یادمه بچه که بودم ،وقتی آبی چیزی دست مادربزرگم می دادم می گفت:« پیر بشی».
اون موقع ها که اصلاً نمی فهمیدم چی میگه،
اما الآن هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا مادربزرگم اینقدر منو نفرین می کرد...
البته خیلی دوست داشتم که برای سال نو پست بدم،
واقعاً حقش بود واسه احترام به دوستانی که اومدن تا آپ شدن سال نوی مأمور اعدام رو ببینن هم که شده،یه تبریک کوچولو بگم.کمیسر هم که تو تیکه انداختن در این مورد کم نیاورد.
خلاصه، فکر می کنم یه عذر خواهی به همه بده کار شدم و از همه عذر خواهی می کنم.
البته برای سال نو حتی پست هم تو ذهنم داشتم،اما ییهو دچار خود درگیری شدم
که نتیجه ش هم اینه که نمی گم امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید،چون یه امید بیخوده.حتی اگه همه ی عالمم امیدوار باشن هیچ چیز تغییر نمی کنه تا خودمون نخوایم.
تو این فکر بودم اینا رو پست کنم که به این نتیجه رسیدم اولین کسی رو که باید عوض کنم خودمم،بهتر کُری نخونم و ...(خود درگیری حاد)
یه چیزی هست که مدتیه تو ذهنمه ،دوست داشتم یه موقعی بگم،فکر میکنم الآن بد نباشه،
به نظر من ،
عمده ی رنجی که نوع بشر تحمل می کنه ، حاصل تکرار اشتباهاتیه که اونارو همواره در دیگران می بینه،ولی هیچ وقت در خودش اصلاح نمی کنه.
د.ح.
تبریک سال نو با یک ماه و اندی تأخیر ،اگه فقط یه حسن داشته باشه
اون یه حسن می تونه این باشه که دیگه کسی از شنیدنش حالش بد نمی شه![]()
-بازم که سر زانو تو پاره کردی
این شلوارتو با اون یکی که زانو انداخته بذار کنار.واست از دبی شلوار آوردم.
خودمم یه سری لباس و خرت و پرت دارم که دیگه به درد نمی خوره،
از بقیه هم بپرس ببین چی دارن بذاریم دم در ،یه بنده خدایی بگیره بپوشه،
ثواب داره.
د.ح.
ثواب داره؟؟؟!!!!!!!
در رو برام باز می کنن. میرم تو.در رو می بندن.چند قدم که می رم جلو برمی گردم و عقب رو نگاه می کنم.دربون ها بدون توجه به من دوباره مشغول گپ زدن و سیگار کشیدن می شن.دوباره رومو میکنم اونور و راه می افتم...
اینجا امین آباده*،
شهر آدم هایی که خیلی هم با ما فاصله ندارن.
ته دلم یه جوریه.سرم رو به جلو اِ ولی انگار چشمام می خوان فقط به پشت سرم نگاه کنن.به پشت در.
اینجا حتی با حیاط بزرگ و درخت های کهنسال،حتی با غباری که از گذشته ها روش نشسته،صفاشو پشت پرده ای از حسی گنگ گم می کنه.
آدما این تو عجیب غریب نگاهم می کنن.غیر از چند نفر که به نظر می رسه محققی چیزی باشن، فقط یکی جوون به نظر میرسه که اونم داره بهت زده به اطراف نگاه می کنه.شاید قسمت یا ساعتی که من رفتم مربوط به گروه سنی خاصی بوده.
در مورد اون جوون می پرسم.
دکتره.مدرکشو از امریکا گرفته.مدتی پیش برمی گرده ایران و توی یکی از محله های خوب تهران مطب باز می کنه.چند ماه اول خوب سپری می شه تا اینکه یه روز یه بدبخت بیچاره ای واسه بچه اش مراجعه می کنه.موقع پرداخت پول ویزیت منشی باهاش بحثش میشه و این بحث با دخالت اون تموم میشه.
بعد از این اتفاق تا مدتی میره تو لاک خودش،اگر چه خیلی هم طول نمی کشه تا اون روز فراموش شه.
بعد از یه مدت دکتر به طمع سرمایه گذاری تو پروژه ی یکی از آشناهاش ملکشو می فروشه و یه جای جدید رو در حاشیه ی شهر برای طبابت در نظر می گیره.و یه شیفت هم تو یه بیمارستان نزدیک کار می گیره.
اون اتفاق توی مطب جدید خیلی زودتر از مطب قبلی تکرار می شه و این بار فاصله ی هر مراجعه ی بحث برانگیز تا بعدیش خیلی کمتر از اونیه که فراموش بشه.
دکتر به منشیش می سپره که از اونایی که ندارن نصف بگیره،بعد از یه مدت این مقدار تقریباً به هیچی تنزل پیدا می کنه.
همین باعث می شه که این مطب رو همه بشناسن.تعداد مراجعانی که پول نون شبشونم به زور در میارن و از خداشونه که پولشون واسه درمون هدر ندن،روز به روز بیشتر می شه و خیلی از آدم هایی هم که دستشون به دهنشون می رسه از مراجعه به اونجا سر باز می زنن.
بعد از یه مدت وضعیت روحی دکتر رو به وخامت می ذاره.از کار بیمارستانش علی رغم اصرار همه ی دوستانش استعفا می ده و کم کم دنیاش محدود می شه به یه مطب و کلی گرفتار.
کار به جایی می رسه که حتی به کسانی هم که خیلی واضح دستش میندازن یا ازش سوء استفاده می کنن بی اینکه بخواد اجازه ی جولان دادن می ده.منشیش گفته که حتی چند بار شاهد بوده که دکتر به چند نفر دستی پول داده بود.منشی اول تصور می کنه که شاید داره به کسی باج می ده.همین طور کسانی رو دیده که چند بار در هفته مراجعه می کردن،همون هایی که قبلاً به جواب دادن روش های خوددرمانی خودشون ایمان داشتن.
کم کم درآمد دکتر با این روند به صفر می رسه،اما قبل از اینکه عذر منشی رو بخواد منشیش دست به کار می شه و با کمک دوستان دکتر و خانواده ش-که خارج از ایران بودن -اونو به آسایشگاه منتقل می کنن و یکی از دوستانش اونو میاره اینجا تا زیر نظر خودش باشه.
دکتر معالجش می گفت که مراحل درمانی اولیه و اصلی طی شده و اون الآن یه دوره ی افسردگی که گاهی بعد از درمان سراغ بیمار میادو داره طی می کنه،
-البته اون قبل از درمان هم افسرده بود.
خانواده ش هم قراره که اونو به یه جای درست حسابی منتقل کنن.ممکن هم هست که از ایران ببرنش.
* * *
چند لحظه ای بی اینکه حواسم باشه بهش خیره می مونم.تو نگاهش هیچ چیز رو نمی شه خوند.چشماش دارن یه مورچه رو روی درخت تعقیب می کنن.بعد نگاهش میافته رو دیوار و امتداد دیوار رو تا در خروجی دنبال می کنه و روی در فقل می شه.قبل از اینکه نگاهش این ور تر بیادو باهاش چشم تو چشم بشم به خودم میامو آروم راهمو میگیرمم که برم.
از کنارش که رد می شم صداشو می شنوم که داره زیر لب می گه:
آخه لا مسٌب،شاید یکی تو مطب نشسته باشه ...
---------------------------------------------
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
توکز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
---------------------------------------------------------------------------
*امین آباد نام یکی از آسایشگاه های قدیمیه تهرانه
واسه کنکور که می خوندیم برای درمان خل بازی های ما اولین جایی که مدرسای کنکور پیشنهاد می کردن امین آباد بود،
اما حقیقت امین آباد و آدماش و خیلی آبادی های دیگه مثل این، از لوس بازی ها و حرس زدنای بچه کنکوری ها خیلی فاصله داره.
د.ح.
جوجو بالآخره اومدی،ها؟خوب، خوش اومدی.
خوب به من چه؟پارمیس خودش برای پست من کامنت گذاشت گفت دعوت شدم.منم اومدم.
و اما پنج تا چیز که دیگران در مورد من نمی دونن.من تصمیم گرفتم راجع به پنج تا از خصوصیات اخلاقی منفی خودم بگم که کسی متوجهشون نمی شه،چون از یه طرف قضیه ی حفظ ظاهر هست و از طرف دیگه تلاش من تو کنترل و مهارشون.
و اما این پنج خصوصیت تو این پنج تاخلاصه می شه:
1:شتر
2:سگ(پاچه گیر ،البته در مواقع عصبانیت)
3:خرس
4:تنبل امریکایی
5:قاطر!!!
(با تشکر از پارمیس و کولوکیلا)
خوب حالا بریم سر اصل مطلب،
واقعاً خیلی ممنون از همگی که مطلب در مورد اسفندگان گذاشتین.شرمنده فرمودین.چشمم هشتا خودم یه چیزایی نوشتم (چند تارم از چند نفر کمک گرفتم) ولی روی هم رفته یه خورده لوس شد.ننویسمشون راحت ترم.دیگه من چی کار کنم وقتی اینجا یه ایرونی پیدا نمی شه؟چیه بهت بر خورد؟
خوب اگه راست میگی خودت بهترشو بنویس،در فیضیه هم هنوز بازه!
من دیگه نمی دونم.من وظیفه م بود بگم.سال بعد هم زودتر شروع می کنم(خدا به داد برسه).نمی دونم چقدر همکاری کردین و تو اطلاع رسانی کمک کردین.خلاصه ما گفتیم،حالا دیگه هر چی کرمتون میگه.
د.ح.
-کولوکیلا ،از استقبال گفتی،فعلاً که دادس سیا ضایع سُد.
-کمیسریتا نترس از فراموش کردن بیا اون با من(توضیحات بیشتر رو توی وبلاگ خودتون دادم)
-گوایهیر،تاریخ اسفندگان به یه روایت 29 بهمنه ،البته اصلش 5 اسفند بوده که به دلیل تغییراتی که توی تقویم به وجود اومده عده ای اعتقاد دارن که 6 روز جلو اومده.من خودم این نظر رو قبول ندارم ،ولی چون 29 بهمن به ولنتاین نزدیک تره و هنوز همون حالو هوا رو داره و همچنین برای جلو گیری از تفرقه ،فعلاً قرار شده که 29 بهمن باشه.(سر همین اختلاف بر نگردیم سراغ ولنتاین خوبه!)
-آقا معلم ،اولاً خیلی ممنون از کامنتتون.باعث افتخار بود.
در مورد تعطیلاتم باید بگم که خیالتون راحت، مسئولین ما نسبت به جشن ها،خصوصاً از نوع ایرانیش اینقدر کم لطف هستن که اصلاً جای نگرانی نباشه.
-فرانکشتاین ،از توجه تون ممنونم،راستش خودمم دقت نکرده بودم.
-تصویر خیال ،ممنونم از اینکه سر زدین،همین طور از کامنتتون.
-بهار جان،اسفندگان تو هم مبارک!
-الهام(اوراک) قول داده که برای ولنتاین فقط به من هدیه بده.لطفاً بقیه پاشونو از زندگی ما بکشن بیرون.البته ولنتاین که دیگه نه،اسفندگان.
-شبگرد خیلی منتظرت موندم.می دونم سرت شلوغه،امیدوارم موفق باشی.اسفندگانت مبارک!
از بقیه ی کسانی هم که وقت می ذارن و این مطالبو می خونن ولی من نمی شناسمشون ، ممنونم.
بر می گردم،حتماً!!!
پیش بینی یکی از مطالب دو هفته دیگه ی روزنامه ها کار سختی نیست.بعد یه مدت زندگی تو ایران حتی جلبک هام می تونن حدس بزنن که درست بعد از گذشتن ولنتاین و اسفندگانه که مطلبی در موردشون می خونیم. تازه دو زاریا می افته که اسفندگان همون ولنتاینه،با همون رایحه.بالآخره هر چی باشه ایرانیا به داستان نوشدارو بعد مرگ سهراب وفا دار موندن.
بگذریم،
من از پارسال با خودم قرار گذاشته بودم که امسال حواسم باشه که قبل از ولنتاین همه رو خبر کنم.(قبل از پارسالم اصلاً دو زاری نداشتم)
ایرانیان باستان در سال بیش تر از هفتاد جشن داشتن. همین نشون می ده که ایرانی ها مردم خوش گذرونی بودن و بیش تر دنبال جشن و خوشی و شادی و نور بودن تا غم و سیاهی و تاریکی و غم و سیاهی رو اهریمنی می دونستن.جشن هاشون هم مناسبت های مختلف داشت که یکیشون برابر شدن اسم روز با اسم ماه بود (جشن های ماهانه).بین رسم و رسوم ایران باستان،غیر از یلدا و چهار شنبه سوری و نوروز که فراموش نشدن ،از بقیه چیز خیلی زیادی هم اگه مونده باشه،فقط یه اسم آشناست. اسمهایی مثل سده، مهرگان و تازگی ها اسفندگان(اسفندارمذگان،سپندارمذگان).
در مورد ولتاینو هدیه دادن و گرفتن و این که الآن چقدر همه تحت تأثیر فرهنگی قرار گرفتن که خودمون بهتر و کهن ترشو داریم همه شنیدن.منم نیومدم که اینارو تکرار کنم.(نه که همین الآن همه رو تکرار نکردم).
الآن دیگه آگاهی دادن و معرفی کردن برای ایرانی ها تا حدی انجام شده.حالا باید به موقع در موردش تبلیغ کنیم و همه رو تشویق کنیم.
پس یه دستی بدین تا شروع کنیم.
کاری نداره که.کافیه همون طور که وقتی آپ کردین همه رو خبر می کنین،الآنم به اونایی که
می شناسین بگین به جای ولنتاین هدیه شونو چند روز دیگه هم نگه دارن و تو اسفندگان دو دستی تقدیم کنن.کلاسشم بیشتره.اصلاً شگون داره. ![]()
لطفاً کنار نظراتتون اگه مطلبی در این مورد-در حد دو سه خط که ترجیحاً قابل اس.ام.اس شدنم باشه- به ذهنتون میاد بنویسین.تا چند روز آینده توی آپ بعدی گلچین ها رو می نویسم تا همه جهت اس.ام.اس. زدن و پی.ام. دادن ازشون فیض ببرن.
راستی ،اگر به انگلیسی هم چیزی داشتین حتماً رو کنید که برای خبر کردن غیر ایرانی ها به کامنت انگلیسی نیاز داریم.
(فقط جون داداش ضایع نکنید و چهار تا نظر بذارین که بتونم گلچین کنم.)
اسفندگان،روز بزرگداشت عشق و فروتنی پیشاپیش بر همه مبارک!
یه دوستی هست که دورادور به من خیلی لطف داره،تازگیم دیگه زیادی ابراز افاضات فرموده
خواستم بهش بگم که: میدونم خیلی مخلصی،باش تا اموراتت بگذره.
نظر بده بابا!
انگار چشمامو بهم برگردونده بودن.دوباره داشتم می دیدم.دلم برای دیدنش خیلی تنگ شده بود.خوب نگاه کردم.با یه احساس فوق العاده که دوباره از بی نهایت پر شده بود.
چشمام موند رو شاخه ی درخت،رو دوتا کبوتر که خودشونو باد کرده بودن و کنار هم نشسته بودن.مثل دو تا فرشته که انگار مأمور رسوندن این امانتی به من بودن و حالا نشسته بودن و منو تماشا می کردن...
این پست رو به خاطر یک نفر نوشتم.کسی که اینقدر قشنگ و روون نوشته بود که وقتی پستشو خوندم پر شدم از احساس قشنگی که مدت ها بود گمش کرده بودم .برای نظر دادن فقط تونستم بگم عالیییییی بود،ولی گفتن این،برام کافی نبود.
این شد که این پستو نوشتم،
نوشتم که بگم چند روز پیش یه دختر زیبا رو دیدم که اسمش بهاره بود...

بارون داشت تندتر میشد.مردم در تکاپوي گير آوردن تاکسي و اتوبوس تند تند حرکت میکردن.بعضی هام زیر چترشون پیاده میرفتن.
هوا تاريک شده بود.منم تو ایستگاه وايساده بودم تا اتوبوس بياد.يه اتوبوس شلوغ که میدونستم اگرم بتونم سوارش بشم بايد مثل يه پوستر به درش بچسبم.دستمو کردم تو جيبم،
اُه،بليط...
بدو بدو رفتم طرف باجه.عجله ی مردم باعث میشد منم يادم بره اونی که رو سرم میريزه فقط قطره های بارونه...
جلو باجه چند نفری بودن.هر کدوم پولشون میذاشتن اون جلو و
میگفتن چندتا بليط ميخوان و تا بليطو بگيرن دستشون اون جلو میموند،انگاری طلب داشتن.
گاهيم به چشم اینجوری ميومد که دارن چيزی رو گدایی میکنن.بيچاره پير مرد هم هول هولکی بليطارو ميداد.نفر قبل من گفت دو تا بلیط بده و بليطاشو زودی گرفتو رفت.منم رفتم جلو،مثل هميشه نيشم باز بود،گفتم سلام خسته نباشيد 5 تا بليط لطفا ً !
اینقدر حرف زده بودم که جلو صورتم پرِ ابر شده بود ولی پشت اون ابرا هم می شد لبخندی که رو صورت پير مرد نشستو ديد،پیر مرد برای چند لحظه سرشو آورد بالا و یه نگاهی به من انداخت.نگاهش هيچ وقت يادم نمیره،احساس میکردم خستگی از تنش رفته بود،خودمونيم،کلّی حال کردم!
بليطارو گرفتم ،اتوبوس هم اومد.طبق معمول میون جمعیت له شدم، بعدشم يه خورده
پياده روی تا خونه.
اون شب من رسيدم،بقیه هم رسيدن،اون خانومه،اون آقاهه،اونی که ماشین داشت،اونی که پیاده رفت،اونی که واسه سوار شدن حرص می زد،اونی که جا موند،اونی که یه ذره هم خیس نشد و اونی که موش آب کشیده رسید.
همه بالآخره میرسيم،
اما چه جوری؟
اون موقع ها رو يادته؟
ساحل رو میگم، يادته؟
يادته چقدر دوست داشتم،دوست داشتم با هم بازی کنيم؟ يادته چند بارم بازی کرديم ؟
امّا تو همه چيزو خراب کردی.هر چی گفتم بيا قصر شنی بسازيم،نيومدی.
تازه چند بارم که خودم قصر شنی ساختمو بهت نشون دادم،تو خرابش کردی.
ديگه قصرامو بی تو ساختم.ديگه هم بهت نشونشون ندادم.
آره،من بهت دروغ گفتم .چون حرف راست شنيدن،لياقت ميخواد،جنبه ميخواد.بذار رک بگم،تو لیاقتشو نداشتی .اگه میفهميدی سنگ مینداختی.
همينطور گذشت،خيلی گذشت،نمیدونم چقدر.توی این مدّت که پی خودت بودی
نگام خيلی به دريا می افتاد،اونجايي که ته دريا بود و دريا
میرسيد به آسمون!خيلی دوست داشتم برسم به اون خط،با آرزوش تو دريا غرق
میشدم.تو که هيچوقت نفهميدی...
تا اینکه يه روز سوار يه کشتی کوچولو شدم،خدا میدونه از کجا اومده بود
تنها رفتم توش،برام مهم نبود که کسی نيست،اصلاً دوست داشتم تنها باشم
برام مهم نبود نبودنت،خيلی وقت بود ديگه نبودی،تو دیگه حتّی توی سکوتمم نبودی
دچار روزمرّگی خودت شده بودی،شايدم بخاطر من بود ولی برای من علّتش
اهميتی نداشت
ديگه به تنهايي خودم عادت کرده بودم.راستش...دوسش داشتم.
چشمامو بستم...و کشتی هم خیلی آروم حرکت کرد....دور تر و دور تر
داشتم به آرزوم میرسيدم،داشتم از اون ساحل هميشگی،حتّی از قصرام دور
میشدم،ولی اونام مهم نبود،مهم اون خط بود ،تقاطع دريا و آسمون.
چيه؟چرا به خودت اومدی؟الآن ديگه؟الآن فهميدی يه مرگيم بود؟
ديگه صدام نزن،ديگه سعی نکن دنبالم بگردی.من صداتو نمیشنوم.بشنومم نمیتونم جواب بدم. من ديگه خيلی دورم.خيلی چيزا عوض شده.هيچوقت نفهميدی تمام مدّتی که سکوت
کردی،تمام قصر هايي که ساختمو حتّی نگاهشون نکردی،داشتی کشتيمو هل ميدادی و من
داشتم کم کم حرکت می کردم.
راستش دلمم برات می سوخت،به خاطر خیلی چیزا.خیلی چیزا،خیلی...
تو خیلی زحمت کشیدی،سختی کشیدی؛ ولی خودتم خرابش کردی،خوبم خرابش کردی.
نمیدونم، شایدم تقصیر تو نبود،من از اوّلشم اینجوری بودم.
حالا ديگه فکرشو نکن،ديگه صدام نکن،ديگه دنبالم نگرد،من برنميگردم...
اینجا تو دريا همه چيز رو به راه نيست.گاهی توفان میشه،همه چيز به هم میريزه،گاهی
اوقات هم همه چيز عاليه.آرومِ آروم
تو دریا خيلی چيزا فهميدم،بد و خوب .حالا حتّی میدونم اون خط شاید هیچ وقت اونی نباشه که فکرشو میکردم.
آخه اون یه خط عادی نیست.یه سرابه تو دل دریا.مثل همه ی سراب های دیگه،که هی میری میری،درست وقتی که بهش رسیدی خیال می کنی دیگه نیست.گمش میکنی.اما اگه میشد یه کم بری بالاتر و از دور به خودت نگاه کنی،میدیدی که اون جایی که سرابت یوهو ناپدید میشه و تو مات و مبهوت دنبالش می گردی،درست همون جاییه که باهاش یکی شدی،جایی که از همیشه بهش نزدیک تری.اما تو بازم میری جلو ، میری که ببینی پشت سر گذاشتیش.جالبه،مگه نه؟
من یه روز راه افتادم که به اون برسم.نمیدونم چی منو به طرفش برد،اما الآن فکر می کنم هدف از رفتن حتی رسیدن به اون خط هم نبود،اون خط فقط یه وسیله بود...من باید از اون ساحل می رفتم و این برام خواسته شده بود.اگر چه من هنوزم دنبالش می گردم.
حداقل حالا می دونم وقتی بمیرم اونجايي هستم که زمین و آسمونش یه رنگه،جایی که
دوست دارم اونجا باشم.با اميد رسیدن بهش میمیرم. زير آب دفن میشمو تو ساحل به گل نمیشينم.این چيزيه که ميخوام.
آره،حالا من اونجام،تو ساحل،پیش تو،
ولی اینو بدون،
من دیگه خيلی وقته که فرسنگ ها از تو دورم...
خيلی وقتا يه نقص فنّی کوچيک يا يه تصادف،کلّی ترافيک ایجاد میکنه.
اون وقت باید سه ساعت معطل شيم که چی؟دو نفر زدن به هم،بعدش شروع کردن دعوا کردن و بد و بی راه گفتن. چرا این همه آدم سر يه تصادف کوچيک بايد کلی معتل شن؟
حالا اون که خوبه،تازگیا ديگه ترافيکم سر به سر ما میذاره.نميدونم ترافيک کاذب دیگه چه صيغه ای که در اومده.واقعا خیلی عجیبه،
میری تو اتوبان میبينی کلّی ماشين وايسادن،همه ی ماشينام دارن مورچه اي حرکت میکنن بعدش چند متر جلوتر به همون مسخرگی که ترافيک به وجود اومده بود،يهو از بين میره!
اون دفعه ای که راننده ی ماشين کناری ما از فرط تعجب يه ده دقيقه يک ربعي
انگشت به دماغ مونده بود!!!
د.ح.
يه مدّتی بود که بلاگفا قات زده بود و پست جديدمونو میذاشت پایین پست قبلي.مام منتظر شديم تا يکی از مأمورين اعدام يه پستی چیزی بده بلکه فرجی شه و بلاگفا کوتاه بياد و پست مارو سرجاش بذاره،که هرچی منتظر مونديم خبری از پست جديد نشد که نشد،تا اینکه چند روز پيش خود بلاگفا دلش سوخت و بالاخره کوتاه اومد...
خلاصه این داروگر نزدیک بود کار دستمون بده!
همیشه همین جوریه
همیشه وقتی آدم می خواد یه تحولی در خودش ایجاد کنه یا یه کاری رو شروع کنه ،یه کاری که روش حساب می کنه یا واسش ذوق و شوق داره یا اینکه واقعا برای زندگیش مهمه،انگار، البته فقط انگار،همه چیز دست به دست هم میده تا حال طرفو جا بیاره بنشوندش سر جاش،یه سنگی بندازه،خلاصه یه کاری کنه که نشه.
این عوامل می تونن خارجی باشن.مثل اتوبوس جهانگردی تو داستان مورچه خوار،که فقط سالی یه بار از جاده عبور می کنه و اون یه بارم درست باید همون موقعی باشه که مورچه خوار رو جاده فقط یه قدم با مورچه فاصله داره!
گاهی هم این عوامل درونی هستن.مثل اعتماد به نفس کم،یا اعتقاد به بد شانسی و طلسم و دعا و جادو جنبل که اگه کار به جاهای باریک بکشه گروه خونی هم باید مورد بررسی قرار بگیره.
معنی اینو کنکوری ها خوب درک می کنن.اون موقعی که قرار متحول شن و دیگه بترکونن،اما مهمون میاد،خواب می مونن،درصد پایین می زنن،دپرس میشن و عاقبت به نتایج جالبی هم می رسن!
آمّا...!
کیفیت برخورد آدما با این مخالفت ها یا شاید بد نباشه گاهی بگیم سختی های زندگی،فرق می کنه و به نظر من همین،تفاوت زندگی ها رو به وجود میاره.
یه سری وقتی با این مخالفت ها مواجه می شن جا می زنن.حرفای خودشونو می زنن که مربوط به سرنوشت و پیشونی و همون گروه خونی و...می شه که بالا گفتم.نمی دونم چرا،شاید تو زندگی خیلی با هاش مواجه نشدن.و یا شاید برای یک بار هم که شده روش برخوردشونو تغییر ندادن.
امّا يه عده هم هستن که مقاومت میکنن شاید چون تو زندگی با اینجور مسايل زياد
رو به رو شدن و یه جورایی واکسینه شدن
و وقتی دوباره با این مخالفت ها رو به رو ميشن میگن : اِ...بازم تو داروگر؟
(سعی می کنم بعداٌ در رابطه با این موضوع چند تا کتاب هم معرفی کنم.)
خلاصه قضيه ی اومدن ما به این وب لاگ هم با این مخالفتها رو به رو شده.
از يه طرف خودم بودم که نمیدونم چرا يه مدّت هنگ بودم(و الآن هم مطمئن نيستم هنگ نباشم)،
از طرف ديگه استقبال بسيار گرم سيامک بود که به اعماق جان ما نفوذ کرد و دل و جيگرمونو همچین حال آورد،
و ديگه کامنت بعضی عزيزان که اگه بين ما مشکلی هم نبود ما رو به زور بلند
می کرد می برد وسط،البته وسط ميدون جنگ!
ولی خوب،رسیدن به هدف هم به این بستگی داره که آدم چقدر مقاومت کنه،مثبت فکر کنه،چقدر حاضر باشه برای رسيدن به خواسته ش تلاش کنه،اینکه چه بهايي براش
بپردازه و برای بدست آوردنش چی رو از دست بده.
به هر حال من حداقل در مورد این موضوع،در هدفم و در خودم اینقدر
ارزش و قدرت می بينم که در برابر این مخالفت ها بگم:
اِ...بازم تو داروگر؟
د.ح.
پگاه اولین کسی بود که برای من کامنت گذاشت.این همیشه یادم می مونه!
عنوان اين پست،ترجمه ي چند آيه ي اول سوره ي ضحي است،که توي روزنامه خوندم،و برام نا آشنا بود.اين سوره از سوره هايي که در برنامه هاي صبحگاهي مدارس زياد خونده مي شه.متاُسفم که يه بار نکردن معنيش رو هم بخونن که ما دو کلومم از کتاب آسمانيمون بفهميم.بعدشم ميگن شما نسل جدیدیا چرا اینقدر عجیب غریبین؟نمی دونم چه انتظاری دارن که بچه ها عربی رو فول باشن و همون جا معنی و منظورو بگیرن و فرداشم همه مثبت شن و برگردن.چرا چشماشونو بستن و نمی خوان ببینن که با یه روش غلط،کاری کردن که بچه مدرسه ای ها به احترام کتاب آسمونیشون،دیگه حتی سکوت هم نمی کنن،چه برسه به این که بخوان به مفهومش هم فکر کنن؟
قبل رفتن،از دوست شبگردم که منو همراه خودش وارد دنیای وبلاگ کرد و همینطور از کولوکيلا ،که من رو هم قابل دونست و به گروه سه نفرش دعوت کرد، تشکرمی کنم.
و با تشکراز همه ی عزیزانی که ما را در تهیه ی این سریال یاری فرمودند.(بدون ربط!)
فعلاٌ!
