یکی بود یکی نبود، می بینی از همون اول اولا هم بود و نبود مهم نبود، شاید به قول سگ توی نمایش بودن یا نبودن مهم نبوده اصلاً، مهم اینه که می خواهی چه گهی بخوری. برگشتم، خودم رو مجبور به برگشتن کردم. راستش بار و بندیلم رو هنوز هم جمع نکرده بودم، برای سفر هم آمادگی نداشتم. این روزها اتفاقات زیادی افتاده. شاید برای من خیلی باشد، خیلی.
همش توی این فکرم که اگه نخوام راجع به مرگ بنویسم راجع به چی بنویسم بهتره؟ دیروز مادر زن محمود مرد، جمعه هم خانم را خاک کرده بودند. مثل همیشه مادرم را با خودشان بردند،مادرم میگفت مجبورم! برایمان آمدهاند. کاری ندااشته باش که قلبم چند روزی است دوباره بازی درآورده. اجبار چیز بدی است. یاد حرف پسر عموجان میافتم " اگه توی این مراسمها شرکت نکنی مرد نمیشی و کسی نمیشناست!" حرفهایش را همان چند سال پیش جواب دادم. همان موقعی که دو هفتهای میشد مادر را ندیده بودیم. ختم مش مریم بود. حالا هم که میخواست خانه بیاید برنامه ریخته بودند تا خودش را به ختم سید برسانند. همه بودند. همهشان. مادر هم آمد. به او گفتم که نمیخواهم برود. نمیخواستم بگویم که دلم چقدر برایش تنگ شده. اشکهایم توی چشمانم بود. اما گوش نمیداد. به زور خودش را به جمعیتی رساند که به سوی مرگ میرفتند. تا بحال شنیدهای جماعتی اینقدر برای مرگ شور و شوق داشته باشند؟ پسر عمو جان جلو آمده بود تا به قول خودش پا در میانی کند. گفتم تو فقط برای قبر خودت آدم جمع می کنی. تفریح خوبی است. خندید! شاد بود...
مادر همیشه ی خدا لباس سیاه می پوشد. همانطور که عمه جان. سرخ و سفیدی پوستش همیشه در میان رنگ مشکی لباسش خودنمایی می کند! کاش اینطور نبود...
محمد دیگر سری به اینجا نمی زند.
سراغت را می گیرند، سراغشان را نمی پرسی.
عشقبازی می کنی با هم، تنهایی.
راه می روی، اشک می ریزی، دستی بر شانه ات، نصفه های شب، نگاهش نمی کنی تا مبادا اشکت را ببیند.
حرف می زنی زیاد، شاید هم نه زیاد ، حرف می زنی.
سرما در استخوانت نفوذ کرده، از جایت جم نمی خوری.
شعرها برایت معنی پیدا کرده اند، اما چه؟ نمی دانی.
دوست داری شعر:
" اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازی..." را
بخوانی:
اشک رازیست...
اشک رازیست...
اشک رازی...
...
صبا دلداریت می دهد اما برای چه، نمی داند.
تقصیرش نیست، نمی داند.
اینجا خیلی ها نظاره گرند، صادق، سهراب، دکتر، محمد حسین ، میرزا، پائولو، آندره آ، ماکسیم، آنتوان، لئون، یاستین...
جایی سهراب سرش پائین است، اما جایی دیگر نان و پنیرش در دست می گوید،" دل خوش سیری چند..."
دیگران می خندند، آندره آ گوش می دهد، چشمانش نمی بیند.
دیشب پدر از هفتاد گذشت، یکباره و من نمی دانستم...
نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق sms ) در ایران
به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .
این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :
1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .
2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .
3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .
4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .
5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .
6 – آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .
شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.
برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ اس ام اس داستان مراجعه کنید.
------------------------------------------------------------------------
وصيت نامه
برادر! مي خواهم با تو تنها باشم
مي دانم كه زندگي ام دير نمي پايد
بزودي به خانه خواهي آمد
و خواهي ديد كه ..
چه مي توان كرد؟!
سرنوشت من اين است
و باورم اينكه: مرگ من كسي را چندان اندوهگين نمي كند
اگر كسي، مرا از تو پرسيد
- هر كه پرسيد-
به او بگو كه گلوله اي از ميان سينهام گذشت
و شرافتمندانه مردم
بگو كه داروهايمان نوشدارو نبود
و بگو كه من سلام هايم را نثار وطنم مي كنم
شايد پدر و مادرم تا آن زمان زندگي را بدرود گفته باشند
اما به هر كدام كه زنده بودند بگو:
‹‹ تنبلي كردم كه نامه ننوشتم
ما را به نبرد فرستادند
چشم به راهم نمانيد...››
پدر و مادرم همسايه اي داشتند
يادت هست؟!
ما سالها پيش همديگر را وداع گفته بوديم
او درباره من، هيچ از تو نخواهد پرسيد:
اينكه بر من چه رفته است
براي او فرقي ندارد
تو، توشهاي از عشقي پنهان را
- كه تنها از نگاهت مي خواندمش -
همراه و همسفرم كردي
اما تو حقيقت را به تمامي برايش بازگو كن
به قلب تهي اش رحم نكن
بگذار اشك بريزد...
براي او هيچ چيز مهم نيست
‹‹ لرمانتف۱۸۴۱ شاعر مرگ››
من بعد از مدتها برگشتم. هنوزم توی مسافرتم اما قول می دم توی همین هفته آپ کنم....
گفتم خدا مرگ را برای چه به دنبالم فرستادی؟؟؟؟
گفت تا یادت باشد بیهوده نیستی!!!
خواستم اعتراضی بکنم انگار فکرم را خوانده بود گفت: آهای با تو هم مگه تو کار و زندگی نداری!!!
" در این زمونه بعضی ها از ۲۰ سالگی شروع به جان کندن می کنند "
آقای هدایت عزیز : حالا چی بعد از ۵۷ سال حالا از کی باید شروع کنیم به جون کندن ... از کی ...؟
پ.ن: این پست قرار بود پی نوشت پستی می بود که همین الان پاک کردم...!
جنگ صلح است
آزادگی بردگی است
نادانی توانائی است
همه با هم این را فریاد میزدند و هنگامی که تله اسکرین با صدای بلند کشدارش می خواند
زیر بلوط گسترده
من تو را فروختم و تو مرا فروختی:
ایشان آنجا و ما آنجا
زیر بلوط آرمیده ایم
دزدکی به محکومان نگاه می انداختند. سالها بعد کسی به یاد نمی آورد که اینان اصلاٌ وجود داشته باشند.... گذشته در اختیارشان بود و بر آینده حکم می راندند.
کاش ارول الان زنده می بود و خیالش راحت می شد که دنیای 1984 از هم پاشید...
من فقط می نویسم تا نوشته باشم من می نویسم تا حداقل خودم بفهمم که چی می گم من می نویسم تا راحت بشم نمی نویسم که خوشت بیاد فقط می نویسم تا نوشته باشم هر چیزی که تو ذهنم باشه....می نویسم چون برای دوستم احترام قائلم ...!
پس بهم نگو که بد می نویسم یا عالی...!
---------------------------------------------------------
یکی می گفت اگه تو یادت می ره من همیشه یادم میمونه و این کافیه
==============================
پ.ن: دوست دارم تک تک آدمای روی زمینا تکه تکه کنم من کاملا خونسردم....!کی اولین داوطلب...؟!
۱ عکس دیدم که خیلی دوست داشتم ایناهاش...!

قبر يك طبقه عمومي رايگان
قبر دو طبقه دفن روز 120 هزار تومان
غسل بزرگسال 20 هزار تومان
غسل كودك 9 هزار تومان
تدفين بزرگسال 20 هزار تومان
تدفين كودك 9 هزار تومان
ترمه 4500 تومان
تابلوي موقت 850 تومان
مداح 6 هزار تومان
اكو 6 هزار تومان
آمبولانس عمومي هزار تومان
آمبولانس خصوصي(تا 3 ساعت) 3 هزار تومان
كليه خدمات قبر يك طبقه عمومي با %50 تخفيف 40 هزار تومان
كليه خدمات قبر دو طبقه خصوصي 80 هزار تومان
مسجد در اختيار بدون ساكن( 2 ساعت) حدود 45 هزار تومان
مسجد در اختيار همراه با سخنران و مداح جمعاً 90 هزار تومان
مسجد 40 تا 30 هزار تومان
مداح 30 تا 15 هزار تومان
سخنران 30 تا 20 هزار تومان
حداقل هزينه براي تدفين 350 هزار تومان
منبع: روزنه
پ.ن: باشه آقا سيامك يكي طلبت. جبران ميكنم.
کار روزانم شده که متنفر باشم و کار روزانم شده که به خودم فکر نکنم...!
آخرین باری که سعی کردم به خودم فکر کنم با شکست بزرگی مواجه شدم دیگه نه ....!
اما ۱ مشکل وجود داره...! نه ...!اینبار هیچ مشکلی وجود نداره...!
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابونهاي شلوغ رو از آدمها خسته كننده خالي ميكنه. اين موقعهاست كه باروني رو از روي چوبرخت برميدارم و زير بارون روون ميشم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون ميزد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب ميگيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونهاي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب ميگفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حسهايي كه يه مرتبه منو در برميگيره اعتماد داشته باشم. سردي قطرههاي بارون با بادي كه ميوزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كمكم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين ميرفتم. مردم اين شهر مثه گربهها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته ميانداختن، خندهام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، ميخنديد ميگفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه ميخواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حسها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.
لئوناردو داوينچي
- مرگ يك نفر، تراژدي و مرگ مليوني، آمار است.
جوزف استالين
- ايستاده مردن يهتر از آن است كه بر روي زانوان زنده باشي.
اميليانو زاپاتا
- همه مي خواهند كه به بهشت بروند، اما كسي نميخواهد كه بميرد.
جو لوئيس
- افرادي هستند كه به راحتي زندگي ميكنند چون كشتن آنها خلاف قانون است.
اد هو
- اگر انسان چيزي را پيدا نكند كه براي آن بميرد، لياقت زندگي كردن را ندارد.
مارتين لوتر كينگ
- تنها مشكلي كه در مورد سخنان پيرامون مرگ وجود دارد اين است كه 99/99 درصد از آنها زنده اند.
جاشوا برانز
من برگشتم نيازي نيس عكسم رو توي روز نامه چاپ كنين.از همه ممنون هركي با بضاعتش يه گُله اميد، به جايي بر نخورد اما واسه من دنيايي بود دستتون درد نكنه،حتي اونايي كه اند نااميدي بودن چيزي توي دستو بالشون نبود، حرفاتون كلي اميد بود واسة خودش. ديگه بي خبر نميذارم برم...
ميگفت، هنوز بعضي شبا حس ميكنم كه توي يه خاطرة قديمي گير افتادم:
چيك چيك چيك چيك، توي اون سلول نمور سگ صاحاب خودشو نميشناخت، لامصب وقتي قطره قطره ميخورد روي سرت، حسش ميكردي كه داره تا اعماق نفوذ ميكنه. يه زنداني كه به يه صندلي بسته شده، نه راه پس داره نه راه پيش، آب چيكه چيكه قطره قطره ميريزه روي پيشونيت. با هر قطره خورد ميشي. اولش عين خيالت نيس، اما بعدش التماس ميكني كه يه جوري تموم بشه، اما كسي به فريادت نميرسه، خودت خسته ميشي، سنگيني هر قطره رو حس ميكني. شوخي نيس، وقتي يادت ميافته به حيات خونتون، اونجا كه آب چيك و چيك از لولة حوض چيكه ميكرد، قطرهها بتون رو سوراخ كرده بودن، حالا مخ تو او زيره، حس ميكني پوستت كرخت شده، حس نداره...
حرفش كه به اينجا رسيد، همه داشتن گريه ميكردن. اما من خندهام گرفته بود، سرش پائين بود، اما وقتي سر بلند كرد، توي چشمام خونده بود كه باورش نكردم توي ذهنم ميگفتم، خب، ميگفتي، چطوري از اونجا در اومدي...
معطلش نكرد، به بغل دستي گفت، عزيزم بقيهاش رو توي يه فرصت مناسب واست ميگم.
توي اين موقعيت به اميد احتياج دارم، كجا ميشه كمي اميد قرض كرد، آهاي با توام، تو كه فعلاً غمي نداري، تو كه ديگه از فردات مطمئني، ميدوني گرسنه نميخوابي يه كم اميد، پست ميدم، خيلي زود. يه امشبه رو به صب برسونه. اگه صب شد ديگه سياه نمينويسم، قول ميدم، آهاي اوني كه اون بالايي، هستي؟ كسي خونه هست؟ من اينجام؟ با اينكه به رنگها اعتقاد ندارم، اما از فردا با رنگ سبز يشمي توي پس زمينه پرتقالي مينويسم. فقط يه امشبه. ميشنفي. هان... من اينجام...
شيرين، سياه، كيميا، كيانا، روشنك ، از روتن كه چيزي نميتونم بخوام... شما يه چيزي بگين...
سر بريده
سيمبرق
ساطور
سرنگ
سرب
سم
...
هفتمي كوش، همين جا بود، آهان پيداش كردم:
سونامي
سال نو مبارک ![]()
كلاغ پر، گنجيشك پر، منم بازي، منم بازي. باشه بيا.
آمادهاي، كلاغ پر، گنجيشك پر، يخچال پر، يخچال كه پر نداره، خودش خبر نداره. ميخواي تو بگي!
قناري پر! مامان پر!! مامان كه پر... چرا داري گريه ميكني. مگه قرار نبود ديگه بهونه نكني، مامان نيست كي مي خواي بفهمي!گريه نكن باشه. اصلاً مامانم پر، خوبه!!! بابا هم پر، منم پر تو هم پر، بخند ديگه...

امروز توي اتوبوس از بغل دستيايم پرسيدم ، ميتونم يه سؤال ازتون بپرسم اونم به خيال اينكه سؤالم خصوصيه گفت، هر چي ميخواي بپرس؟
گفتم به نظر شما، رنگ سفيد توي پس زمينة سياه قشنگتره يا رنگ سياه توي پس زمينة سفيد؟
براي لحظهاي جا خورده بود، اما بعد از مدتي خودش را جمع كرد و برام چيزايي در مورد مضمونها گفت، اما چون ديگه آخر سفر بود، وقت نكرد كه توضيحاتش رو كامل بكنه...
شما چي؟؟؟؟
به نظر شما كدوم يكي از اين دوتا قشنگتره؟
يادش بخير ديوونه كه داشت آخرين وسوسههاش رو مينوشت. حتي يه مدتي هم پيامبري رو تجربه كرده بود. من كه كمكم داشتم باورش مي كردم. الان ديگه نمينويسه. عاقبت خيلي از وبلاگ نويسها همينه، يه روزي بيسروصدا ميذاريم و ميريم. حتي ممكنه هم بلايي سرمون اومده باشه، اما همه بعد از يه مدت فراموش ميشيم. نمي دونم چرا بعد از مدتها به سرم زد نوشتههاش رو بخونم. يه نوشتهاي پيدا كردم. بد نبود ، يه خاطرههايي رو برام زنده كردن:
مي دوني؟
يه اتاقي باشه گرمه گرم، روشنه روشن، با بوي عود
تو باشي، منم باشم
كف اتاق سنگ باشه، سنگ سفيد
تو منو بغلم كني كه نترسم، كه سردم نشه، كه نلرزم
مي دوني؟
تو بغلم كردي
اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار، پاهاتم دراز كردي
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، با پاهات محكم منو گرفتي، دو تا دستتم دور من حلقه كردي
بهت ميگم چشماتو مي بندي؟
ميگي آره، بعد چشماتو مي بندي
بهت ميگم برام قصه ميگي؟ تو گوشم؟
ميگي آره، بعدش شروع مي كني تو گوشم آروم آروم قصه گفتن، يه عالمه قصهي طولاني و بلند، كه هيچوقتي تموم نميشن
مي دوني؟
ميخوام رگ بزنم، رگ خودمو، مچ دست چپ، يه حركت سريع، يه ضربة عميق، بلدي كه؟
ولي تو كه آخه نميدوني ميخوام رگمو بزنم كه، تو چشماتو بستي، نميبيني من تيغو از تو جيبم در ميارم، نمي بيني كه سريع مي بُرم، نمي بيني كه خون فواره ميزنه رو سنگاي سفيد، نميبيني كه دستم ميسوزه و لبمو اينجوري گاز مي گيرم كه نگم آخ، كه چشماتو باز نكني و منو نبيني
تو داري قصه ميگي
من دارم دستمو نيگا مي كنم، دست چپمو، خون مياد ازش، ميدوني؟
من شلوارك پامه، دستمو گذاشتم رو زانوم، خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از رو زانوم ميريزه رو سنگا، قشنگه مسير حركتش، حيف كه چشمات بسته ست، نميتوني ببيني
تو بغلم كردي
مي بيني كه سرد شدم
محكمتر بغلم مي كني كه گرم شم
مي بيني نا منظم نفس مي كشم
تو دلت ميگي آخي، نفسش دوباره گرفت
ميبيني هرچي محكمتر بغل مي كني سردتر ميشم
ميبيني ديگه نفس نمي كشم
چشماتو باز مي كني
ميبيني كه من مُردم
مي دوني؟
من مي ترسيدم خودمو بكشم، از سرد شدن، از تنهايي مردن، از خون ديدن
وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود، آرومه آروم
گريه نكن ديگه
من كه نيستم چشماتو بوس كنم كه، بهت بگم خوشگل شديا كره خر، بعدش تو همونجوري وسط گريهات بخندي كه آخه
من كه ديگه مُردم الآن آخه، گريه نكن خُب ديگه، دلم ميشكنه
دل روح نازكه، نشكونش
خوب؟
خنديد و گفت: براي قشنگي بستم.
گفتم حدس ميزدم براي اين باشه، ولي به نظر من اصلاً قشنگ نيست.
نگاهي بهم انداخت و گفت، آخه چيز قشنگتري زير اونه كه نميخوام همه ببينن.
ميشه ببينم؟ خواهش ميكنم؟؟؟
دوباره كمي قيافهام رو بررسي كرد، من منتظر بودم تا اون جواب بده. برقي توي چشماش بود كه حس ميكردم از آزارم و از اينكه منتظر موندم لذت ميبره. بالاخره با دست راستش شروع كرد به باز كرد گيرة مچ بند. با يه پارچة سفيد دور مچش را بسته بود. وقتي دورهاي پارچه رو باز كرد، قسمت داخلي مچ دستش رو براي لحظهاي ازم پنهون كرد، بعد نشونم داد، اصلاً چيز زيبايي وجود نداشت، به جاي پوست صاف و يك تيكه، چروكها و برجستگيهاي زشتي روي پوستش باقي مانده بود. سريع روم رو برگردوندم. اه حالم بهم خورد اين چيه؟ ولي به نظر من قشنگترين صحنة دنياست، چون يادم مياره كه يه موقعي به آخر خط رسيده بودم. هر وقتي كه بهش نيگا ميكنم و مي بينم كه هنور زندهام ميفهمم كه حتماً چيزي بوده كه به خاطرش هنوز هم دارم نفس ميكشم. با اين حرفا بدجوري حس فلسفي بودن بهم دست داد، از بقيه حرفاش چيز زيادي يادم نميياد. سه سال بعد توي بيمارستان ياد حرفاش افتادم، آخه دوباره خود كشي كرده بود....
تازه رفته بودم بالاي سرش، چشاش رو باز كرد و گفت ، من زندهام؟ گفتم آره. گفت تو نميدوني براي چي من زندهام. گفتم خوب ميدونم. گفت براي چي؟؟؟
براي اينكه تو حقت نيست اينجوري بميري.
اما من نميخوام زندگي كنم.
من نگفتم زندگي كن. زنده باش، زنده بمون. دليل هم من برات پيدا ميكنم. فقط يه من مهلت بده.
چقدر؟؟؟
يك هفته.
الان 118 هفته از اون تاريخ گذشته، ولي هنوز زندهاس.
با هر قدمي كه توي اين حياط بر ميدارم، خاطرهاي جون ميگيره. شب عروسي ناهيد رو يادم مياد كه سوسن رو ديدم. ختم اوس ممد رو يادم مياد كه سوسن داشت برنج پاك ميكرد. دويدن بچهها رو يادم مياد كه براي گرفتن نقلهاي عروسي از سر و كول هم بالا ميرفتن؛ سوسن اون موقع عروس بود، منم داشتم زندگي ميكردم. امروز با همون رفيق رفقاي قديمي يه كار شراكتي راه انداختيم، بـساز بفروشي ....
