شرلی
شرلي عجيبترين آدمي بود كه توي اين مدت باهاش آشنا شده بودم. سيزده سالش گذشته بود، شايد براي اين به نظرم عجيب مياومد كه يا اون سنش دو بار دست به خودكشي زده بود. از افسردگي شديد رنچ ميبرد. من همسنش بودم، اما اعتراف ميكنم كه اون موقع هيچ دركي از موقعيت اون نداشتم. هميشة خدا يه مچ بند سياه دور دست چپش بسته بود. فكر ميكردم چون از يه كشور ديگه اومده اين ادا و اطوارها رو از خودش در مياره. دو سالي سر و كله زدن با اون باعث شد كه هم اون زبونش خوب بشه هم از اين حالت خارج بشه. خيلي با هم عياق شده بوديم. يه روز ازش پرسيدم براي چي اين مچبند رو روي دستت ميبندي، نشونة چيزيه؟
خنديد و گفت: براي قشنگي بستم.
گفتم حدس ميزدم براي اين باشه، ولي به نظر من اصلاً قشنگ نيست.
نگاهي بهم انداخت و گفت، آخه چيز قشنگتري زير اونه كه نميخوام همه ببينن.
ميشه ببينم؟ خواهش ميكنم؟؟؟
دوباره كمي قيافهام رو بررسي كرد، من منتظر بودم تا اون جواب بده. برقي توي چشماش بود كه حس ميكردم از آزارم و از اينكه منتظر موندم لذت ميبره. بالاخره با دست راستش شروع كرد به باز كرد گيرة مچ بند. با يه پارچة سفيد دور مچش را بسته بود. وقتي دورهاي پارچه رو باز كرد، قسمت داخلي مچ دستش رو براي لحظهاي ازم پنهون كرد، بعد نشونم داد، اصلاً چيز زيبايي وجود نداشت، به جاي پوست صاف و يك تيكه، چروكها و برجستگيهاي زشتي روي پوستش باقي مانده بود. سريع روم رو برگردوندم. اه حالم بهم خورد اين چيه؟ ولي به نظر من قشنگترين صحنة دنياست، چون يادم مياره كه يه موقعي به آخر خط رسيده بودم. هر وقتي كه بهش نيگا ميكنم و مي بينم كه هنور زندهام ميفهمم كه حتماً چيزي بوده كه به خاطرش هنوز هم دارم نفس ميكشم. با اين حرفا بدجوري حس فلسفي بودن بهم دست داد، از بقيه حرفاش چيز زيادي يادم نميياد. سه سال بعد توي بيمارستان ياد حرفاش افتادم، آخه دوباره خود كشي كرده بود....
خنديد و گفت: براي قشنگي بستم.
گفتم حدس ميزدم براي اين باشه، ولي به نظر من اصلاً قشنگ نيست.
نگاهي بهم انداخت و گفت، آخه چيز قشنگتري زير اونه كه نميخوام همه ببينن.
ميشه ببينم؟ خواهش ميكنم؟؟؟
دوباره كمي قيافهام رو بررسي كرد، من منتظر بودم تا اون جواب بده. برقي توي چشماش بود كه حس ميكردم از آزارم و از اينكه منتظر موندم لذت ميبره. بالاخره با دست راستش شروع كرد به باز كرد گيرة مچ بند. با يه پارچة سفيد دور مچش را بسته بود. وقتي دورهاي پارچه رو باز كرد، قسمت داخلي مچ دستش رو براي لحظهاي ازم پنهون كرد، بعد نشونم داد، اصلاً چيز زيبايي وجود نداشت، به جاي پوست صاف و يك تيكه، چروكها و برجستگيهاي زشتي روي پوستش باقي مانده بود. سريع روم رو برگردوندم. اه حالم بهم خورد اين چيه؟ ولي به نظر من قشنگترين صحنة دنياست، چون يادم مياره كه يه موقعي به آخر خط رسيده بودم. هر وقتي كه بهش نيگا ميكنم و مي بينم كه هنور زندهام ميفهمم كه حتماً چيزي بوده كه به خاطرش هنوز هم دارم نفس ميكشم. با اين حرفا بدجوري حس فلسفي بودن بهم دست داد، از بقيه حرفاش چيز زيادي يادم نميياد. سه سال بعد توي بيمارستان ياد حرفاش افتادم، آخه دوباره خود كشي كرده بود....
تازه رفته بودم بالاي سرش، چشاش رو باز كرد و گفت ، من زندهام؟ گفتم آره. گفت تو نميدوني براي چي من زندهام. گفتم خوب ميدونم. گفت براي چي؟؟؟
براي اينكه تو حقت نيست اينجوري بميري.
اما من نميخوام زندگي كنم.
من نگفتم زندگي كن. زنده باش، زنده بمون. دليل هم من برات پيدا ميكنم. فقط يه من مهلت بده.
چقدر؟؟؟
يك هفته.
الان 118 هفته از اون تاريخ گذشته، ولي هنوز زندهاس.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 4:36 توسط كولوكيلا |
