- از كجا مي دانيد؟؟؟
فكر مي كنم كه گفتي زياد برايت قصه گفته اند. مطمئنم كه تمايلي به شنيدن اين نداري... پوزخندي بر لبانش است. از اينكه يك پيرمرد دستم بياندازداصلا خوشم نمي آيد. دوست ندارم كه التماسش بكنم. كنجكاوي امانم را بريده اما باز هم چيزي نمي گويم. روزگاري دختري را ميشناختم كه هميشه مجبورم مي كرد تا خواستههايم را به زبان بياورم با اينكه قبل از اينكه كلامي بگويم از آن مطلع بود. با تمام وجود از او متنفر شدم. حالا اين پير كفتار داشت با من همان بازي را در مي آورد.
دستانت به من همه چيز را ميگويند. ميخواهي بشنوي اما نمي خواهي اعتراف كني.
- شنيده بودم كه چشمها حرف مي زنند اما تابحال سخني از دستان نشنيدهام حتي يك كلمه.
مي خواهي امتحان كني. دستش را دراز كرد و بي اختيار دستم را در دستش گذاشتم. مي شنوي. سري تكان دادم. چشمانت را ببند. صداي اطرافم با بسته شدن چشم ها محو شد و خاطره ها به ذهنم هجوم آوردند. يك جاي دنج با آهنگي آرام كه بيشتر حال و هواي جدايي را زمزمه مي كرد كم كم جايش را به هاي هوي ماشين هاي گذري و مسافران خسته داد. حالا متوجه شده بودم كه دستها پيش از اين هم با من حرف زده بودند. دختري روبرويم روي صندلي نشسته بود. دستش را فارغ از هر گونه ترس معمول در دست گرفته بودم. هميشه گرفتن اين دستها به من اميد مي داد. دستانش هميشه سرد بودند. اينقدر در دست مي گرفتمشان تا گرم شوند. دستانش آن روز با من حرف زدند. گرم بودند. چشمانم را باز كردم.
- باور مي كنم.
پير مرد دوباره خنديد اما دستم را رها نكرد. زياد از جايمان دور نشده بوديم. هنوز برهوت بود. قصهام طولاني است و مسيرمان كوتاه.
چشمانم پر از چرا بود و سوالم هنوز بي پاسخ. در برزخ رها شده بودم.
من مسافر بين راهي ام، همين نزديكي ها پياده مي شوم. مسافر بين راهي وقتي براي قصه گفتن ندارد. اهل كجايي؟ گفتم. گفت آنجا را مي شناسد. جاي آرامي است براي آسوده مردن، كه براي كسي به سن و سال او غنيمتي بود. دور نماي شهري در دل برهوت پيدا شد. از دستان پيرمرد مي شد فهميد كه توجهاش به آنجاست.
كجا مي روي؟ خودم هم هنوز نمي دانستم مي خواستم هر جاي ديگر باشم غير از آنجا. هيچ كجا.
فرار مي كني؟
- همه داريم فرار مي كنيم. شما هم فرار كرديد درست نمي گويم.
براي لحظهاي خاموش نگاهم كرد. درست ميگويي. من كمي بيشتر از تو سن داشتم. آنجا شهر من است. با انگشت نشانم. جاي خوبي است براي فرار كردن همچنين براي پنهان شدن. دلت مي خواهد آنجا را ببيني؟ در دلم تمناي عجيبي براي ماندن بر پا بود. اتوبوس سرعتش را كم كرد. دور شدن اتوبوس را مي ديدم. در آستانه شهري غريب در كنار پيرمردي ايستاده...
ادامه دارد...
اتوبوس لنگ لنگان تكاني به خودش مي دهد و مرا با چمدانم از جا مي كند و با خود مي برد، بي كه اختياري بر مسيري كه مي پيمايد داشته باشم. بيشتر راه را خواب مي مانم. با تكاني ناگهاني اتوبوس از حركت مي ايستد. نيمه ظهر است و دور و برمان برهوت. خواب از سرم پريده به بيرون نگاه مي كنم. در ناكجا آباديم. آنهايي كه حوصله شان از يكجا نشيني سر رفته پياده مي شوند تا هوائي بخورند، من هم پياده مي شوم چون از خوابيدن حوصله ام سر رفته.
تازه سمت ديگر جاده را كه از پنجره صنديل هاي كناري قابل ديدن است مي بينم. اينجا هم برهوت است اما در فاصله اي نچندان دور از جاده ديواري ذوزنقهاي شكل سر بر افراشته است كه آجرهايش قلوه كن شده و جاي جايش سوراخ هاي كوچك و بزرگ. بدون اينكه اختياري داشته باشم به سمتش كشيده مي شوم. از جاده اي كه ساعتي يك ماشين از آن عبور مي كند مي گذرم. شاگرد شوفر صدايم مي زند كه جاي دوري نروم.جائي ايستاده ام كه عمق سوراخ ها را با تمام وجود حس ميكنم. همينطور محو تماشا شدهام زمان ارزشش را از دست داده است، چيزي در ميان آجر ها مرا به خود جذب مي كند. جادوئي از گل و خاك. باد خشك صورتم را سيلي مي زند. صدايي در ميان باد به گوشم مي رسد، جوان پي چيزي مي گردي، جوابي نمي دهم، به حرفهايي كه باد به گوشم مي رساند هميشه بي اعتنا بودم. دوباره جادوي گل مرا جذب خود كرده. لحظاتي بعد سنگيني دستي بر روي شانهام مرا به خود مي آورد. پيرمرد بغل دستي است.
- اينجا را مي شناسي؟
تابحال اينجا نبودهام، اين چيست؟
- يك مشت خاك و گل شكل دار!
پس خاك و گل ها اينجا شكل دارند؟
- اينجا قصه اي طولاني دارد!
از يادآوري قصه لبخندي بر لبانم مي نشيند. پيرمرد دليلش را مي پرسد، در جواب مي گويم كه مدتهاست كسي برايم قصه نگفته. اينجا كجاست؟
اين بار نوبت به پيرمرد مي رسد كه بخندد، هوا را بو بكش؟؟
هواي اطرافم را مي بلعم اما چيزي نيست، بوي خاك و بو فضله گوسفنداني كه به چرا بردهاند تنها همين. مگر بوي چه مي آيد!؟
بوي خون، حسش نمي كني؟!
بيشتر مي بلعم، چيزي دستگيرم نمي شود، از حرف هاي پيرمرد هم همينطور. گويا فكرم را خوانده؛ اينجا ديوار اعدام است و آن سوراخ ها هم جاي گلوله.
فكرهاي زيادي به ذهنم هجوم ميآورد، اولين فكر كه به سرم ميزند اين است كه پير مرد دستم انداخته. رشته افكارم را صداي شاگرد شوفر از هم پاره ميكند. بر مي گردم تا پيرمرد را ببينم، ولي او نيست. آرام آرام برميگردم تا سر جاي خودم بنشينم، نگاهي دوباره به ديوار مي اندازم.
ادامه دارد..............
بخواب كوچولو!
بخواب كوچولو بخواب!
بابا همينجاست، بابا بيداره!!
بخواب كه خوابهاي خوش ببيني
بچه خوابيد
بابا بيدار موند
تق تق تق تق
بچه خوابيده بود خواب مي ديد
بابا در رو باز كرد
خواب پشمك، شيريني، شوكولات، آب نبات، بستني
بابا داشت با آقايي كه پشت در بود صحبت مي كرد
عجب طعمي داشت
بابا در رو بست
چرخ و فلك، سرسره، تاب بازي چه كيفي داشت
بابا لباس پوشيد
بچه خوابيده بود
بابا سوار ماشين شد
خواب مي ديد
صبح كه شد
بچه از خواب بيدار شد
اما...
بابا ديگه نبود
به همين سادگي
...
از روحیه ی حساست در عجبم دوست حساس ...!
می دونی چیه ؟ اگه نگران طرز مردنتی و از اینکه شکل یکی از عکس های روتن بشی می ترسی خواهشا با من درد و دل نکن چون حالم به هم می خوره از این طرز تفکرت ...!
ميگويد: « خودت گفتي يه شب خواب ديدي تو و مونس رفتهايد توي دشت و اون جا صداي خدا رو شنيدهايد كه گفته بود داريد دنبال چي ميگرديد؟ و تو گفته بودي دنبالِ تو، داريم دنبال تو ميگرديم. بعد اون صدا گفته بود براي پيدا كردن من كه نميخواد اين همه راه بياييد توي دشت و بيابان. گفته بود من توي سفره خالي شما هستم. توي چروكهاي صورت عزيز. توي سرفههاي مادر بزرگ. توي شيارهاي پيشوني پدر بزرگ. توي نالههاي زني كه داره وضع حمل ميكنه. توي پينههاي دست آدم بدبخت و فقير. توي آرزوهاي دخترهاي فقير دم بخت كه دوست دارند كسي با اسب سفيد بالدار بياد و اونها رو از نكبت فقري كه توش گير كردهاند نجات بده. توي عينك ته استكاني چشمهايِ پدرانِ نااميدي كه با جيب خالي، بچهي مريضشون رو از اين دكتر به اون دكتر ميبرند. توي دلِ دو تا پسر بچهي دبستاني كه سر يك مداد پاككن توي خيابون با هم دعواشون ميگيره. توي دل مردي كه شب با جيب خالي بايد بره خونه اما زن و بچههاش خجالت ميكشه. توي دلِ زن اون تعميركاري كه دوست داره شبها كه شوهرش از كار برميگرده خونه، دستهاش از كار و روغن و گريس سياه باشه كه يعني اون روز كاري بوده و شوهره پولي درآورده و به همين خاطر اول به دستهاي شوهرش نگاه ميكنه ببينه سياهند يا نه؟ توي دلِ اون شوهره كه اگه دستاش سياه نباشن ساكت ميره يك گوشهي اتاق تا گرسنه بخوابه اما صداي زنش كه هي به بچههاش ميگه خدا بزرگه خدا بزرگه نميذاره اون راحت بخوابه. توي فكرهاي اون فيلسوف بيچاره كه ميخواد من رو ثابت كنه اما نميتونه. توي نمازهاي طولاني آن عابد كه خلوت شبانهاش رو حاضر نيست با همهي دنيا عوض كنه. توي چشمهاي سرخ شدهي كسي كه به ناحق سيلي ميخوره اما خجالت ميكشه گريه كنه. توي اندوه بزرگ و عميق پدري كه جسد پرخون پسرش رو از جبهه ميآورند و فقط به چشمهاي پسره نگاه ميكنه و صورتاش خيس اشك ميشه. توي زبان طفل شش ماههاي كه از تشنگي خشك شده بود و به جاي سيراب كردنش تير به گلوش زدند. توي شرم پدر اون طفل كه از زنش خجالت ميكشيد او را با گلوي پاره به مادرش برگردونه. توي خاكهايي كه روي شهيد ريخته ميشه. توي اشكهاي بچهاي كه براي اولين بار از درد بيپدري گريه ميكنه و حتي معناي يتيم شدن رو نميتونه بفهمه. توي تنهايي آدمها. توي استيصال آدمها. توي استيصال. توي استيصال. توي خدايا چه كنمها؟ توي خوشحالي شب عيد بچهها. توي شادي عروسها. توي غم تمامنشدني زنهاي بيوه. توي بازي بچهها. توي صداقت . توي صفا. توي پاكي. توي توبه. توي توبههاي مكرري كه دائم شكسته ميشن. توي پشيماني از گناه. توي بازگشت به من. توي غلط كردمها. توي ديگه تكرار نميشه. توي قول ميدم ديگه بچهي خوبي باشم. توي دوستت دارم. توي آدمهايي كه خودشان شدهاند بهشت. توي علي (ع) كه بهشت متحركه. توي نماز علي. توي اشكهاي علي. توي غمهاي علي. توي لبهاي مونس كه روزي سه بار مهر نماز رو ميبوسه. توي دستهاي سايه كه هر روز صبح قرآني رو كه تو براش خريدي باز ميكنه. توي دل شلوغ تو. توي همه دانستههاي بيدر و پيكر تو. توي تقلاي تو. توي شك تو. توي خواستن تو. توي عشق تو به سايه. توي…»
ديگر نميتواند ادامه دهد. داخل آپارتمان ميشود و در را ميبندد. احساس ميكنم به پشت در تكيه داده است و نميتواند تكان بخورد. لبهام را بر روي در، جايي كه خيال ميكنم انگشتاناش را شايد آن جا گذاشته باشد، ميبرم و آن جا را ميبوسم.
مصطفيمستور
گدا هنوز از شدت ضربات به خودش می پیچید اما کم کم هوش و حواسش را بدست آورد مرد او را به سمت خیابان های بالای شهر برده بود. تمیزی را می شد از کف خیابانهای سنگفرش شده استشمام کرد. بر روی صندلی های بیرونی یک رستوران نشستند. پیشخدمت با کراهت خودش را به آن میز رساند تا سفارش آنها را بگیرد. از سر روی گدا معلوم بود که چندین روز است که غذایی نخورده. هنگامی که سیر شد. مرد بی تاب بود اما نمی دانست چه بگوید.گدا که دیگر رنگی به چهره رنگ پریده اش دویده بود سکوت را شکست:
واقعاٌ از بزرگواری شما متشکرم ، شما دوبار جانم را نجات دادید، اما فکر نمی کنم که چیزی داشته باشم تا با آن لطفتان را جبران کنم. ای کاش چیزی می داشتم اما...
من تنها یک سوال دارم و بعد تمام افکارش را بی کم و کاست برای گدا بازگو کرد و از او پرسید که آیا نشانی را می داند. هنگامی که حرفش تمام شد. مرد گدا که در سکوتی عمیق فرو رفته بود. به یکباره خنده ای بلند سر داد. قهقه اش مو را به تن مرد سیخ کرد.
می دانم که او را می توانی کجا بیابی. به قبرستان برو او را خواهی دید، می توانی او را بشناسی!!!او را قبلا هم دیده ای!!!
* * * * *
صدای ناقوس ها را می شد در قبرستان شنید. مرد خودش را به آنجا رساند.تنها مرد میانسالی را دید که بر روی سنگ قبر سفیدی نشسته بود. به طرف او رفت. اما کمی تردید کرد. شیطان را هیولایی مخوف می دانست که دستانش به خون آغشته بود.
می دانم دنبال من می گردی!!! امروز سومین بار است که تو را می بینم. چه می خواهی؟؟؟؟
میخواهم معامله کنم.
چه متاعی برای معامله داری؟
روحم را پیشکش می کنم.
شیطان خندید؛ خنده اش دلنشین بود.
نمی توانی؟ چیزی برایت باقی نمانده. همه اش را تکه تکه فروخته ای، همه تان فروخته اید. اما راهی هست که می توانی....
ساعتی بعد در میان خیابان های تاریک و نمور
مردی بر بالای جسد گدا ایستاده بود و جان کندنش را نظاره می کرد. گدا در خون خون می غلتید و با شادکامی گفت: پرواز... دوباره آنها را حس می کنم....
پایان
----------
خدا اندیشید، اندیشه اش فرشته ای بود
خد سخن گفت، سخنش انسان بود
قسمت دوم
مرد دوباره به خیابان برگشت. پسرک هنوز داشت گریه می کرد و عده ای دور و بر او جمع شده بودند. مرد به خود را به جمع تسلی دهندگان رسانید. بغض هنوز در گلویش بود. اما دیگر آرام شده بود و بقیه یک به یک از گرد او پراکنده می شدند. دلش برای پسرک سوخته بود قدمی دیگر پیش گذاشت. انگار فراموش کرده بود که برای چه کاری به آنجا آمده بود با مهربانی گفت: تو نباید گریه کنی. تو دیگه بزرگ شدی. این جمله ای نبود که که در آن لحظه دردی را دوا کنداما تنها همین جملات به ذهنش رسیده بود. به سمت نزدیکترین بستنی فروشی رفت و یک بستنی گرفت، خوبی بچه ها همین بود که با یک بستنی بزرگترین غم های جهان را فراموش می کردند. مرد داشت به قیافه معصوم پسرک نگاه می کرد. به خودش فکر می کرد که چه فرشته زیبایی...
ناگهان به یادش آمد که برای چه کاری آمده. پسرک خوشحال را با بستنی میوه ای اش تنها گذاشت. دوباره در کوچه ها سر گردان شد. به هر جا که فکر می کرد که می تواند شیطان را ببیند سر زد. فاحشه خانه ها، قمارخانه ها هر جا که فکرش می رسید حتی به نوانخانه ها هم سر زد. از جستجو خسته شد. در همین حین دوباره آن گدا را دید. اما این بار همه چیز بر عکس شده بود. مردی قوی هیکل او را به زیر مشت و لگد خود گرفته بود و او را به شدت به این طرف آن طرف می کشید. مرد از اینکه او را اینچنین خوار و ذلیل می دید خوشحال بود.اما باید کاری می کرد، حسی به او می گفت که کلید جستجویش پیش گداست. برای لحظه ای تصمیمش را گرفت. نیرویش را در شانه هایش جمع کرد و با تمام قوایش با تنه مرد را از روی پیکر بیجان مرد گدا به کناری زد. از فرصت بدست آمده بیشترین استفاده کرد و همراه با گدا در کوچه های تاریک گم شدند.
ادامه دارد...
-------------------------------------------------------------
پ.ن:
هه هه هه هه... خدا اموات این کرم درخت رو بیامرزه که کشف کرد که من یه کم که چه عرض کنم کلی کم دارم...
(یه داستان کوتاه سه قسمتیه)
فاوست قرن بیست و یک
قسمت اول....
مردی می خواست روحش را بفروشد. به دنبال شیطان می گشت. می گفتند او ارواح را به بالاترین قیمت میِِِ خرد. اما شیطان کجا بود. همه می گویند که شیطان همواره در پی انسان است. اما او کجا بود. شاید این گدا خودش بود. شایدم آن مردی که داشت را از عرض خیابان عبور می کرد. شاید هم شیطان در جایی ایستاده بود و او را تماشا می کرد. شاید هم آن دخترکی که داشت لی لی بازی می کرد. ما همیشه ادعا می کنیم که شیطان گولمان زده اما هیچ گاه او را نمی بینیم. شاید هم همه اینها افسانه بود تا از بار کارهای خطایمان کم کنیم و شریک جرمی پیدا کنیم.
پسر بچه ای شاد و خرم از آنجا عبور می کرد. ایستاد تا سکه ای به گدا بدهد. چه شوقی در نگاهش بود. پولش را به سمت گدا گرفته بود. اما معلوم نبود که چه اتفاقی در آن لحظه افتاد که گدا سکه مسی را که پسرک به او داده بود به کناری پرت کرد و با غیظ از آنجا دور شد. اشک در چشمان پسرک حلقه زد. مرد انگار که متوجه چیزی شده باشد. به دنبال مرد گدا روان شد. بچه ها فرشته های معصوم بودند. کسی که می توانست اشک آنها را در بیاورد حتماٌ نشانی از شیطان داشت. گدا در کوچه ای پیچید اما وقتی مرد به آنجا رسید. هیچ چیز نبود. انگار که دود شده بود...
یک دو سه ...! یک دو سه...! یک دو سه...!
هنوز داشت می شمرد از ۱ تا ۳ و خسته نمی شد ازش پرسیدم داری چی کار میکنی ؟ گفت : دارم فکر می کنم...!همیشه عادتش بود موقع فکر کردن تا ۳ بشمره همیشه عادتش بود وقتی سوار اتوبوس می شیم آدامسشو زیر صندلی بچسبونه همیشه عادتش بود جلوی شیشه ی رفلکس مغازه ها وایسه و کبودی های دائم زیر چشمشو وارسی کنه همیشه عادتش بود که عادت کنه به احمقانه ترین مسائل ...! و هرگز از زندگیش خسته نمی شد و حتی فکر خود کشی از ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰کیلومتری مغزشم نمی گذشت به قول خودش نینوش بود دیگه...!(!!!!!!!!!!!!)
نینوش نقطه ی مقابل شرلی....!
فرشته داشت خودش را براي بزرگترين ماجراجوئي عمرش آماده مي كرد، بالهايش را با غرور هر چه تمامتر گشوده بود، شايد در اين لحظه در اين فكر بود كه هيچ فرشتهاي در تمام دنيا بالهايي به آن زيبايي نداشته است، بر روي يكي از بلندترين قلههاي جهان خاكي نشسته بود و داشت بر آنان فخر ميفروخت، به انسان فاني كه جز فكر هوا و هوس، كينه و خشم چيز ديگر در مخيلهاش جائي نداشت... ميخواست حقيقت را كشف كند، بال گشود و از همانجا به حالت سقوط آزاد خودش را به پائين انداخت، با سرعتي سرسام آور به سمت زمين سقوط ميكرد پائين و پائين تر، پست و پست تر. حال وقت آن رسيده بود تا سفر را آغاز كند، سفري رو به بالا، سفری ممنوعه، همچون سيب آدم، جعبه پاندورا.... بال گشود تا خود را به مكاني برساند كه هزاران هزار سال او و همقطارانش را از آنجا منع كرده بودند، به سوي نور پرواز كرد... فرشتهاي بر او ظاهر شد، مقصدش را پرسيد، گفت كه به عرش ميرود، فرشته التماسش كرد تا او را منصرف كند اما او تصميمش را گرفته بود، بر او و ترس احمقانهاش لبخندي زد، فرشته از همانجا برگشت، فرشته هرچه بيشتر اوج ميگرفت، نوائي ميشنيد، شيدايش كرده بود، ندا آمد:
- چه ميخواهي؟
: نور.
- برگرد تو تحملش را نداري...
: مي توانم...
ديگر به حرفهايش گوش نداد، حالا نور را ميديد، صدا هم از آنجا بود، چه زيباست! چه گرماي مطبوعي! چه نوائي! براي لحظهاي كه انگار تا ابد ادامه داشت، انگار به همه چيزش رسيده بود.اينقدر محو آن شده بود كه بوي كز را نشنيد، درد سوختن را حس نكرد، ديگر چيزي نمانده بود، اما سقوط بر روي سرش آوار شد. دور دورتر ميشد. تمام تلاشش را كرد اما فايدهاي نداشت. بالهايش سوخته بود. حالا درد را حس ميكرد، از فرط درد بيهوش شد.
چشم گشود، از بالهايش جز برآمدگي بد شكل چيزي باقي نمانده بود، اما كجا بود؟؟؟
بويش آشنا بود، بوي نا، بوي كثافت، بوي خيانت....
اين بود عاقبت آن فرشته ياغي، صدايي در اعماق ميگفت، به زمين، جايگاه متمردان خاكي خوش آمدي...
اگه اونقدر بزدلي كه جرات خودكشي را نداري حد اقل با حرفات باعث ادامه ي زندگي احمقانه ي بقيه نشو...! هي عوضي با توام...!
پ.ن : وقتي خيلي بچه بودم هر وقت با مامانم مي خواستم از خيابون رد بشم دست مامانم را ول مي كردم تا جلوي ماشينا بدوم و مي گفتم مي خوام خوتوشي (خودكشي) كنم...! مامانم هيچ وقت دستمو ول نكرد و هميشه لبش را مي گزيد من با اون سن كم تونسته بودم تصميمي را بگيرم كه مامانم حتي درباره اش فكر هم نمي كرد شايد مامان من هم يك عوضي بوده درست مثل تو عوضي عزيزم...!
پ.ن: از وقتی مردم خودخواهی یادم رفته....!
حميد اصلاً حواسش به دور اطرافش نبود، دست يه دختره رو كه فكر كنم كه حدود هيجده، نوزده سال بيشتر نداشت رو توي دستش گرفته بود و به صورت اون خيره شده بود. خوب كه دقت كردم تونستم دختره رو بياد بيارم، چندباري توي محلة خودمون دم در خونة حميد ديده بودمش، دوست ميترا خواهر حميد بود. هوا كم كم داشت تاريك ميشد. صندوقي رو كه پشت يكي از بليزرها بود بيرون آورديم و خشابهاي سيتائي رو بين بچهها تقسيم كرديم، ديگه كمكم وقتش شده بود، كلت كمري به كمرم بسته بودم. توي اون هوا خيلي سرديش رو روي كمرم حس ميكردم. چراغ ماشين شيشه دودي يه بار روشن و خاموش شد. ديگه نميتونستم كه تظاهر به نبودن بكنم، حميد بالاخره ميفهميد، ولي اي كاش ميدونست كه چقدر دلم ميخواد كه اصلاً بدنيا نمياومدم تا شاهد چنين صحنهاي باشم . چراغهاي كاميون ها كه پشت سرمون بودند رو روشن كردند، قيافههاي اونارو مث اينكه روز روشن باشه ميديدم، ولي اونا نه، تنها و آخرين تصويري كه ميدند تصوير ضدنور افرادي بود كه لولههاي اسلحهها رو به سمتشون نشونه گرفته بودند. توي اون روشنائي چشاشون چه برقي داشت، ترس توي بعضي از اونها موج ميزد ولي در وجودشون چيزي بود كه ترس رو ميكشت. حميد حالا از نگاه كردن به دختره دست كشيده بود، مستقيم به من زل زده بود، صدام در نميومد، صداي بوق ماشين دودي منو بخودم آورد، يكي فرياد زد، خودم بودم....
- آماده........
- هدف نفرات مقابل.......
چشماي حميد تغيير كرده بود انگار كه صدائي رو كه ميشنيد باور نداشت. چي ميشد كرد اون روزا مردم دو دسته شده بودن، من توي دستة غالب و حميد توي دستة مغلوب.ميدونستم براي چي تعجب كرده، حتماً توي اين مدت دنبال كسي ميگشته كه اونو لو داده. حالا پيداش كرد.فكر اين را نميكرد، درست فكر ميكرد من جاسوس نبودم. اگه يه كم خوب دور و برش رو نگاه ميكرد توي اين درد سر نميافتاد.
براي لحظهاي ناخودآگاه سرم را به سمت ماشين شيشه دودي برگرداندم، براي يك لحظه حميد تونست نيمرخم رو توي نور كاميونها ببيند، دستم رو بالا بردم..
- آتش.................
پژواك صداي گلولهها و بوي باروت تمام مغزم رو اشغال كرده بود، چشاي حميد توي اون لحظة آخر بيتفاوت بود، صداي برخورد هيكلها با زمين در ميان صداي گلولهها محو شد. من مجبور بودم تا صبح اونجا بمونم، هر لحظهاش برام هزار ساعت ميگذشت، اون روز براي اولين بار بود كه چند تار موي سفيد توي موهام پيدا شد.....
من همچنان بيدارم، خوابم نميآيد، شايد ديوانگي به سراغم آمده خواب از چشمانم ربوده. اين روزها ديوانگي مسري است، شايد هم جنون گاوي گرفته باشم به هر حال به قول ديوانه، فرقي هم نميكند شما ديوانه باشيد يا بقيه، در هر دو حالت هيچ كس نميتواند بگويد كه كدام درست ميگويد.
اين ماجرا حقيقي است، اما به خاطر نميآورم كه آن را كجا يا از چه كسي شنيدهام، اما فقط مي دانم كه حقيقت داره.
پ.ن: يه لحظه خودتون رو بذارين جاي اون عابر...
گفت، فرشتهام!
پرسيد، بالهايت كو؟
گفت، آنها را بريدهاند!
قاضي حرفش را باور نكرد و او را به جرم نداشتن كارت شناسائي به زندان محكوم كرد. وقتي ميخواستند او را بيرون ببرند، دو فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتي بعد قاضي در كتاب هاي قانون به دنبال مادهاي ميگشت كه در مورد تعقيب مجرم در آسمانها باشد .
با يه شكلات شروع شد ...
من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...
گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟!
گفتم، آري.
گفت، از كجا ميآيي؟
گفتم، شهر جادو.
خنديد و گفت، حتماً آنجا كار و بار جادوگران سكه است.
گفتم، نه؛ كيمياگر به وفور يافت ميشود، طلا به مس تبديل ميكنند.
گفت، پس جادوگري!؟
گفتم، آري، جادوگرم، جادوي طلا ميكنم.
گفت، از چه رو آوارهاي؟
گفتم، آنجا، جادوگر آتش ميزنند، مس ميخواهند، دستبند مسي، گوشوار مسي، خلخال مسي... روزگاري همهجا حرف طلا بوده و بس، ميخ طلا، خيش طلا، ديگ طلا، اما...
باز خنديد و گفت، شهر جادو، اسم با مسمائي است!!!
تلخ خنديدم، آري؛ جادوگر گول ميزنند.
چند روزي هست كه يه آپارتمان يه گوشة دنج شهر گرفتم، يه جائي كه بتونم بدون مزاحمت همسايهها زندگيم رو بكنم، كسي هم كاري به كارم نداشته باشه. وسيلة زيادي نداشتم، يه چمدون كه خيلي ساله كه دارمش با يه دونه راديو، هيچ وقت به تلويزيون اعتماد نداشتم، هر چي ميخوام بدونم از روزنامه ميخونم. امروز سه شنبهاس، سهشنبهها روز تعطيل منه، توي اين روز خوش ميگذرونم، تفريحم رو ميكنم، از تفريحاي دسته جمعي خوشم نمياد، چون هميشه مجبوري كه ديگران رو كنار خودت تحمل كني، به تنهايي عادت كردم. زن يا مرد برام فرقي نميكنه، همشون خسته كنندن. هفتة پيش كه توي كافيشاپ هميشگيم نشسته بودم، يه نفر بود كه تمام وقت همينطوري بر و بر منو نيگا ميكرد. آخه هميشه دو سه ساعتي اونجا ميشينم و فكر ميكنم. صاحب كافيشاپ ديگه منو خوب ميشناسه، هر سهشنبه منتظرمه، تنها كسيه كه توي اين دنيا منتظر منه ولي فقط سه شنبهها، پول خوبي هم گيرش مياد، بيشتر از اون مشتريهاي جوونش كه ميان بيست دقيقهاي روي اون صندليهاي فرفورژه ميشنن و بعضي مواقع پولاشونو روي هم ميذارن تا بتونن بيشتر بمونن، اينجا يه كافيشاپ دانشجوئيه. دانشجوئي هم كه دوران بيپوليه. نشسته بودم و داشتم قهوة تلخ خودم رو آروم آروم سر ميكشيدم كه ديگه تحمل نگاه مسخرة اون برام غيرممكن شد، سرم رو بلند كردم بهش نگاه كردم، چشمم رو توي چشمش دوختم. يه دختر بود. بلند شدم و از اونجا بيرون زدم، قبل از اون پول ميز رو حساب كردم. صاحب كافيشاپ تعجب كرده بود كه چرا اينقدر زود بلند شدم. ولي سؤالي نپرسيد. توي اون هواي سرد بيرون اومدم. بعد از كمي پيادهروي دوباره به اتاق خودم برگشتم....
.... To be continue
