تبليغاتX
مامور اعدام
مامور اعدام، تنها بيخيال دنياست كه از مردن افراد ككش هم نمي‌گزد....
نفس می کشم...
میخوام امروز برای خودم قصه بگم نه برای اینکه خوابم ببره، واسه اینکه بیدار بمونم:
یکی بود یکی نبود، می بینی از همون اول اولا هم بود و نبود مهم نبود، شاید به قول سگ توی نمایش بودن یا نبودن مهم نبوده اصلاً، مهم  اینه که می خواهی چه گهی بخوری. برگشتم، خودم رو مجبور به برگشتن کردم. راستش بار و بندیلم رو هنوز هم جمع نکرده بودم، برای سفر هم آمادگی نداشتم. این روزها اتفاقات زیادی افتاده. شاید برای من خیلی باشد، خیلی.
همش توی این فکرم که اگه نخوام راجع به مرگ بنویسم راجع به چی بنویسم بهتره؟ دیروز مادر زن محمود مرد، جمعه هم خانم را خاک کرده بودند. مثل همیشه مادرم را با خودشان بردند،مادرم می‌گفت مجبورم! برایمان آمده‌اند. کاری ندااشته باش که قلبم چند روزی است دوباره بازی در‌آورده. اجبار چیز بدی است. یاد حرف پسر عموجان می‌افتم " اگه توی این مراسم‌ها شرکت نکنی مرد نمیشی و کسی نمیشناست!" حرف‌هایش را همان چند سال پیش جواب دادم. همان موقعی که دو هفته‌ای می‌شد مادر را ندیده بودیم. ختم مش مریم بود. حالا هم که می‌خواست خانه بیاید برنامه ریخته بودند تا خودش را به ختم سید برسانند. همه بودند. همه‌شان. مادر هم آمد. به او گفتم که نمی‌خواهم برود. نمی‌خواستم بگویم که دلم چقدر برایش تنگ شده. اشک‌هایم توی چشمانم بود. اما گوش نمی‌داد. به زور خودش را به جمعیتی رساند که به سوی مرگ می‌رفتند. تا بحال شنیده‌ای جماعتی اینقدر برای مرگ شور و شوق داشته باشند؟ پسر عمو جان جلو آمده بود تا به قول خودش پا در میانی کند. گفتم تو فقط برای قبر خودت آدم جمع می کنی. تفریح خوبی است. خندید! شاد بود...
مادر همیشه ی خدا لباس سیاه می پوشد. همانطور که عمه جان. سرخ و سفیدی پوستش همیشه در  میان رنگ مشکی لباسش خودنمایی می کند! کاش اینطور نبود...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:50  توسط كولوكيلا | 
عقده
باد سرد تو می آید، بیرون نمی رود، می ماند.
محمد دیگر سری به اینجا نمی زند.
سراغت را می گیرند، سراغشان را نمی پرسی.
عشقبازی می کنی با هم، تنهایی.
راه می روی، اشک می ریزی، دستی بر شانه ات، نصفه های شب، نگاهش نمی کنی تا مبادا اشکت را ببیند.
حرف می زنی زیاد، شاید هم  نه زیاد ، حرف می زنی.
سرما در استخوانت نفوذ کرده، از جایت جم نمی خوری.
شعرها برایت معنی پیدا کرده اند، اما چه؟ نمی دانی.
دوست داری شعر:
" اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازی..." را
بخوانی:
اشک رازیست...
اشک رازیست...
اشک رازی...
...
صبا دلداریت می دهد اما برای چه، نمی داند.
تقصیرش نیست، نمی داند.
اینجا خیلی ها نظاره گرند، صادق، سهراب، دکتر، محمد حسین ، میرزا، پائولو، آندره آ، ماکسیم، آنتوان، لئون، یاستین...
جایی سهراب سرش پائین است، اما جایی دیگر نان و پنیرش در دست می گوید،" دل خوش سیری چند..."
دیگران می خندند، آندره آ گوش می دهد، چشمانش نمی بیند.
دیشب پدر از هفتاد گذشت، یکباره و من نمی دانستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:52  توسط كولوكيلا | 
فراخوان

نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق  sms ) در ایران

به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .

این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :

1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .

2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .

3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .

4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .

5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .

6 آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .

شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.

 

برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ اس ام اس داستان  مراجعه کنید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:28  توسط كولوكيلا | 
وصيت نامه
مدتي است كه حوصله ندارم، فقط كاغذ خط خطي مي كنم و بعدش كاغذ رو ميندازم دور. همه چي عجيب شده. اين قطعه شعر رو يكي از دوستانم برام فرستاده بود كه همين جا مي نويسمش. اميدوارم خوشتون بياد.

------------------------------------------------------------------------

وصيت نامه

برادر! مي خواهم با تو تنها باشم
مي دانم كه زندگي ام دير نمي پايد
بزودي به خانه خواهي آمد
و خواهي ديد كه ..
چه مي توان كرد؟!
سرنوشت من اين است
و باورم اينكه: مرگ من كسي را چندان اندوهگين نمي كند

اگر كسي، مرا از تو پرسيد

- هر كه پرسيد-
به او بگو كه گلوله اي از ميان سينه‌ام گذشت
و شرافتمندانه مردم
بگو كه داروهايمان نوشدارو نبود
و بگو كه من سلام هايم را نثار وطنم مي كنم

شايد پدر و مادرم تا آن زمان زندگي را بدرود گفته باشند
اما به هر كدام كه زنده بودند بگو:
‹‹ تنبلي كردم كه نامه ننوشتم
ما را به نبرد فرستادند
چشم به راهم نمانيد...››

پدر و مادرم همسايه اي داشتند
يادت هست؟!
ما سالها پيش همديگر را وداع گفته بوديم
او درباره من، هيچ از تو نخواهد پرسيد:
اينكه بر من چه رفته است
براي او فرقي ندارد
تو، توشه‌اي از عشقي پنهان را 
- كه تنها از نگاهت مي خواندمش -
همراه و همسفرم كردي

اما تو حقيقت را به تمامي برايش بازگو كن
به قلب تهي اش رحم نكن
بگذار اشك بريزد...
براي او هيچ چيز مهم نيست

‹‹ لرمانتف۱۸۴۱ شاعر مرگ››

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 2:47  توسط كولوكيلا | 
بازگشت کبری
سلام

من بعد از مدتها برگشتم. هنوزم توی مسافرتم اما قول می دم توی همین هفته آپ کنم....

گفتم خدا مرگ را برای چه به دنبالم فرستادی؟؟؟؟
گفت تا یادت باشد بیهوده نیستی!!!
خواستم اعتراضی بکنم انگار فکرم را خوانده بود گفت: آهای با تو هم مگه تو کار و زندگی نداری!!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 19:32  توسط كولوكيلا | 
20 سالگی ... !
۵۵ سال پیش بود که صادق هدایت رفت ... واسه همیشه ... و ۵۷  سال پیش بود که گفت :

" در این زمونه بعضی ها از ۲۰ سالگی شروع به جان کندن می کنند "

آقای هدایت عزیز : حالا چی بعد از ۵۷  سال حالا از کی باید شروع کنیم به جون کندن ... از کی ...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:25  توسط  | 
کار کردن...!
خواستم چیزی نوشته باشم چیزی را که دوست دارم اما دیدم نه مغزم ارزش کار کردن را نداره در اصل مغزم ارزش فکر کردن را هم نداره...!

پ.ن: این پست قرار بود پی نوشت پستی می بود که همین الان پاک کردم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 18:49  توسط  | 
1984

جنگ صلح است

آزادگی بردگی است

نادانی توانائی است

 

همه با هم این را فریاد میزدند و هنگامی که تله اسکرین با صدای بلند  کشدارش می خواند

 

زیر بلوط گسترده

من تو را فروختم و تو مرا فروختی:

ایشان آنجا و ما آنجا

زیر بلوط آرمیده ایم

 

دزدکی به محکومان نگاه می انداختند. سالها بعد کسی به یاد نمی آورد که اینان اصلاٌ وجود داشته باشند.... گذشته در اختیارشان بود و بر آینده حکم می راندند.

 

کاش ارول الان زنده می بود و خیالش راحت می شد که دنیای 1984 از هم پاشید...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 0:37  توسط كولوكيلا | 
بدون
می دونی چیه ! من نمی نویسم که بگی چه خوب نوشته من نمس نویسم تا بهتر بنویسم نمی نویسم تا انشا بهتر بشه نمی نویسم تا....

من فقط می نویسم تا نوشته باشم من می نویسم تا حداقل خودم بفهمم که چی می گم من می نویسم تا راحت بشم نمی نویسم که خوشت بیاد فقط می نویسم تا نوشته باشم  هر چیزی که تو ذهنم باشه....می نویسم چون برای دوستم احترام قائلم ...!

پس بهم نگو که بد می نویسم یا عالی...!

 

---------------------------------------------------------

 

 

یکی می گفت اگه تو یادت می ره من همیشه یادم میمونه و این کافیه

==============================

پ.ن: دوست دارم تک تک آدمای روی زمینا تکه تکه کنم    من کاملا خونسردم....!کی اولین داوطلب...؟!

 

۱ عکس دیدم که خیلی دوست داشتم ایناهاش...!

 

دوسش داري؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:40  توسط  | 
مردن خرج داره....
هزينه‌هاي تقريبي مراسم كفن و دفن

قبر يك طبقه عمومي                                             رايگان
قبر دو طبقه دفن روز                                               120 هزار تومان
غسل بزرگسال                                                     20 هزار تومان
غسل كودك                                                          9 هزار تومان
تدفين بزرگسال                                                     20 هزار تومان
تدفين كودك                                                          9 هزار تومان
ترمه                                                                    4500 تومان
تابلوي موقت                                                         850 تومان
مداح                                                                    6 هزار تومان
اكو                                                                      6 هزار تومان
آمبولانس عمومي                                                  هزار تومان
آمبولانس خصوصي(تا 3 ساعت)                               3 هزار تومان
كليه خدمات قبر يك طبقه عمومي با %50 تخفيف       40 هزار تومان
كليه خدمات قبر دو طبقه خصوصي                            80 هزار تومان
مسجد در اختيار بدون ساكن( 2 ساعت)                    حدود 45 هزار تومان
مسجد در اختيار همراه با سخنران و مداح                   جمعاً 90 هزار تومان
مسجد                                                                40 تا 30 هزار تومان
مداح                                                                   30 تا 15 هزار تومان
سخنران                                                              30 تا 20 هزار تومان
حداقل هزينه براي تدفين                                         350 هزار تومان

منبع:  روزنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:38  توسط كولوكيلا | 
فراری
من پيدا شدم، اما گم هم نشده بودم داشتم يه جايي مطالعه مي‌كردم. شايد منم مثه تصوير خيال احتياج داشتم خودمو از اول به روز كنم. مطالب شيرين هم مثله هميشه عالي، سياه هم كه از رفتن منصرف شده( خدا رو شكر.) كيميا ممنون سر زدي شعر جالبي بود. اما من حضوراً ( من هميشه دنياي مجازي و واقعي رو قاطي مي كنم،)‌ خدمتتون عرض مي‌كنم چه با ادب شدم...

پ.ن: باشه آقا سيامك يكي طلبت. جبران مي‌كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:30  توسط كولوكيلا | 
حماقتانه های یک دیوانه...!؟
جز کارهای روزانم شده که بیام و  به صفحه ی وبلاگی نگاه کنم که آخرین پستش با نام احمقانه ها ثبت شده ...! کار هر روزم شده که که بفهمم چه قدر احمقم کار روزانم شده که منتظر کولوکیلا باشم و باز بی خبر بمونم کار روزانم شده که هر روز حالم از بقیه به هم بخوره کار روزانم شده که به حماقت هام بخندم کار روزانم شده که فکر نکنم....

کار روزانم شده که متنفر باشم و کار روزانم شده که به  خودم فکر نکنم...!

آخرین باری که سعی کردم به خودم فکر کنم با شکست بزرگی مواجه شدم دیگه نه ....!
اما ۱ مشکل وجود داره...!   نه ...!اینبار هیچ مشکلی وجود نداره...!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:55  توسط  | 
عصر آتش1
بو مياد، ميشنفي، بوي پوست و استخونه، بوي پشم فر خورده. يكي رو اينجا آتيش زدن. حتماً جادوگر بوده. خاكسترش هنوز گرمه. يادته يه كشيشي بودكه مي‌ گفت از خاك به خاك از خاكستر به خاكستر. اونم سوزوندن. جزغاله‌اش كردن. گوش كن ميشنفي. صداش از اون وسط مياد،داره جيغ ميزنه. التماست مي‌كنه. يه نيگا يه لحظه، بذار بچه رو بغلش كنه. اما خيلي خوش خيالي، فكر مي‌كني مي‌ذارن بچه‌ات نفس بكشه، تو كه رفتي جزغاله شدي، اونم راحت مي‌كنن، ميذارنش توي بيابون، توي اون سرما، حيوونا تيكه پاره‌اش كنن. آهاي پسر بجنب اون چوب رو بذار روي هم، فردا هم آتيش بازي داريم. اينباركي يه عجوزه‌اس....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:24  توسط كولوكيلا | 
سيامك
شايد خيلي ها بخوان بدونن، سيامك از كجا اومده، خيلي ساده بود:
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابون‌هاي شلوغ رو از آدم‌ها خسته كننده خالي مي‌كنه. اين موقع‌هاست كه باروني رو از روي چوبرخت برمي‌دارم و زير بارون روون مي‌شم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون مي‌زد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب مي‌گيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونه‌اي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب مي‌گفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حس‌هايي كه يه مرتبه منو در برمي‌گيره اعتماد داشته باشم. سردي قطره‌هاي بارون با بادي كه مي‌وزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كم‌كم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين مي‌رفتم. مردم اين شهر مثه گربه‌ها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته مي‌انداختن، خنده‌ام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، مي‌خنديد مي‌گفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه مي‌خواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حس‌ها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:19  توسط كولوكيلا | 
هفت سخن مرگي
- زندگي ما با مرگ ديگران ساخته شده است.
لئوناردو داوينچي

- مرگ يك نفر، تراژدي و مرگ مليوني، آمار است.
جوزف استالين

- ايستاده مردن يهتر از آن است كه بر روي زانوان زنده باشي.
اميليانو زاپاتا


- همه مي خواهند كه به بهشت بروند، اما كسي نمي‌خواهد كه بميرد.
جو لوئيس

- افرادي هستند كه به راحتي زندگي مي‌كنند چون كشتن آنها خلاف قانون است.
اد هو

- اگر انسان چيزي را پيدا نكند كه براي آن بميرد، لياقت زندگي كردن را ندارد.
مارتين لوتر كينگ

- تنها مشكلي كه در مورد سخنان پيرامون مرگ وجود دارد اين است كه 99/99 درصد از آنها زنده اند.
جاشوا برانز

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 1:52  توسط كولوكيلا | 

من برگشتم نيازي نيس عكسم رو توي روز نامه چاپ كنين.از همه ممنون هركي با بضاعتش يه گُله اميد، به جايي بر نخورد اما واسه من دنيايي بود دستتون درد نكنه،حتي اونايي كه اند نا‌اميدي بودن چيزي توي دستو بالشون نبود، حرفاتون كلي اميد بود واسة خودش. ديگه بي خبر نمي‌ذارم برم...

مي‌گفت، هنوز بعضي شبا حس مي‌كنم كه توي يه خاطرة قديمي گير افتادم:
چيك چيك چيك چيك، توي اون سلول نمور سگ صاحاب خودشو نمي‌شناخت، لامصب وقتي قطره قطره مي‌خورد روي سرت، حسش مي‌كردي كه داره تا اعماق نفوذ مي‌كنه. يه زنداني كه به يه صندلي بسته شده، نه راه پس داره نه راه پيش، آب چيكه چيكه قطره قطره ميريزه روي پيشونيت. با هر قطره خورد مي‌شي. اولش عين خيالت نيس، اما بعدش التماس مي‌كني كه يه جوري تموم بشه‌، اما كسي به فريادت نمي‌رسه، خودت خسته مي‌شي، سنگيني هر قطره رو حس مي‌كني. شوخي نيس، وقتي يادت مي‌افته به حيات خونتون، اونجا كه آب چيك و چيك از لولة حوض چيكه مي‌كرد، قطره‌ها بتون رو سوراخ كرده بودن، حالا مخ تو او زيره، حس مي‌كني پوستت كرخت شده، حس نداره...
حرفش كه به اينجا رسيد، همه داشتن گريه مي‌كردن. اما من خنده‌ام گرفته بود، سرش پائين بود، اما وقتي سر بلند كرد، توي چشمام خونده بود كه باورش نكردم توي ذهنم مي‌گفتم، خب، مي‌گفتي، چطوري از اونجا در اومدي...                                                   
معطلش نكرد، به بغل دستي گفت، عزيزم بقيه‌اش رو توي يه فرصت مناسب واست مي‌گم.                  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:40  توسط كولوكيلا | 
گدائي
ببخشيد امشب رو نمي‌تونم به هيچ پيامي جواب بدم چون زودي بايد برم اما قول مي‌دم از خجالتتون در بيام:

توي اين موقعيت به اميد احتياج دارم، كجا مي‌شه كمي اميد قرض كرد، آهاي با تو‌ام، تو كه فعلاً غمي نداري، تو كه ديگه از فردات مطمئني، ميدوني گرسنه نمي‌خوابي يه كم اميد، پست ميدم، خيلي زود. يه امشبه رو به صب برسونه. اگه صب شد ديگه سياه نمي‌نويسم، قول ميدم، آهاي اوني كه اون بالايي، هستي؟ كسي خونه هست؟ من اينجام؟ با اينكه به رنگ‌‌ها اعتقاد ندارم، اما از فردا با رنگ سبز يشمي توي پس زمينه پرتقالي مي‌نويسم. فقط يه امشبه. ميشنفي. هان... من اينجام...
شيرين، سياه، كيميا، كيانا، روشنك ، از روتن كه چيزي نمي‌تونم بخوام... شما يه چيزي بگين...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 1:34  توسط كولوكيلا | 
هفت سين
دارم هفت سين مي‌چينم:

سر بريده
سيم‌برق
ساطور
سرنگ
سرب
سم
...

هفتمي كوش، همين جا بود، آهان پيداش كردم:

سونامي

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:33  توسط كولوكيلا | 
مامان پرپر

كلاغ پر، گنجيشك پر، منم بازي، منم بازي. باشه بيا.
آماده‌اي، كلاغ پر، گنجيشك پر، يخچال پر، يخچال كه پر نداره، خودش خبر نداره. مي‌خواي تو بگي!
قناري پر! مامان پر!! مامان كه پر... چرا داري گريه مي‌كني. مگه قرار نبود ديگه بهونه نكني، مامان نيست كي مي خواي بفهمي!‌گريه نكن باشه. اصلاً مامانم پر، خوبه!!! بابا هم پر، منم پر تو هم پر، بخند ديگه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:54  توسط كولوكيلا | 
سياه و سپيد

امروز توي اتوبوس از بغل دستي‌ايم پرسيدم ، مي‌تونم يه سؤال ازتون بپرسم اونم به خيال اينكه سؤالم خصوصيه گفت، هر چي‌ مي‌خواي بپرس؟
گفتم به نظر شما، رنگ سفيد توي پس زمينة سياه قشنگ‌تره يا رنگ سياه توي پس زمينة سفيد؟
براي لحظه‌اي جا خورده بود، اما بعد از مدتي خودش را جمع كرد و برام چيزايي در مورد مضمون‌ها گفت، اما چون ديگه آخر سفر بود، وقت نكرد كه توضيحاتش رو كامل بكنه...

شما چي؟؟؟؟
به نظر شما كدوم يكي از اين دوتا قشنگ‌تره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 1:46  توسط كولوكيلا | 
گلوله
نمي‌دونم تا حالا كسي حس كرده كه اون شخصي كه گلوله توي سرش خالي مي‌شه، در اون لحظات چه چيزايي رو حس مي‌كنه. البته منطورم كساني هستن كه زنده‌ان. من خودم يه جورايي حسش كردم. يه بار يه دونه اسل‍حه اسباب‌بازي رو روي گيجگاهم گذاشتم. بدون اينكه بدونم قبلاً آماده شليك بوده ماشه رو كشيدم. خشاب خالي بود. اما تونستم لگدي رو كه اسلحه به سرم وارد كرد رو حس كنم. يك لحظه شوك، باعث شد چيز‌هايي از ته مانده‌هاي يك خواب رو به ياد بيارم. نمي‌دونم به چي فكر مي‌كردم كه اون خواب به سراغم اومد. سردي لولة اسلحه رو به خوبي روي شقيقه‌ام احساس مي ‌كردم. يك لحظه احساس كردم كه چيز داره وارد مي‌شه. از تماسش با پوستم يه جورايي احساس غلغلك بهم دست مي داد. همة اينها توي چند صدم ثانيه اتفاق افتاد. درست مثل وقتي كه سر درد داري و سرت رو محكم فشار مي‌دي و براي يك لحظه درد رو فراموش مي‌كني. اون گلوله‌اي هم كه داشت وارد مي‌شد، اغتشاش درد ‌آوري رو كه توي ذهنم بود ساكت كرد، اما يكدفعه همه چيز تمام شد. انگار زمان در همون لحظه به پايان رسيده بود. همه چي سياه شد. درست مثل كامپيوتر كه وقتي هنگ مي‌كنه و يه صدا رو شروع مي‌كنه به كشيدن، صدايي كه مي‌اومد هم همون حالت رو پيدا كرده بود. نمي‌دونم تا چه مدت داشتم اون صدا رو گوش مي‌دادم چون اون آخرين چيزي بود كه بعد از اينكه از خواب بيدار شدم بيادم مي‌اومد، عجيب اينكه برعكس خيلي‌ها كه توي اين جور مواقع از خواب مي‌پرن، من بيدار نشدم. انگار كه از اتفاقي كه برام پيش اومده بود وحشت نكرده بودم. عجيب اينكه من توي اون لحظات حتي صداي شليك گلوله رو هم نشنيدم.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:16  توسط كولوكيلا | 
دیوونه

يادش بخير ديوونه كه داشت آخرين وسوسه‌هاش رو مي‌نوشت. حتي يه مدتي هم پيامبري رو تجربه كرده بود. من كه كم‌كم داشتم باورش مي كردم. الان ديگه نمي‌نويسه. عاقبت خيلي از وبلاگ نويس‌ها همينه، يه روزي بي‌سروصدا ميذاريم و مي‌ريم. حتي ممكنه هم بلايي سرمون اومده باشه، اما همه بعد از يه مدت فراموش مي‌شيم. نمي دونم چرا بعد از مدتها به سرم زد نوشته‌هاش رو بخونم. يه نوشته‌اي پيدا كردم. بد نبود ، يه خاطره‌هايي رو برام زنده كردن:

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم، روشنه روشن، با بوي عود

تو باشي، منم باشم

كف اتاق سنگ باشه، سنگ سفيد

تو منو بغلم كني كه نترسم، كه سردم نشه، كه نلرزم

مي دوني؟

تو بغلم كردي

اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار، پاهاتم دراز كردي

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، با پاهات محكم منو گرفتي، دو تا دستتم دور من حلقه كردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟

ميگي آره، بعد چشماتو مي بندي

بهت ميگم برام قصه ميگي؟ تو گوشم؟

ميگي آره، بعدش شروع مي كني تو گوشم آروم آروم قصه گفتن، يه عالمه قصه‌ي طولاني و بلند، كه هيچوقتي تموم نميشن

مي دوني؟

ميخوام رگ بزنم، رگ خودمو، مچ دست چپ، يه حركت سريع، يه ضربة عميق، بلدي كه؟

ولي تو كه آخه نميدوني ميخوام رگمو بزنم كه، تو چشماتو بستي، نميبيني من تيغو از تو جيبم در ميارم، نمي بيني كه سريع مي بُرم، نمي بيني كه خون فواره ميزنه رو سنگاي سفيد، نميبيني كه دستم ميسوزه و لبمو اينجوري گاز مي گيرم كه نگم آخ، كه چشماتو باز نكني و منو نبيني

تو داري قصه ميگي

من دارم دستمو نيگا مي كنم، دست چپمو، خون مياد ازش، ميدوني؟

من شلوارك پامه، دستمو گذاشتم رو زانوم، خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از رو زانوم ميريزه رو سنگا، قشنگه مسير حركتش، حيف كه چشمات بسته ست، نميتوني ببيني

تو بغلم كردي

مي بيني كه سرد شدم

محكمتر بغلم مي كني كه گرم شم

مي بيني نا منظم نفس مي كشم

تو دلت ميگي آخي، نفسش دوباره گرفت

ميبيني هرچي محكمتر بغل مي كني سردتر ميشم

ميبيني ديگه نفس نمي كشم

چشماتو باز مي كني

ميبيني كه من مُردم

مي دوني؟

من مي ترسيدم خودمو بكشم، از سرد شدن، از تنهايي مردن، از خون ديدن

وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود، آرومه آروم

گريه نكن ديگه

من كه نيستم چشماتو بوس كنم كه، بهت بگم خوشگل شديا كره خر، بعدش تو همونجوري وسط گريه‌ات بخندي كه آخه

من كه ديگه مُردم الآن آخه، گريه نكن خُب ديگه، دلم ميشكنه

دل روح نازكه، نشكونش

خوب؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:11  توسط كولوكيلا | 
شرلی
شرلي عجيبترين آدمي بود كه توي اين مدت باهاش آشنا شده بودم. سيزده سالش گذشته بود، شايد براي اين به نظرم عجيب مي‌اومد كه يا اون سنش دو بار دست به خودكشي زده بود. از افسردگي شديد رنچ مي‌برد. من همسنش بودم، اما اعتراف مي‌كنم كه اون موقع هيچ دركي از موقعيت اون نداشتم. هميشة خدا يه مچ بند سياه دور دست چپش بسته بود. فكر مي‌كردم چون از يه كشور ديگه اومده اين ادا و اطوار‌ها رو از خودش در مياره. دو سالي سر و كله زدن با اون باعث شد كه هم اون زبونش خوب بشه هم از اين حالت خارج بشه. خيلي با هم عياق شده بوديم. يه روز ازش پرسيدم براي چي اين مچ‌بند رو روي دستت مي‌بندي، نشونة چيزيه؟
خنديد و گفت: براي قشنگي بستم.
گفتم حدس مي‌زدم براي اين باشه، ولي به نظر من اصلاً قشنگ نيست.
نگاهي بهم انداخت و گفت، آخه چيز قشنگ‌تري زير اونه كه نمي‌خوام همه ببينن.
ميشه ببينم؟ خواهش مي‌كنم؟؟؟
دوباره كمي قيافه‌ام رو بررسي كرد، من منتظر بودم تا اون جواب بده. برقي توي چشماش بود كه حس مي‌كردم از آزارم  و از اينكه منتظر موندم لذت ميبره. بالاخره با دست راستش شروع كرد به باز كرد گيرة مچ بند. با يه پارچة سفيد دور مچش را بسته بود. وقتي دور‌هاي پارچه رو باز كرد، قسمت داخلي مچ دستش رو براي لحظه‌اي ازم پنهون كرد، بعد نشونم داد، اصلاً چيز زيبايي وجود نداشت، به جاي پوست صاف و يك تيكه، چروك‌ها و برجستگي‌هاي زشتي روي پوستش باقي مانده بود. سريع روم رو برگردوندم. اه حالم بهم خورد اين چيه؟ ولي به نظر من قشنگترين صحنة دنياست، چون يادم مياره كه يه موقعي به آخر خط رسيده بودم. هر وقتي كه بهش نيگا مي‌كنم و مي بينم كه هنور زنده‌ام مي‌فهمم كه حتماً چيزي بوده كه به خاطرش هنوز هم دارم نفس مي‌كشم. با اين حرفا بدجوري حس فلسفي بودن بهم دست داد، از بقيه حرفاش چيز زيادي يادم نمي‌ياد. سه سال بعد توي بيمارستان ياد حرفاش افتادم، آخه دوباره خود كشي كرده بود....

تازه رفته بودم بالاي سرش، چشاش رو باز كرد و گفت ، من زنده‌ام؟ گفتم آره. گفت تو نمي‌دوني براي چي من زنده‌ام. گفتم خوب مي‌دونم. گفت براي چي؟؟؟
براي اينكه تو حقت نيست اينجوري بميري.
اما من نمي‌خوام زندگي كنم.
من نگفتم زندگي كن. زنده باش، زنده بمون. دليل هم من برات پيدا مي‌كنم. فقط يه من مهلت بده.
چقدر؟؟؟
يك هفته.
الان 118 هفته از اون تاريخ گذشته، ولي هنوز زنده‌اس.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 4:36  توسط كولوكيلا | 
کمی زندگی
اون روزا همه چي شراكتي بود، زندگي شراكتي، خونه شراكتي، دوستي شراكتي. توي يك منزل بزرگ با چندين خونواده زندگي مي‌كرديم. گلهاي شعمدوني هميشه منو ياد اوس ممد بقال ميندازه، هميشه با اون پيژامة راه راه، كلة سحر، آفتابه بدست توي ايوون ظاهر مي‌شد. توي حياط منزل ما بچه‌ها غوغا مي‌كرديم. از شكستن تنگ بلور قدسي خانوم تا آئينة جهاز ناهيد دختر اوس ممد؛ چه خاطره‌ها كه هنوز بعضي وقتا به سراغم مياد.
با هر قدمي كه توي اين حياط بر مي‌دارم، خاطره‌اي جون مي‌گيره. شب عروسي ناهيد رو يادم مياد كه سوسن رو ديدم. ختم اوس ممد رو يادم مياد كه سوسن داشت برنج پاك مي‌كرد. دويدن بچه‌ها رو يادم مياد كه براي گرفتن نقل‌هاي عروسي از سر و كول هم بالا مي‌رفتن؛ سوسن اون موقع عروس بود، منم داشتم زندگي مي‌كردم. امروز با همون رفيق رفقاي قديمي يه كار شراكتي راه انداختيم، بـساز بفروشي ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:32  توسط كولوكيلا |