نفس می کشم...
میخوام امروز برای خودم قصه بگم نه برای اینکه خوابم ببره، واسه اینکه بیدار بمونم:
یکی بود یکی نبود، می بینی از همون اول اولا هم بود و نبود مهم نبود، شاید به قول سگ توی نمایش بودن یا نبودن مهم نبوده اصلاً، مهم اینه که می خواهی چه گهی بخوری. برگشتم، خودم رو مجبور به برگشتن کردم. راستش بار و بندیلم رو هنوز هم جمع نکرده بودم، برای سفر هم آمادگی نداشتم. این روزها اتفاقات زیادی افتاده. شاید برای من خیلی باشد، خیلی.
همش توی این فکرم که اگه نخوام راجع به مرگ بنویسم راجع به چی بنویسم بهتره؟ دیروز مادر زن محمود مرد، جمعه هم خانم را خاک کرده بودند. مثل همیشه مادرم را با خودشان بردند،مادرم میگفت مجبورم! برایمان آمدهاند. کاری ندااشته باش که قلبم چند روزی است دوباره بازی درآورده. اجبار چیز بدی است. یاد حرف پسر عموجان میافتم " اگه توی این مراسمها شرکت نکنی مرد نمیشی و کسی نمیشناست!" حرفهایش را همان چند سال پیش جواب دادم. همان موقعی که دو هفتهای میشد مادر را ندیده بودیم. ختم مش مریم بود. حالا هم که میخواست خانه بیاید برنامه ریخته بودند تا خودش را به ختم سید برسانند. همه بودند. همهشان. مادر هم آمد. به او گفتم که نمیخواهم برود. نمیخواستم بگویم که دلم چقدر برایش تنگ شده. اشکهایم توی چشمانم بود. اما گوش نمیداد. به زور خودش را به جمعیتی رساند که به سوی مرگ میرفتند. تا بحال شنیدهای جماعتی اینقدر برای مرگ شور و شوق داشته باشند؟ پسر عمو جان جلو آمده بود تا به قول خودش پا در میانی کند. گفتم تو فقط برای قبر خودت آدم جمع می کنی. تفریح خوبی است. خندید! شاد بود...
مادر همیشه ی خدا لباس سیاه می پوشد. همانطور که عمه جان. سرخ و سفیدی پوستش همیشه در میان رنگ مشکی لباسش خودنمایی می کند! کاش اینطور نبود...
یکی بود یکی نبود، می بینی از همون اول اولا هم بود و نبود مهم نبود، شاید به قول سگ توی نمایش بودن یا نبودن مهم نبوده اصلاً، مهم اینه که می خواهی چه گهی بخوری. برگشتم، خودم رو مجبور به برگشتن کردم. راستش بار و بندیلم رو هنوز هم جمع نکرده بودم، برای سفر هم آمادگی نداشتم. این روزها اتفاقات زیادی افتاده. شاید برای من خیلی باشد، خیلی.
همش توی این فکرم که اگه نخوام راجع به مرگ بنویسم راجع به چی بنویسم بهتره؟ دیروز مادر زن محمود مرد، جمعه هم خانم را خاک کرده بودند. مثل همیشه مادرم را با خودشان بردند،مادرم میگفت مجبورم! برایمان آمدهاند. کاری ندااشته باش که قلبم چند روزی است دوباره بازی درآورده. اجبار چیز بدی است. یاد حرف پسر عموجان میافتم " اگه توی این مراسمها شرکت نکنی مرد نمیشی و کسی نمیشناست!" حرفهایش را همان چند سال پیش جواب دادم. همان موقعی که دو هفتهای میشد مادر را ندیده بودیم. ختم مش مریم بود. حالا هم که میخواست خانه بیاید برنامه ریخته بودند تا خودش را به ختم سید برسانند. همه بودند. همهشان. مادر هم آمد. به او گفتم که نمیخواهم برود. نمیخواستم بگویم که دلم چقدر برایش تنگ شده. اشکهایم توی چشمانم بود. اما گوش نمیداد. به زور خودش را به جمعیتی رساند که به سوی مرگ میرفتند. تا بحال شنیدهای جماعتی اینقدر برای مرگ شور و شوق داشته باشند؟ پسر عمو جان جلو آمده بود تا به قول خودش پا در میانی کند. گفتم تو فقط برای قبر خودت آدم جمع می کنی. تفریح خوبی است. خندید! شاد بود...
مادر همیشه ی خدا لباس سیاه می پوشد. همانطور که عمه جان. سرخ و سفیدی پوستش همیشه در میان رنگ مشکی لباسش خودنمایی می کند! کاش اینطور نبود...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:50 توسط كولوكيلا |
