
نفس بکش، سرت را بالا بگیر و نگاهم کن...
قلبت تیر میکشد. خون توی رگهات منجمد میشود. خیره میشوی به حجم در هم برهمی که روبرویت بخواب رفته. بدن یخ زده. دستت را جلو میبری. با سرانگشتانت لمس میکنی پستی بلندیهای مرگ را.
سینهها شل و وا رفته، دیگر به سرخی قبل نیستند. دیگر رد دستهایت را بر خودشان نمیگیرند، دیگر همراهشان لبخندی نیست که با لب گزهی همیشگی بازت دارد و حریصترت کند. دست میکشی. برجستگیها را خوب بیاد داری! انگشتان را سر میدهی پائین، دیگر ماهیچهها زیر دستت منقبض نمیشوند. مرگ اینجا هم آمده. نفس در سینه مانده، بیرون نمیآید. خودت را نمیبازی. جلوتر میروی. از این بالا نگاهت میکنم. سرت را خم میکنی. میبینم که چیزی از روی زمین بر میداری! حتما نامهای است که برایت نوشتهام. میچرخم تا خوب نگاهت کنم. چشمان پف کردهات قرمز شده. طاقت نگاهت را ندارم! وقت رفتن شده. تنهایت میگذارم و رویم را برمیگردانم. نامه را باز میکنی. صدای خندهات اتاق را پر میکند. شکمت را گرفتهای و میخندی. اشکهایت زمین را خیس میکند. با خندهات میخندم! دیوانه!!! من که چیزی ننوشته بودم فقط نوشته بودم:
مواظب خودت باش!
