یکی بود یکی نبود، می بینی از همون اول اولا هم بود و نبود مهم نبود، شاید به قول سگ توی نمایش بودن یا نبودن مهم نبوده اصلاً، مهم اینه که می خواهی چه گهی بخوری. برگشتم، خودم رو مجبور به برگشتن کردم. راستش بار و بندیلم رو هنوز هم جمع نکرده بودم، برای سفر هم آمادگی نداشتم. این روزها اتفاقات زیادی افتاده. شاید برای من خیلی باشد، خیلی.
همش توی این فکرم که اگه نخوام راجع به مرگ بنویسم راجع به چی بنویسم بهتره؟ دیروز مادر زن محمود مرد، جمعه هم خانم را خاک کرده بودند. مثل همیشه مادرم را با خودشان بردند،مادرم میگفت مجبورم! برایمان آمدهاند. کاری ندااشته باش که قلبم چند روزی است دوباره بازی درآورده. اجبار چیز بدی است. یاد حرف پسر عموجان میافتم " اگه توی این مراسمها شرکت نکنی مرد نمیشی و کسی نمیشناست!" حرفهایش را همان چند سال پیش جواب دادم. همان موقعی که دو هفتهای میشد مادر را ندیده بودیم. ختم مش مریم بود. حالا هم که میخواست خانه بیاید برنامه ریخته بودند تا خودش را به ختم سید برسانند. همه بودند. همهشان. مادر هم آمد. به او گفتم که نمیخواهم برود. نمیخواستم بگویم که دلم چقدر برایش تنگ شده. اشکهایم توی چشمانم بود. اما گوش نمیداد. به زور خودش را به جمعیتی رساند که به سوی مرگ میرفتند. تا بحال شنیدهای جماعتی اینقدر برای مرگ شور و شوق داشته باشند؟ پسر عمو جان جلو آمده بود تا به قول خودش پا در میانی کند. گفتم تو فقط برای قبر خودت آدم جمع می کنی. تفریح خوبی است. خندید! شاد بود...
مادر همیشه ی خدا لباس سیاه می پوشد. همانطور که عمه جان. سرخ و سفیدی پوستش همیشه در میان رنگ مشکی لباسش خودنمایی می کند! کاش اینطور نبود...
..
.

نفس بکش، سرت را بالا بگیر و نگاهم کن...
قلبت تیر میکشد. خون توی رگهات منجمد میشود. خیره میشوی به حجم در هم برهمی که روبرویت بخواب رفته. بدن یخ زده. دستت را جلو میبری. با سرانگشتانت لمس میکنی پستی بلندیهای مرگ را.
سینهها شل و وا رفته، دیگر به سرخی قبل نیستند. دیگر رد دستهایت را بر خودشان نمیگیرند، دیگر همراهشان لبخندی نیست که با لب گزهی همیشگی بازت دارد و حریصترت کند. دست میکشی. برجستگیها را خوب بیاد داری! انگشتان را سر میدهی پائین، دیگر ماهیچهها زیر دستت منقبض نمیشوند. مرگ اینجا هم آمده. نفس در سینه مانده، بیرون نمیآید. خودت را نمیبازی. جلوتر میروی. از این بالا نگاهت میکنم. سرت را خم میکنی. میبینم که چیزی از روی زمین بر میداری! حتما نامهای است که برایت نوشتهام. میچرخم تا خوب نگاهت کنم. چشمان پف کردهات قرمز شده. طاقت نگاهت را ندارم! وقت رفتن شده. تنهایت میگذارم و رویم را برمیگردانم. نامه را باز میکنی. صدای خندهات اتاق را پر میکند. شکمت را گرفتهای و میخندی. اشکهایت زمین را خیس میکند. با خندهات میخندم! دیوانه!!! من که چیزی ننوشته بودم فقط نوشته بودم:
مواظب خودت باش!
- همه چیز روبراهه!
- ن اصلا گریه نکردم، حتی ۱ قطره!
- بدون اینکه کسی بهم بگه یادم بود که گشنم میشه ، باید غذا بخورم!
- جلوی هیشکی تظاهر نمیکنم!
- وقتی تنها میشم اصلا اشکام پائین نمیاد!
- به هیچی فکر نمیکنم!
- مدام با خودم تکرار نمیکنم که میخوام زندگی کنم!
- احساس سبکی میکنم. اصلا چیزی رو قلبم سنگینی نمیکنه، تیر هم نمیکشه!
- دور و برم همه ناراحتن!
- اینقده راحت میخوابم که نگو! دیگه صبر نمیکنم که بیهوش بشم! اصلا از خواب نمیپرم ببینم که خبری شده یا نه! حتی 1 بار!!!
- اصلا نمیخندم!
- دوس ندارم حرف بزنم!
- دوس ندارم کسی رو بغل کنم سر بذارم رو شونههاش!
ـ الان که جملهی قبلی رو نوشتم اصلا اشک تو چشام جمع نشد!
- وقتی به همه میگم تموم شد! همه باور میکنن! همه دلداریم میدن! هیچ کدوم نمیگن درست میشه که من با بغض نیگاشون کنم!
- در به در دنبال 1 فرشته میگردم برای باقی عمر!
- ناهار الان آمادهاس! اینقده دوست دارم برم بخورم!
- دیگه وقتی بقیه حواسشون نیست آه نمیکشم!
-...
پینوشت:برگشتم!
محمد دیگر سری به اینجا نمی زند.
سراغت را می گیرند، سراغشان را نمی پرسی.
عشقبازی می کنی با هم، تنهایی.
راه می روی، اشک می ریزی، دستی بر شانه ات، نصفه های شب، نگاهش نمی کنی تا مبادا اشکت را ببیند.
حرف می زنی زیاد، شاید هم نه زیاد ، حرف می زنی.
سرما در استخوانت نفوذ کرده، از جایت جم نمی خوری.
شعرها برایت معنی پیدا کرده اند، اما چه؟ نمی دانی.
دوست داری شعر:
" اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازی..." را
بخوانی:
اشک رازیست...
اشک رازیست...
اشک رازی...
...
صبا دلداریت می دهد اما برای چه، نمی داند.
تقصیرش نیست، نمی داند.
اینجا خیلی ها نظاره گرند، صادق، سهراب، دکتر، محمد حسین ، میرزا، پائولو، آندره آ، ماکسیم، آنتوان، لئون، یاستین...
جایی سهراب سرش پائین است، اما جایی دیگر نان و پنیرش در دست می گوید،" دل خوش سیری چند..."
دیگران می خندند، آندره آ گوش می دهد، چشمانش نمی بیند.
دیشب پدر از هفتاد گذشت، یکباره و من نمی دانستم...
دوستم داري؟
اين چه حرفيه که مي زني!
جواب منو بده؟
خوب معلومه، اين که ديگه پرسيدن نداره؟
چقدر؟
واسه چي ميخواي ، چيزي شده؟
نه، حالا تو بگو ميخوام بدونم؟!
قدرش رو ميخواي بدوني يا عددش رو؟
منظورت چيه؟
منظورم اينه که ميخواي بدوني چند تا دوستت دارم يا اينکه چقدر دوستت دارم؟
براي اولين بار در اين ملاقات لبخند بر لب دختر نشست!!!
تعدادش رو بخوام بگم ميشه هوارتا!!! اما بخوام بگم چقدر...
گشت تا از توي جيبه کاپشن چيزي را بيرون آورد.
اينقدر...
اندازه شکلات.
معنی اش رو در آوردم.....
الان می فهمم طرف خیلی راست می گفت خیلی.....
پی نوشت: نشستم فکر کردم، شما هم راست میگین پست قبلی مخاطب خاص داشت....
پی نوشت دوم: کاش می شد همه حرفا رو توی پی نوشت گفت....
درست مثل شوخي که يه دوست قديمي وقتي قراره آخرين باري باشه که مي بينيش. درست مثل شکلک
گارسون قهوه تلخ بي شير و شکر بعدش يه ليوان آب بدون مزه که شيرين تر از اون هيچي رو دوست ندارم.
پي نوشت:
مخاطب خاص نداشت!
پي نوشت 2:
تولدت مبارک!!! از خيلي وقت پيش انتظار تولدت رو مي کشيدم اما از روز تولدت تا به الان اينقدر حالم بد بود که ترسيدم به جاي تبريک تولد کارم به گله و شکايت برسه...
پي نوشت 3:
اگه بشه اسمش رو برگشت گذاشت، من برگشتم!!!
پي نوشت 4:
خيلي ها رفتن. خيلي ها ... شيرين اي کاش زودتر برگردي. دلم براي نوشته هات تنگ شده...
نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق sms ) در ایران
به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .
این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :
1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .
2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .
3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .
4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .
5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .
6 – آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .
شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.
برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ اس ام اس داستان مراجعه کنید.
- از كجا مي دانيد؟؟؟
فكر مي كنم كه گفتي زياد برايت قصه گفته اند. مطمئنم كه تمايلي به شنيدن اين نداري... پوزخندي بر لبانش است. از اينكه يك پيرمرد دستم بياندازداصلا خوشم نمي آيد. دوست ندارم كه التماسش بكنم. كنجكاوي امانم را بريده اما باز هم چيزي نمي گويم. روزگاري دختري را ميشناختم كه هميشه مجبورم مي كرد تا خواستههايم را به زبان بياورم با اينكه قبل از اينكه كلامي بگويم از آن مطلع بود. با تمام وجود از او متنفر شدم. حالا اين پير كفتار داشت با من همان بازي را در مي آورد.
دستانت به من همه چيز را ميگويند. ميخواهي بشنوي اما نمي خواهي اعتراف كني.
- شنيده بودم كه چشمها حرف مي زنند اما تابحال سخني از دستان نشنيدهام حتي يك كلمه.
مي خواهي امتحان كني. دستش را دراز كرد و بي اختيار دستم را در دستش گذاشتم. مي شنوي. سري تكان دادم. چشمانت را ببند. صداي اطرافم با بسته شدن چشم ها محو شد و خاطره ها به ذهنم هجوم آوردند. يك جاي دنج با آهنگي آرام كه بيشتر حال و هواي جدايي را زمزمه مي كرد كم كم جايش را به هاي هوي ماشين هاي گذري و مسافران خسته داد. حالا متوجه شده بودم كه دستها پيش از اين هم با من حرف زده بودند. دختري روبرويم روي صندلي نشسته بود. دستش را فارغ از هر گونه ترس معمول در دست گرفته بودم. هميشه گرفتن اين دستها به من اميد مي داد. دستانش هميشه سرد بودند. اينقدر در دست مي گرفتمشان تا گرم شوند. دستانش آن روز با من حرف زدند. گرم بودند. چشمانم را باز كردم.
- باور مي كنم.
پير مرد دوباره خنديد اما دستم را رها نكرد. زياد از جايمان دور نشده بوديم. هنوز برهوت بود. قصهام طولاني است و مسيرمان كوتاه.
چشمانم پر از چرا بود و سوالم هنوز بي پاسخ. در برزخ رها شده بودم.
من مسافر بين راهي ام، همين نزديكي ها پياده مي شوم. مسافر بين راهي وقتي براي قصه گفتن ندارد. اهل كجايي؟ گفتم. گفت آنجا را مي شناسد. جاي آرامي است براي آسوده مردن، كه براي كسي به سن و سال او غنيمتي بود. دور نماي شهري در دل برهوت پيدا شد. از دستان پيرمرد مي شد فهميد كه توجهاش به آنجاست.
كجا مي روي؟ خودم هم هنوز نمي دانستم مي خواستم هر جاي ديگر باشم غير از آنجا. هيچ كجا.
فرار مي كني؟
- همه داريم فرار مي كنيم. شما هم فرار كرديد درست نمي گويم.
براي لحظهاي خاموش نگاهم كرد. درست ميگويي. من كمي بيشتر از تو سن داشتم. آنجا شهر من است. با انگشت نشانم. جاي خوبي است براي فرار كردن همچنين براي پنهان شدن. دلت مي خواهد آنجا را ببيني؟ در دلم تمناي عجيبي براي ماندن بر پا بود. اتوبوس سرعتش را كم كرد. دور شدن اتوبوس را مي ديدم. در آستانه شهري غريب در كنار پيرمردي ايستاده...
ادامه دارد...
اتوبوس لنگ لنگان تكاني به خودش مي دهد و مرا با چمدانم از جا مي كند و با خود مي برد، بي كه اختياري بر مسيري كه مي پيمايد داشته باشم. بيشتر راه را خواب مي مانم. با تكاني ناگهاني اتوبوس از حركت مي ايستد. نيمه ظهر است و دور و برمان برهوت. خواب از سرم پريده به بيرون نگاه مي كنم. در ناكجا آباديم. آنهايي كه حوصله شان از يكجا نشيني سر رفته پياده مي شوند تا هوائي بخورند، من هم پياده مي شوم چون از خوابيدن حوصله ام سر رفته.
تازه سمت ديگر جاده را كه از پنجره صنديل هاي كناري قابل ديدن است مي بينم. اينجا هم برهوت است اما در فاصله اي نچندان دور از جاده ديواري ذوزنقهاي شكل سر بر افراشته است كه آجرهايش قلوه كن شده و جاي جايش سوراخ هاي كوچك و بزرگ. بدون اينكه اختياري داشته باشم به سمتش كشيده مي شوم. از جاده اي كه ساعتي يك ماشين از آن عبور مي كند مي گذرم. شاگرد شوفر صدايم مي زند كه جاي دوري نروم.جائي ايستاده ام كه عمق سوراخ ها را با تمام وجود حس ميكنم. همينطور محو تماشا شدهام زمان ارزشش را از دست داده است، چيزي در ميان آجر ها مرا به خود جذب مي كند. جادوئي از گل و خاك. باد خشك صورتم را سيلي مي زند. صدايي در ميان باد به گوشم مي رسد، جوان پي چيزي مي گردي، جوابي نمي دهم، به حرفهايي كه باد به گوشم مي رساند هميشه بي اعتنا بودم. دوباره جادوي گل مرا جذب خود كرده. لحظاتي بعد سنگيني دستي بر روي شانهام مرا به خود مي آورد. پيرمرد بغل دستي است.
- اينجا را مي شناسي؟
تابحال اينجا نبودهام، اين چيست؟
- يك مشت خاك و گل شكل دار!
پس خاك و گل ها اينجا شكل دارند؟
- اينجا قصه اي طولاني دارد!
از يادآوري قصه لبخندي بر لبانم مي نشيند. پيرمرد دليلش را مي پرسد، در جواب مي گويم كه مدتهاست كسي برايم قصه نگفته. اينجا كجاست؟
اين بار نوبت به پيرمرد مي رسد كه بخندد، هوا را بو بكش؟؟
هواي اطرافم را مي بلعم اما چيزي نيست، بوي خاك و بو فضله گوسفنداني كه به چرا بردهاند تنها همين. مگر بوي چه مي آيد!؟
بوي خون، حسش نمي كني؟!
بيشتر مي بلعم، چيزي دستگيرم نمي شود، از حرف هاي پيرمرد هم همينطور. گويا فكرم را خوانده؛ اينجا ديوار اعدام است و آن سوراخ ها هم جاي گلوله.
فكرهاي زيادي به ذهنم هجوم ميآورد، اولين فكر كه به سرم ميزند اين است كه پير مرد دستم انداخته. رشته افكارم را صداي شاگرد شوفر از هم پاره ميكند. بر مي گردم تا پيرمرد را ببينم، ولي او نيست. آرام آرام برميگردم تا سر جاي خودم بنشينم، نگاهي دوباره به ديوار مي اندازم.
ادامه دارد..............
------------------------------------------------------------------------
وصيت نامه
برادر! مي خواهم با تو تنها باشم
مي دانم كه زندگي ام دير نمي پايد
بزودي به خانه خواهي آمد
و خواهي ديد كه ..
چه مي توان كرد؟!
سرنوشت من اين است
و باورم اينكه: مرگ من كسي را چندان اندوهگين نمي كند
اگر كسي، مرا از تو پرسيد
- هر كه پرسيد-
به او بگو كه گلوله اي از ميان سينهام گذشت
و شرافتمندانه مردم
بگو كه داروهايمان نوشدارو نبود
و بگو كه من سلام هايم را نثار وطنم مي كنم
شايد پدر و مادرم تا آن زمان زندگي را بدرود گفته باشند
اما به هر كدام كه زنده بودند بگو:
‹‹ تنبلي كردم كه نامه ننوشتم
ما را به نبرد فرستادند
چشم به راهم نمانيد...››
پدر و مادرم همسايه اي داشتند
يادت هست؟!
ما سالها پيش همديگر را وداع گفته بوديم
او درباره من، هيچ از تو نخواهد پرسيد:
اينكه بر من چه رفته است
براي او فرقي ندارد
تو، توشهاي از عشقي پنهان را
- كه تنها از نگاهت مي خواندمش -
همراه و همسفرم كردي
اما تو حقيقت را به تمامي برايش بازگو كن
به قلب تهي اش رحم نكن
بگذار اشك بريزد...
براي او هيچ چيز مهم نيست
‹‹ لرمانتف۱۸۴۱ شاعر مرگ››
من بعد از مدتها برگشتم. هنوزم توی مسافرتم اما قول می دم توی همین هفته آپ کنم....
گفتم خدا مرگ را برای چه به دنبالم فرستادی؟؟؟؟
گفت تا یادت باشد بیهوده نیستی!!!
خواستم اعتراضی بکنم انگار فکرم را خوانده بود گفت: آهای با تو هم مگه تو کار و زندگی نداری!!!
اگر به نوعي با جادو سر و كار داريد بهتر است كه از كشور اندونزي دوري كنيد. حداقل 153 نفر از مردم توسط گروهي كه خود را شكارچيان جادوگر اندونزيايي مينامند به قتل رسيدهاند. رئيس ديوان قضائي اندونزي، مولادي(Muladi) براي كنترل حمله به جادوگران قانوني براي مبارزه با جادوي سياه را پيشنهاد داده است. به نظر ميآيد كه خود او هم دچار كابوس شده باشد، براي اينكه جادوگران را براي اين كشتارها مقصر ميداند. او معتقد است كه هر كسي كه ادعا مي كند مي تواند توسط جادوي سياه كسي را بكشد يا اينكه اذيت كند بايد تنبيه شود. مولادي ميگويد يكي از راههاي حل شدن موضوع جادوگري همين است.
قاتلان شب هنگام كار خودشان را آغاز ميكنن، هر كه متهم باشد و يا اينكه مظنون به جادوگري باشد گلويش را ميبرند. گاهي هم اجساد تكه تكه شده را بر روي درختان به دار ميكشند تا كسان ديگري كه از آن خيابان ميگذرند آنها را ببينند. اين كارها بيشتر شبيه شكار جادوگران سالم( Salem witch-hunt) در سواحل شرقي است كه سالها پيش اتفاق افتاده. نمونه مشابه آن را هم ميتوان با حمله راهبان به مردم و كشتن كساني كه مظنون به تمرين كردن جادوي سياه بودند مقايسه كرد. پليس اندونزي بيش از 100 مظنون را بازداشت كرده است، اما ادعا كرده است كه براي اين كشتار ها هيچ انگيزهاي غير از موج خشونت بر عليه جادوگري وجود ندارد.
يه مدت زنداني كارم بودم. اما حالا ميخوام يه مسافرت برم. نه روز ديگه اگه خدا بخواد بر مي گردم. ۲ ساعت ديگه عازمم.
سلام.
بعضیا ممکنه بعد از اینکه این مطلب رو بخونن نگران جسدشون بعد از مرگ هم بشن که چه بلا هایی قراره سرش بیاد. اما اینم جزئی از زندگیه. از همه اونایی که هفت نفری نظر دادن ممنون... امیدوارم که بتونه رضایتتون رو جلب کنه.
براي تشخيص وقوع مرگ آزمايشهاي متفاوتي وجود دارد، در طول زمان متغيير بوده است. هدف هر كدام از آنها هم مطمئناً اين بوده تا كسي زنده بگور نشود.
نتايج اوليه مرگ از كار افتادن دستگاههاي اصلي بدن انسان است. بدن سرد ميشود؛ گردش خون متوقف ميشود و لكههاي آبي رنگ از لخته خون زير پوست تشكيل ميشود؛ ماهيچهها منقبض ميشوند؛ بدن خشك ميشود، اما بعد از مدتي دوباره به حالت اوليه برميگردد. در قديم با قرار دادن آئينه و پر در جلوي لبان براي اينكه از نفس كشيدن فرد اطمينان پيدا كنند و يا اينكه از انگشتان و گوشها براي بررسي نبض استفاده ميكردند. اما امروزه واكنش در مقابل درد، نور، ناتواني در استفاده از ابزار مكانيكي تنفس، عدم حركت ماهيچهها و عدم وجود رفلكس، ناتواني از انجام كارهاي غير ارادي مانند پلك زدن و قورت دادن آب دهان و همچنين عدم ارسال امواج مغري را براي شناسايي وقوع مرگ بررسي ميكنند.
در زیر به برخي از حالاتی که پس از مرگ رخ می دهد اشاره ميكنم:
الگور مورتيس (افت دماي بدن)
Algor mortis
بعد از مرگ، دماي بدن به صورت تصاعدي كاهش مييابد تا با دماي محيط اطرافش يكسان شود. اين عمل بر روي سطح پوست بين 8 تا 12 ساعت زمان ميگيرد، اما قسمتهاي مياني بدن زمان بيشتري براي سرد شدن نياز دارند. اما عوامل مختلفي بر روي سرعت از دست دادن دماي بدن تاثير گذار هستند و اين زمانها تخميني ميباشند. بعد از شروع عمليات پوسیدن ( تقريبا دو روز بعد از مرگ) دماي بدن دوباره شروع به افزايش ميكند به اين خاطر كه در داخل بدن واكنشهاي متابوليكي و باكتريايي كه در امر تجزيه دخالت دارند، كار خود را شروع ميكنند.
ريگور مورتيس
Rigor Mortis
ريگور مورتيس يك پديده شناخته شده است و بر اثر يك سري واكنش هاي پيچيده در بدن به وجود ميآيد. سلولهاي ماهيچهاي بدن ميتوانند هم به صورت هوازي هم بي هوازي به كار خود ادامه دهند. در هنگام مرگ ، برای سلول ها تنها تنفس بيهوازي امکان پذیر است. وقتي كه ماهيچهها به صورت بيهوازي كار ميكنند، حاصل كارشان توليد اسيد لاكتيك است. اسيد لاكتيك دوباره ميتواند از بين برود، اما در اين حالت بايد با اكسيژن بيشتري كه صرف ميشود آن را خنثي كرد. ولی در يك جسد چنين چيزي امكان پذیر نیست. شكسته شدن گليكوژن در ماهيچهها مقدار برگشت ناپذيري از اسيد لاكتيك را در ماهيچهها توليد ميكند. اين عمل واكنش پيچيدهاي را به همراه دارد كه آكتين و ميوزين( پروتئين هايي كه در ماهيچهها بر روي عمل انقباض و انبساط ماهيچهها را كنترل ميكنند.) را به صورت ژل در ميآورد. اين ژل باعث سفتی بدن مي شود. اين سفتی تا زماني كه تجزيه بدن شروع نشود از بين نميرود.
همين طور كه ريگور مورتيس به واكنشهاي شيميايي وابسته است، زمان واكنش نيز به دماي محيط وابسته است و همچنين مقدار اسيد لاكتيك موجود قبل از مرگ هم بي تاثير نيست. فعاليت متابوليكي شديد قبل از مرگ مثلاً دويدن، مقدار اسيد لاكتيك بيشتري را توليد ميكند، و زمان كمتري براي ريگور مورتيس لازم است تا خود را نشان بدهد. دماي محيطي بالا هم زمان واكنش را كمتر ميكند. براي تخمين زدن زمان مرگ بدون ابزار دقيق ميتوان از اين دو عامل استفاده كرد، اما بايد كاملا هوشيار عمل كرد:
|
دماي بدن |
ميزان خشكي |
زمان مرگ |
|
گرم |
شل |
كمتر از 3 ساعت از مرگ گذشته |
|
گرم |
سفت |
3 تا 8 ساعت از مرگ ميگذرد |
|
سرد |
سفت |
زمان مرگ بين 8 تا 36 ساعت تخمين زده ميشود |
|
سرد |
شل |
بيش از 36 ساعت از مرگ گذشته |
*براي تخمين زمان مرگ ريگور مورتيس نبايد به عنوان تنها عامل در نظر گرفته شود.
ليوور مورتيس (تغيير رنگ)
Livour Mortis
ليوور مورتيس همان لخته شدن خون است. به آن هيپوستازيس هم ميگويند. وقتي كه قلب از حركت بايستد، گردش خون متوقف ميشود و سنگيني خون باعث لخته شدن آن ميشود. بر اثر اين پديده، جاهايي كه خون لخته شده به رنگ آبي يا بنفش در ميآيد. در اين زمان پوست آبي رنگ و لكه لكه است. بعد از پنج يا شش ساعت لكهها به هم ميپيوندند و اما هنوز بر اثر فشار پوست سفيد ميشود. بعد از ده الی دوازده ساعت حتي با فشار هم رنگ آبي ثابت ميماند.
كبوديها، مكان تماس بدن با اشياء را نشان نميدهد. يك جسد كه به پشت بر روي زمين افتاده باشد، كبوديهايي جزئي در پشت و پشت گردن دارد اما نه در قسمتي كه با زمين مستقيماً در تماس است. اين پديده براي فهميدن اين نكته كه جسد جابجا شده مفيد است. تغيير رنگ بدن در بعضي سمها كاملاً متفاوت است. براي مثال مونواكسيد كربن رنگ پوست را به صورتي آلیالویی در ميآورد.
تجزيه
اين پروسه هنگامي كه جسد در معرض رطوبت يا در هواي آزاد باشد زمان كمتري را به خود اختصاص ميدهد. بسته به طبيعت منطقه، لاشه خواراني مانند مگسها و كركس ها به سراغ جسد ميآيند. پيشرفت عمل تجزيه هم توسط باكتريها ادامه پيدا ميكند و مواد آلي و معدني، در اين بازيافتمواد به وجود ميآيند.
تجزیه بیشتر توسط باکتری ها، آنزیم ها و قارچ ها انجام می شود که برای بازیافت مواد امری الزامی است. باکتری هایی که در معده و اندام داخلی وجود دارند تکثیر می شوند.
اول از همه به خون و معده حمله می کنند، وقتی که گاز در معده تشکیل شد و معده متلاشی شد، حمله به دیگر اعضا هم شروع می شود. سرعت پوسیدن در هوای آزاد هشت برابر بیشتر از زیر زمین است. دما در هنگام پوسیدن افزایش می یابد، اما آب و هوای خشک می تواند موجب مومیایی شدن جسد شود. انسان هایی که چربی بیشتری دارند زودتر جسمشان می پوسد. انسان هایی هم که بر اثر بیماری باکتریایی بمیرند سرعت متلاشی شدنشان بیشتر است. با این حال بعضی از سموم هستند که جسد را سالم نگه می دارند.
پوسیدن جسد دارای مراحل مختلفی است. هر چند که این مراحل از نظر زمانی متغییر هستند:
2تا 3 روز: لکه ای سبز در سمت راست شکم شکل می گیرد. بدن باد می کند.
3تا 4 روز: لکه افزایش پیدا می کند. رگ ها مشخص می شوند.- رنگشان به رنگ قهوه ای سوخته در می آید.
5تا 6 روز: شکم از گاز پر می شود. پوست تاول می زند.
2 هفته : شکم کاملا ورم کرده و سفت می شود.
3 هفته : پوست نرم می شود. حفره ها و اعضاء از هم می پاشد. ناخن ها می افتند.
4 هفته : پوست نرم حالتی آبکی پیدا می کند. صورت غیر قابل تشخیص می شود.
4تا 6 ماه : تشکیل دیواره چربی، در مناطق مرطوب. در این حالت چربی سفت و حالت مومی پیدا می کند.
یک جسد بدون تابوت و یا پوشش در مدت دوازده سال کاملاً می پوسد.
توصیف مراحل
پوسیدگی داخلی:
نمای بیرونی جسد کاملاً تازه بنظر می آید ولی در داخل پوسیدگی بر اثر فعالیت باکتری ها و تک یاخته هایی که قبل از مرگ هم در بدن وجود دارند شروع می شود.
گندیدن:
جسد از گازی که در درون آن تولید می شود، باد می کندريا، در این هنگام بوی گوشت گندیده به مشام می رسد.
گندیدن سیاه:
گوشت حالت شل و وارفته دارد و رنگ سیاه را در معرض دید قرار می دهد. وقتی که گاز راهی برای خروج پیدا می کند، بدن متلاشی می شود. بوی تعفن بسیار زیاد می شود.
تخمیر بوتریک
جسد شروع به خشک شدن می کند. کمی از گوشت ها باقی مانده اند. بوی پنیر در فضا پخش می شود. سطح شکم از کپک پوشیده می شود.
پوسیدگی خشک:
جسد کاملا خشک از است؛ پوسیدگی با سرعت کم ادامه دارد
من مدتی خل شده بودم زده بودم به دشت و بیابون. فقط اومدم که حضور خودم رو اعلام کنم هر چند توی این مدت قرار بود که سیامک لطفی بکنه و به نظرا جواب بده که دستش درد نکنه.
امروز بغل دستم توی ماشین یه مرد و زن جوون نشسته بودن که توی دست مرد یه دونه عکس سیتی اسکن بود. درد رو می تونستم توی چشماشون ببینم. زن توی ماشین به مرد تکیه داده بود و روی شونه اش خوابش برده بود. درست مثه یه بچه... مرد هم خوابش میومد اما مشخص بود که داره فکر می کنه... میخواستم مثه همیشه داستانش رو بنویسم اما اینبار واقعیتی که دیدم از هزارتا داستان دردناک تر بود...
---
هیچ می دونین که بعد از مرگ چه بلایی به سر بدنمون میاد. میدونین چطوری بدنمون متلاشی می شه. یه مطلب راجع به این موضوع دارم اما یه جورایی حس می کنم که ممکنه بعضی ها خوششون نیاد پس تا دو روز دیگه که می خوام پست جدید رو بزنم صبر می کنم اگه هفت نفر موافق بودن میزنمش اگه نه به کل بیخیالش میشم. شب خوش.
کولوکیلا
Near Death Experiences

يكي از متخصصان برجسته امريكا در زمينه تجربههاي قبل از مرگ دكتر ريموند مودي ميباشد، پزشكي كه تعداد بيشماري از اين تجربهها را مطالعه كرده و آنها را تحت عنوان كتابي با نام زندگي پس از زندگي (Life After Life) انتشار داده است.
بنا بر تحقيقات دكتر مودي چندين ويژگي بارز در اين تجارب قبل از مرگ وجود دارد. براي مثال، فرد مرده كارهاي زير را تجربه ميكند:
ميفهمد كه مرده است
در آرامش است و دردي را حس نميكند
بر بالاي جسد خودش شناور است و از رفت و آمدهايي كه در اتاق ميشود مطلع است
از ميان يك تونل عبور ميكند
چيزي را ميبيند كه از آن نور و گرما به پخش ميشود و به نظر ميآيد كه از نور ساخته شده است
حسي ميكند كه روشنايي او را به سوي خودش ميخواند
گذري در زندگي گذشتهاش دارد
ديگر نمي خواهد به زمين برگردد
كسي كه اين كار را تجربه ميكند، هنگام بازگشت به كالبد خودش، رفتارش كاملاً تغيير ميكند.
منبع: مجله داستانهاي دنياي زيرين
مترجم: كولوكيلا
وقتي كه به مرگ فكر ميكنيد چه رنگي به ذهنتات خطور ميكند؟ چه رنگي را بايد براي مراسم تدفين بپوشيد؟ خب، اين بستگي به مكاني دارد كه شما زندگي ميكنيد. امريكايي به صورت سنتي رنگ سياه را سمبل مرگ ميدانند، سنتي كه از اروپا به اين سواحل آورده شده است. در دورة ويكتوريا، وقتي انسان يكي از كساني را كه خيلي دوست ميداشت از دست ميداد، به نشانه كمبود او حلقه گلي سياه را بر روي درب منزل ميگذاشت. بيوهها براي سوگواري بايد براي ماهها يا اينكه تا آخر عمر لباس سياه ميپوشيدند. اگر بيوهاي از اين كار سر باز ميزد، اعتبارش در ميان مردمم از بين ميرفت. هر چند كه امروزه امريكايي ها آن رسمها را به كلي كنار زدهاند و امروزه پوشيدن هر لباسي براي مراسم تدفين قابل قبول است. تنها چيزي كه در روز تدفين مهم است مرتب بودن و با سليقه بودن در انتخاب لباس است. بعلاوه اين روزها، ماشينهاي نعش كش هم با رنگهاي مختلف وظيفه شان را انجام ميدهند. ديگر از آن همه وقار و سياهي خبري نيست، بيشتر شركتهاي تدفين از رنگ سفيد براي ماشينهايشان استفاده ميكنند.
نكته جالب اينجاست كه رنگ سياه در چين نشانه مرگ نيست. چينيها و ديگر كشورهاي آسيايي به صورت سنتي رنگ سفيد را نشانه مرگ ميدانند و در روز تدفين هم لباس سفيد ميپوشند. حالا چرا سفيد؟ براي اينكه رنگ سفيد بيشتر شبيه رنگ پوست يك انسان مريض و همچنين جسد ميباشد. همچنين ميتواند نشانه استخوانهاي سفيد هم باشد، يك عامل اساسي چون چينيها معمولاً مرده ها را ميسوزانند. در مقابل سياه، در اروپا نشان نبود روشنايي، حتي نمايانگر شبي تاريك در ميان ناشناخته هاست.
به هر حال امريكاييها و اروپائيها از سنگ قبر سفيد هم استفاده ميكنند كه بر روي آن فاختهاي را نقش كردهاند كه نمايانگر آرامش ابدي است.
حالا چند تا سوال كوچولو
-رنگ مرگ شما چه رنگيه؟
-از رنگش خوشتون مياد؟
-دلتون ميخواست چه رنگي باشه؟
جواب من:
واسه من يكي كه رنگي نداره، اما اگه رنگي بود دلم ميخواست اين رنگي باشه.

شايد دلتان نخواهد كه در مورد دادگاههاي تفتيش عقايد اسپانيا حرفي بزنيم. اما در همان زمان هم هيچكسي انتظار بازجوئيهاي اسپانيا را نداشت! در اواخر قرت پانزدهم، نسل جديدي از بازجوئيها در در اسپانيا شروع شد. بازجويان اسپانيايي بنا به باوري مسخره در اين فكر بودند كه افرادي از ملتهاي يهودي و مسلمان براي تخريب پايههاي كليسا در اسپانيا به دروغ خود را كاتوليك معرفي ميكردند. به اين خاطر كه اين مسئله يكي از باورهاي قلبي بود و نمي شد آن را از طريق رفتارهاي ظاهري فرد انجام داد، بازجويان اسپانيايي به خاطر روشهاي جديد شكنجهشان بدنام شدند. هيچ كس هم از دست آنها در امان نبود، آنها هر كس را به هر دليل و حتي بدون هيچ دليلي استنطاق ميكردند.
با اين كه شايد فكر كنيد كه اين يك رفتار عصبي قرون وسطايي بوده اما بازجويان اسپانيايي براي سيصد سال اين كار را ادامه دادند و تا سال 1800 ميلادي ادامه پيدا كرد. پنج سال اوليه اين دوره بازجويي تنها با ضرب و شتم همراه بود بدون اينكه به ترس از كاتوليكهاي قلابي اشارهاي مستقيم بشود. در نتيجه، توماس دو توركومادا به شيوههاي بازجويي سر و سامان بخشيد.

او در مقابل وحشتناكترين كابوس كليسا سر بلند بيرون آمد. تعداد بسياري از رافضي در طي دوران بازجوييهاي اسپانيا بر روي چوب سوزانده شدند.- تعداد دقيق آنها مشخص نيست.( بر طبق بهترين آمار تنها اسم 13000 نفر از اين اشخاص معلوم است . تعدادي را كه تخمين ميزنند چيزي بالغ بر 300هزار نفر ميباشد.مترجم) در دوران وحشتناك بازجوئيها چيزي با عنوان مظنون به ارتداد وجود نداشت، تنها جرمي كه بود رافضي نادم و رافضي كه حاضر به توبه نشده بود.
رافضي هاي نادم كساني بودند كه به ارتداد و همچنين دشمني سرسختانه با كليسا اعتراف ميكردند. مردم بيچارهاي كه به ارتداد متهم ميشدند( كه اغلب هم آشنايان بسيار كمي داشتند) ميتوانستند با نام بردن از ديگر رافضيها خود را نجات دهند.
براي كمك به مردم براي توبه هر چه بيشتر، بازجويان از هر روش شكنجهاي كه به ذهنشان ميرسيد استفاده ميكردند، البته اين محدوديت را نيز در نظر ميگرفتند كه نبايد پوست آنها از هم شكافته شود. بازجوها با اين محدوديت هم تعداد بيشماري شكنجه را طراحي كردند. در زير چندين نمونه از آنها را آوردهايم:
ادامه مطلب
تفتيش عقايد
در زبان انگليسي ظرافتهاي بسيار زيبايي وجود دارد. براي مثال، فضول(Inquisitive) بودن چيز خوبي است، اما بازجويي(Inquisition) كار بدي است.
از زمان مرگ عيسي مسيح، يكي از راههاي بر انگيختن احساسات كليساهاي كاتوليك پيوستن به جمع رافضيها (مرتد) بوده است. رافضي به طور كلي به كسي اطلاق ميشد كه تعمدا از دستورات كليسا سرپيچي كند.
از نظر تاريخي، در زماني كه كليساها به وجود آمدند، بين دو تا پنج ميليون غير كاتوليك در دنيا زندگي ميكردند. كه اين تعداد رافضي بسيار زياد بود.
براي سيصد سال يا بيشتر، مسيحيان اوليه تعداد معدودي بودند، به همين خاطر آنها بيشتر به فكر پايان كار خودشان بودند. در دوران آزادي اديان آنها كمكم تمامي سكوهاي اين عرصه را به خود اختصاص دادند بعد از آن سراسر روم را به تصرف در آوردند.
از اين به بعد آنها بر طبق دستورالعمل، «يا راه من يا تابع جمع» (My way or the highway) فعاليت ميكردند. با اين وجود نهصد سال بعدي جنگي آرام و بدون خشونت ادامه داشت. پدران كليسا تنها به نوشتن نامهها و تكفير نامههايي در قبال ناستيكها( Gnostic مرتدهايي كه به علوم خفيه خود را مرتبط مي دانستند) بسنده مي كردند. تصميم اينكه با اين فلسفه نوظهور مدارا كنند بر اساس يك سري باورهاي عجيب و غريب پايه گذاري شده بود. حتي بعد از اينكه روم هم كاملا به اختيار آنان در آمد، آنها به خوبي عمل نكردند و بيشتر بر روي روشهاي جذب كننده متمركز شدند.
در قرن دوازدهم، اين وضعيت تغيير كرد، كليسا متوجه شد كه شمشير خيلي بهتر از قلم جواب ميدهد.
اولين سردمداران اين سياست جديد جنگجويان صليبي بودند، كه براي اين امر جمع شده بودند تا به مقابله با كساني بپردازند كه مخالف پاپ بودند، مخصوصاً مسلمانان كه در سرزمين مقدس ساكن شده بودند. اولين جنگجويان صليبي واقعاً خوب عمل كردند، اما تلاش هايي بعدي آنها براي باز يافتن قدرت شكستهاي مفتضحانهاي را به دنبال داشت.
بعد از عقب نشينيهاي شرمآور، كليسا تصميم گرفت تا نيرويش را در مرزهاي داخلي به كار گيرد، تا انسانهاي قدرنشناس و گمراه را كه در اروپاي اوليه و سرزمينهاي خودي بودند را به راه راست بياورند.
در اين زمان بود كه بازجوئيها به وجود آمدند.
از لحاظ فني، بازجوئيها يك ابزار رو به گسترش براي كليسا محسوب مي شدند، اما امروزه وقتي كه مردم لغت تفتيش عقايد را ميشنوند ذهنشان به سراغ دو نمونه بارز اين بازجوئي ها ميرود، بازجوئي آلبيگنسيان(Albigensian) و دادگاههاي تفتيش عقايد اسپانيا.
بازجويي آلبيگنسيان يكي از بزرگترين عملياتهايي بود كه توسط كليساي كاتوليك برنامه ريزي شد. در قرن دوازدهم و در جنوب فرانسه، فرقهاي مسيحي با نام كاثرس(Cathers)به وجود آمد.
كاثرس در منطقه لايوداك (Languedoc) فرانسه به خاطرپاكدامني و شيوه زندگي زاهدانهاي كه داشتند محبوبيت بيشتري نسبت به تعاليمي كه توسط سخنگويان مذهبي كه كه بيشتر به دنبال پول و منافع خودشان بودند، پيدا كرد.
پاپ كه براي بدست آوردن زمينهاي ثروتمند لايوداك طاقتش را از دست داده بود، به جنگجويان صليبي دستور داد تا در اين منطقه بازجوئي ها بر قرار شوند تا رافضيها را از بيرون كنند و خانه و اموالشان را ضبط كنند. جنگجويان صليبي هم كه به خوبي از منافع قدرت سياسي و ثروت آگاه بودند، خود را براي مقابله با اين دشمنان جديد به نام كاثرس آماده كردند. وقتي كه كاتوليكها قدرت را در اين ناحيه بدست گرفتند، با كمي تأمل شروع به تار و مار كردن معتقدان واقعي كردند.
در 1233 پاپ گرگوري نهم اولين بازجوئي ها را به صورت رسمي اعلام كرد و كادري را از ميان راهبان سختگير دومينيكن براي اين منظور در نظر گرفت. وقتي آنها به شهر رسيدند، بازجويان ضربالعجلي تعيتن كردند: به همه افراد يك ماه فرصت داده ميشود تا به انحرافات و افكار شيطانيشان اعتراف كنند و دوباره به گله( لفظي كه براي مؤمنان به كار ميرود) برگردند، با كمترين مقدار تنبيه.
وقتي كه يك مهلت يك ماهه تمام شد، تمامي افراد ورشكسته شدند. راهبان دادگاهها را به كمك افراد دولت محلي به راه انداختند. هر تهمتي راجع به ارتداد لازم بود تا دادگاه به راه بيافتد و اسامي متهمان گفته نميشد. خود دادگاهها هم به صورت مخفي برگزار ميشد. بعد از بحثي كه راجع به حق دفاع متهمين صورت گرفت تمامي فرجام خواهي ها باطل اعلام شد. تنها مرجع براي قبول فرجام يك متهم پاپ به شمار ميآمد.
راهبان عقيده داشتند كه تنها راهي كه ميتوان مطمئن شد كه افراد مرتد به راه راست هدايت شدهاند اين است كه آنها را بسيار شكنجه دهند، درست همانطوري كه مسيح درخواست كرده بود. هرچند كه بعداً بازجويان ماشين ابزارهاي جديدي را براي اين كار اختراع كردند. راهبان دومينيكن تنها در محدودهاي كه پاپ براي اين كار تعين كرده بود و گفته بود كه citra membri diminutionem et mortis periculum بدين معني كه آنها را نكشيد و آنها را تكه تكه نكنيد عمل ميكردند.
اين بازجوئيهاي قرون وسطايي به مدت دو قرن ادامه داشت، در اين مدت نسبت به جنوب فرانسه تحقيرهايي بسياري اعمال شد. همه كس و هر كسي ميتوانست به دليل بيزاري از دوستان، خانواده، دشمنان و رقباي تجاريش را به دست بازجوها بسپارد تا آنها با دلواپسي نگران رأي صادره باشند. تنبيههاي در نظر گرفته شده براي افراد گناهكار در اين دادگاهها طيف وسيعي را در بر ميگرفت، از مصادره اموال تا زندان و آتش زدن بر روي چوب. رأي هم در اغلب موارد در گناهكار بودن شخص صادر ميشد.
بعلاوه تعداد بيشماري آدم بيگناه، بازجويان در كاري موفق شدند كه جنگجويان صليبي آلبيگنسيان از عهدهاش بر نيامدند. وقتي كه زمان مقرر به پايان رسيد، ديگر هيچ كاثرسي باقي نمانده بود. همچنين حكومت شواليهها نيز برچيده شده بود. شواليههايي كه با ثروت انبوهشان يك انجمن مخفي و قدرتمند را در اين منطقه بوجود آورده بودند. كاتوليكها انگيزه ديگري براي كشتن آنها داشتند. گاهي تمامي موارد جرم يا دو سه مورد براي محكوم كردن آنها كافي بود.
ادامه دارد...
حس ميكنم زيادي دارم لطيف ميشم، ميخواستم از وحشيگري انسان بگم، بگم كه گاهي اوقات چقدر...
در بهار سال 2004 گذراندن تعطيلات مطمئناً چيز دلچسبي نخواهد بود، به خاطر وجود جوخه اعدام بيرحمي كه در اين شهر مشغول به كار شده است. در 8 ژانويه 1999، اين قاتلان در طي سه روز خوش گذراني بيش از 60 نفر را به خاك و خون كشيدند.
بر طبق گزارشات مقامات در مورد آخرين سلاخي، حاكي از اين است كه تنها 14 در سانپابلو كه يكي از روستاي فقير نشين از ايالت بوليوار است كشته شدند. قربانيان از مرد و زن، صبح زود از خانههايشان بيرون كشيده شدند و پشت سر هم براي رفتن به محل اعدام در خيابانهاي شهر صف گرفتند.
بر طبق گفته شاهدان ماجرا، اين قتلها توسط 40 سرباز تا دندان مسلح انجام شد كه از اعضاي اتحاديه دفاع داخلي كلمبيا ( AUC) بودند، انجام شد. كه خود به گروههاي مختلف مافياي نظامي وابستهاند و تعدادشان به هزار نفر مي رسد.
نكته قابل توجه و بسيار جالب اين است كه اين سلاخان حرفهاي 18 روز به مناسبت كريسمس ،ايام سال نو و تعطيلات آتش بس اعلام كردند. هر چند بلافاصله بعد از آن كشتار از سر گرفته شد و افراد AUC قريب به 48 نفر را در خلال دو روز در گوشه و كنار ايالات شمالي آنتيكوا و سزار به قتل رساندند.
پ.ن: پست بعديم در مورد دادگاههاي تفتيش عقايد كليساي كاتوليكه. مطلبش كاملا هولناكه منم به هيچ وجه اهل سانسور نيستم...
بخواب كوچولو!
بخواب كوچولو بخواب!
بابا همينجاست، بابا بيداره!!
بخواب كه خوابهاي خوش ببيني
بچه خوابيد
بابا بيدار موند
تق تق تق تق
بچه خوابيده بود خواب مي ديد
بابا در رو باز كرد
خواب پشمك، شيريني، شوكولات، آب نبات، بستني
بابا داشت با آقايي كه پشت در بود صحبت مي كرد
عجب طعمي داشت
بابا در رو بست
چرخ و فلك، سرسره، تاب بازي چه كيفي داشت
بابا لباس پوشيد
بچه خوابيده بود
بابا سوار ماشين شد
خواب مي ديد
صبح كه شد
بچه از خواب بيدار شد
اما...
بابا ديگه نبود
به همين سادگي
...
ميگويد: « خودت گفتي يه شب خواب ديدي تو و مونس رفتهايد توي دشت و اون جا صداي خدا رو شنيدهايد كه گفته بود داريد دنبال چي ميگرديد؟ و تو گفته بودي دنبالِ تو، داريم دنبال تو ميگرديم. بعد اون صدا گفته بود براي پيدا كردن من كه نميخواد اين همه راه بياييد توي دشت و بيابان. گفته بود من توي سفره خالي شما هستم. توي چروكهاي صورت عزيز. توي سرفههاي مادر بزرگ. توي شيارهاي پيشوني پدر بزرگ. توي نالههاي زني كه داره وضع حمل ميكنه. توي پينههاي دست آدم بدبخت و فقير. توي آرزوهاي دخترهاي فقير دم بخت كه دوست دارند كسي با اسب سفيد بالدار بياد و اونها رو از نكبت فقري كه توش گير كردهاند نجات بده. توي عينك ته استكاني چشمهايِ پدرانِ نااميدي كه با جيب خالي، بچهي مريضشون رو از اين دكتر به اون دكتر ميبرند. توي دلِ دو تا پسر بچهي دبستاني كه سر يك مداد پاككن توي خيابون با هم دعواشون ميگيره. توي دل مردي كه شب با جيب خالي بايد بره خونه اما زن و بچههاش خجالت ميكشه. توي دلِ زن اون تعميركاري كه دوست داره شبها كه شوهرش از كار برميگرده خونه، دستهاش از كار و روغن و گريس سياه باشه كه يعني اون روز كاري بوده و شوهره پولي درآورده و به همين خاطر اول به دستهاي شوهرش نگاه ميكنه ببينه سياهند يا نه؟ توي دلِ اون شوهره كه اگه دستاش سياه نباشن ساكت ميره يك گوشهي اتاق تا گرسنه بخوابه اما صداي زنش كه هي به بچههاش ميگه خدا بزرگه خدا بزرگه نميذاره اون راحت بخوابه. توي فكرهاي اون فيلسوف بيچاره كه ميخواد من رو ثابت كنه اما نميتونه. توي نمازهاي طولاني آن عابد كه خلوت شبانهاش رو حاضر نيست با همهي دنيا عوض كنه. توي چشمهاي سرخ شدهي كسي كه به ناحق سيلي ميخوره اما خجالت ميكشه گريه كنه. توي اندوه بزرگ و عميق پدري كه جسد پرخون پسرش رو از جبهه ميآورند و فقط به چشمهاي پسره نگاه ميكنه و صورتاش خيس اشك ميشه. توي زبان طفل شش ماههاي كه از تشنگي خشك شده بود و به جاي سيراب كردنش تير به گلوش زدند. توي شرم پدر اون طفل كه از زنش خجالت ميكشيد او را با گلوي پاره به مادرش برگردونه. توي خاكهايي كه روي شهيد ريخته ميشه. توي اشكهاي بچهاي كه براي اولين بار از درد بيپدري گريه ميكنه و حتي معناي يتيم شدن رو نميتونه بفهمه. توي تنهايي آدمها. توي استيصال آدمها. توي استيصال. توي استيصال. توي خدايا چه كنمها؟ توي خوشحالي شب عيد بچهها. توي شادي عروسها. توي غم تمامنشدني زنهاي بيوه. توي بازي بچهها. توي صداقت . توي صفا. توي پاكي. توي توبه. توي توبههاي مكرري كه دائم شكسته ميشن. توي پشيماني از گناه. توي بازگشت به من. توي غلط كردمها. توي ديگه تكرار نميشه. توي قول ميدم ديگه بچهي خوبي باشم. توي دوستت دارم. توي آدمهايي كه خودشان شدهاند بهشت. توي علي (ع) كه بهشت متحركه. توي نماز علي. توي اشكهاي علي. توي غمهاي علي. توي لبهاي مونس كه روزي سه بار مهر نماز رو ميبوسه. توي دستهاي سايه كه هر روز صبح قرآني رو كه تو براش خريدي باز ميكنه. توي دل شلوغ تو. توي همه دانستههاي بيدر و پيكر تو. توي تقلاي تو. توي شك تو. توي خواستن تو. توي عشق تو به سايه. توي…»
ديگر نميتواند ادامه دهد. داخل آپارتمان ميشود و در را ميبندد. احساس ميكنم به پشت در تكيه داده است و نميتواند تكان بخورد. لبهام را بر روي در، جايي كه خيال ميكنم انگشتاناش را شايد آن جا گذاشته باشد، ميبرم و آن جا را ميبوسم.
مصطفيمستور
دیروز یکی داشت میگفت که یه فامیلی داشتن که خیلی آینده نگر بود. .وقتی شنیده بود که قیمت قبر رفته بالا رفته یه دونه قبر خریده که برای بعد سرش رو بپوشونه . تا اینکه اگه بعد از سالها مرد. خیالش راحت باشه. می گفت حتی خودش هم رفت توی قبر تا اندازه هاش رو درست بگیره. برای یه لحظه توی قبر خودش خوابید. بعدش اومد بیرون.....
یک هفته بعد ماشین میزنه زیرش و توی همون قبر دفنش می کنن....
عجب دنیاییه
پ.ن: هر چی نوشته بودم پاک شد. به همین خاطر مجبور شدم این مطلب رو بزنم.
گدا هنوز از شدت ضربات به خودش می پیچید اما کم کم هوش و حواسش را بدست آورد مرد او را به سمت خیابان های بالای شهر برده بود. تمیزی را می شد از کف خیابانهای سنگفرش شده استشمام کرد. بر روی صندلی های بیرونی یک رستوران نشستند. پیشخدمت با کراهت خودش را به آن میز رساند تا سفارش آنها را بگیرد. از سر روی گدا معلوم بود که چندین روز است که غذایی نخورده. هنگامی که سیر شد. مرد بی تاب بود اما نمی دانست چه بگوید.گدا که دیگر رنگی به چهره رنگ پریده اش دویده بود سکوت را شکست:
واقعاٌ از بزرگواری شما متشکرم ، شما دوبار جانم را نجات دادید، اما فکر نمی کنم که چیزی داشته باشم تا با آن لطفتان را جبران کنم. ای کاش چیزی می داشتم اما...
من تنها یک سوال دارم و بعد تمام افکارش را بی کم و کاست برای گدا بازگو کرد و از او پرسید که آیا نشانی را می داند. هنگامی که حرفش تمام شد. مرد گدا که در سکوتی عمیق فرو رفته بود. به یکباره خنده ای بلند سر داد. قهقه اش مو را به تن مرد سیخ کرد.
می دانم که او را می توانی کجا بیابی. به قبرستان برو او را خواهی دید، می توانی او را بشناسی!!!او را قبلا هم دیده ای!!!
* * * * *
صدای ناقوس ها را می شد در قبرستان شنید. مرد خودش را به آنجا رساند.تنها مرد میانسالی را دید که بر روی سنگ قبر سفیدی نشسته بود. به طرف او رفت. اما کمی تردید کرد. شیطان را هیولایی مخوف می دانست که دستانش به خون آغشته بود.
می دانم دنبال من می گردی!!! امروز سومین بار است که تو را می بینم. چه می خواهی؟؟؟؟
میخواهم معامله کنم.
چه متاعی برای معامله داری؟
روحم را پیشکش می کنم.
شیطان خندید؛ خنده اش دلنشین بود.
نمی توانی؟ چیزی برایت باقی نمانده. همه اش را تکه تکه فروخته ای، همه تان فروخته اید. اما راهی هست که می توانی....
ساعتی بعد در میان خیابان های تاریک و نمور
مردی بر بالای جسد گدا ایستاده بود و جان کندنش را نظاره می کرد. گدا در خون خون می غلتید و با شادکامی گفت: پرواز... دوباره آنها را حس می کنم....
پایان
----------
خدا اندیشید، اندیشه اش فرشته ای بود
خد سخن گفت، سخنش انسان بود
قسمت دوم
مرد دوباره به خیابان برگشت. پسرک هنوز داشت گریه می کرد و عده ای دور و بر او جمع شده بودند. مرد به خود را به جمع تسلی دهندگان رسانید. بغض هنوز در گلویش بود. اما دیگر آرام شده بود و بقیه یک به یک از گرد او پراکنده می شدند. دلش برای پسرک سوخته بود قدمی دیگر پیش گذاشت. انگار فراموش کرده بود که برای چه کاری به آنجا آمده بود با مهربانی گفت: تو نباید گریه کنی. تو دیگه بزرگ شدی. این جمله ای نبود که که در آن لحظه دردی را دوا کنداما تنها همین جملات به ذهنش رسیده بود. به سمت نزدیکترین بستنی فروشی رفت و یک بستنی گرفت، خوبی بچه ها همین بود که با یک بستنی بزرگترین غم های جهان را فراموش می کردند. مرد داشت به قیافه معصوم پسرک نگاه می کرد. به خودش فکر می کرد که چه فرشته زیبایی...
ناگهان به یادش آمد که برای چه کاری آمده. پسرک خوشحال را با بستنی میوه ای اش تنها گذاشت. دوباره در کوچه ها سر گردان شد. به هر جا که فکر می کرد که می تواند شیطان را ببیند سر زد. فاحشه خانه ها، قمارخانه ها هر جا که فکرش می رسید حتی به نوانخانه ها هم سر زد. از جستجو خسته شد. در همین حین دوباره آن گدا را دید. اما این بار همه چیز بر عکس شده بود. مردی قوی هیکل او را به زیر مشت و لگد خود گرفته بود و او را به شدت به این طرف آن طرف می کشید. مرد از اینکه او را اینچنین خوار و ذلیل می دید خوشحال بود.اما باید کاری می کرد، حسی به او می گفت که کلید جستجویش پیش گداست. برای لحظه ای تصمیمش را گرفت. نیرویش را در شانه هایش جمع کرد و با تمام قوایش با تنه مرد را از روی پیکر بیجان مرد گدا به کناری زد. از فرصت بدست آمده بیشترین استفاده کرد و همراه با گدا در کوچه های تاریک گم شدند.
ادامه دارد...
-------------------------------------------------------------
پ.ن:
هه هه هه هه... خدا اموات این کرم درخت رو بیامرزه که کشف کرد که من یه کم که چه عرض کنم کلی کم دارم...
جنگ صلح است
آزادگی بردگی است
نادانی توانائی است
همه با هم این را فریاد میزدند و هنگامی که تله اسکرین با صدای بلند کشدارش می خواند
زیر بلوط گسترده
من تو را فروختم و تو مرا فروختی:
ایشان آنجا و ما آنجا
زیر بلوط آرمیده ایم
دزدکی به محکومان نگاه می انداختند. سالها بعد کسی به یاد نمی آورد که اینان اصلاٌ وجود داشته باشند.... گذشته در اختیارشان بود و بر آینده حکم می راندند.
کاش ارول الان زنده می بود و خیالش راحت می شد که دنیای 1984 از هم پاشید...
(یه داستان کوتاه سه قسمتیه)
فاوست قرن بیست و یک
قسمت اول....
مردی می خواست روحش را بفروشد. به دنبال شیطان می گشت. می گفتند او ارواح را به بالاترین قیمت میِِِ خرد. اما شیطان کجا بود. همه می گویند که شیطان همواره در پی انسان است. اما او کجا بود. شاید این گدا خودش بود. شایدم آن مردی که داشت را از عرض خیابان عبور می کرد. شاید هم شیطان در جایی ایستاده بود و او را تماشا می کرد. شاید هم آن دخترکی که داشت لی لی بازی می کرد. ما همیشه ادعا می کنیم که شیطان گولمان زده اما هیچ گاه او را نمی بینیم. شاید هم همه اینها افسانه بود تا از بار کارهای خطایمان کم کنیم و شریک جرمی پیدا کنیم.
پسر بچه ای شاد و خرم از آنجا عبور می کرد. ایستاد تا سکه ای به گدا بدهد. چه شوقی در نگاهش بود. پولش را به سمت گدا گرفته بود. اما معلوم نبود که چه اتفاقی در آن لحظه افتاد که گدا سکه مسی را که پسرک به او داده بود به کناری پرت کرد و با غیظ از آنجا دور شد. اشک در چشمان پسرک حلقه زد. مرد انگار که متوجه چیزی شده باشد. به دنبال مرد گدا روان شد. بچه ها فرشته های معصوم بودند. کسی که می توانست اشک آنها را در بیاورد حتماٌ نشانی از شیطان داشت. گدا در کوچه ای پیچید اما وقتی مرد به آنجا رسید. هیچ چیز نبود. انگار که دود شده بود...
پذيرايي از ميهمانان ناخوانده را فراموش نكنيد، زيرا ممكن است ناخواسته فرشتهاي با لباس مبدل مهمان شما شده باشد.
تورات 13-2
بنا به نظر سنجي كه توسط برنامه سرگرمي امشب بر گزار شده، 98% امريكاييها به وجود فرشتگان معتقدند، حتي آنها در نه طبقه متفاوت دسته بندي ميكنند:
فرشتگان مقرب: بلندمرتبه ترين فرشتگان. آنهايي كه به خدا نزديكند. آنها هستند كه كارهاي مهم معنوي به آنها سپرده ميشود.
شاهزادگان: فرشتگاني كه ملتها را رهبري ميكنند. من فكر ميكنم كه ميشود آنها را فرشتگان سياستمدار ناميد و يا شايدم آنهايي باشند كه ديگر فرشتگان را هدايت ميكنند.
قدرت: آنهايي كه روح را راهنمايي ميكنند. به احتمال زياد فرشته مرگ در اين دسته قرار ميگيرد.
تقوا: فرشتگان معجزات.
مالكان: فرشتگان رحمت.
سرافيم: فرشته عشق. اينها همانهايي هستند كه قلب ما را با تيرهايشان نشانه ميگيرندو يا اين چيزي است كه ما بر روي كارتهاي والنتاين ميكشيم.
شروبيم: فرشتة خرد.
سورنها: اين فرشتگان نسبت به فرشتگان ديگر سركشترند.
فرشتهها: اين فرشتهها ميان خدا و انسان قرار ميگيرند و حكم فرشتگان نگهبان را دارند.
منبع: مجله داستانهاي دنياي زيرين
مترجم: كولوكيلا
------------------------------
يكي از بچهها يه دونه كتاب بهم داده كه در مورد زندگي ماري آنتوانت توضيح داده، سرگذشت جالبي داره آخر سر با گيوتين سرش رو از بدن جدا ميكنن. بعداً در مورد تاريخچه گيوتين مينويسم.
پ.ن: آقاي ايپكچي مطلبتون رو خوندم و واقعاً تأثير گذار بود، آخرين باري كه به داخل يه قبر نگاه انداختم، صاحاب قبر يك سالي از من كوچيكتر بود، دوباره خاطرههامو زنده كرد....
فرشته داشت خودش را براي بزرگترين ماجراجوئي عمرش آماده مي كرد، بالهايش را با غرور هر چه تمامتر گشوده بود، شايد در اين لحظه در اين فكر بود كه هيچ فرشتهاي در تمام دنيا بالهايي به آن زيبايي نداشته است، بر روي يكي از بلندترين قلههاي جهان خاكي نشسته بود و داشت بر آنان فخر ميفروخت، به انسان فاني كه جز فكر هوا و هوس، كينه و خشم چيز ديگر در مخيلهاش جائي نداشت... ميخواست حقيقت را كشف كند، بال گشود و از همانجا به حالت سقوط آزاد خودش را به پائين انداخت، با سرعتي سرسام آور به سمت زمين سقوط ميكرد پائين و پائين تر، پست و پست تر. حال وقت آن رسيده بود تا سفر را آغاز كند، سفري رو به بالا، سفری ممنوعه، همچون سيب آدم، جعبه پاندورا.... بال گشود تا خود را به مكاني برساند كه هزاران هزار سال او و همقطارانش را از آنجا منع كرده بودند، به سوي نور پرواز كرد... فرشتهاي بر او ظاهر شد، مقصدش را پرسيد، گفت كه به عرش ميرود، فرشته التماسش كرد تا او را منصرف كند اما او تصميمش را گرفته بود، بر او و ترس احمقانهاش لبخندي زد، فرشته از همانجا برگشت، فرشته هرچه بيشتر اوج ميگرفت، نوائي ميشنيد، شيدايش كرده بود، ندا آمد:
- چه ميخواهي؟
: نور.
- برگرد تو تحملش را نداري...
: مي توانم...
ديگر به حرفهايش گوش نداد، حالا نور را ميديد، صدا هم از آنجا بود، چه زيباست! چه گرماي مطبوعي! چه نوائي! براي لحظهاي كه انگار تا ابد ادامه داشت، انگار به همه چيزش رسيده بود.اينقدر محو آن شده بود كه بوي كز را نشنيد، درد سوختن را حس نكرد، ديگر چيزي نمانده بود، اما سقوط بر روي سرش آوار شد. دور دورتر ميشد. تمام تلاشش را كرد اما فايدهاي نداشت. بالهايش سوخته بود. حالا درد را حس ميكرد، از فرط درد بيهوش شد.
چشم گشود، از بالهايش جز برآمدگي بد شكل چيزي باقي نمانده بود، اما كجا بود؟؟؟
بويش آشنا بود، بوي نا، بوي كثافت، بوي خيانت....
اين بود عاقبت آن فرشته ياغي، صدايي در اعماق ميگفت، به زمين، جايگاه متمردان خاكي خوش آمدي...

تدفين در سانفرانسيسكو
برخلاف مقررات؟؟؟
آيا ميدانستيد كه انجام مراسم تدفين در سانفرانسيسكو خلاف مقررات است؟ در واقع اين كار از سال 1902 ممنوع شده است، از طرف شوراي شهر و حومه به خاطر سلامت جامعه، امنيت و كمبود فضا اتخاذ شده. به لائورل هيل(1) و گورستان كالواري(2) ، بزرگترين گورستانهاي شهر دستور داده شد تا ساكنان ابديشان را به جايي ديگر منتقل كنند. جنگي بسيار طولاني در گرفت، اما عاقبت در 1942 آخرين اجساد هم از گورستان لائورل هيل بيرون آورده شدند و امروزه دو قبرستان قديمي در شهر ديده ميشود، گورستان ملي سانفرانسيسكو و گورستان ميشن دلورس(3) ، اما هيچ كدام از آنها پذيراي مهمان جديدي نيستند.
اين سؤال مطرح ميشود كه پس سانفرانسيسكو با مردههايش چه مي كند؟ بايد از اسقف اعظم كاتوليك رم، پاتريك ريوردان(4) سپاس گذار بود، اين مسافران به در كالما(5) آرامگاه جديدشان واقع در پنج مايلي جنوب شهر دوباره به خاك سپرده شدند. ريودان شخصاً مزرعه سيب زميني را كه به عنوان خانه جديد مردگان در نظر گرفته شده بود را تبرك كرد. هزارها قبر نبش شدند و به تپه ماهورهاي ناهمواري كه امروزه به نام گورستان سايپرس لاون(6) شناخته ميشود منتقل شدند.ستوني سنگي به نشانه مؤسسان بر بالاي تپه و در كنار اولين شالودههاي گورستان قرار گرفته كه بر روي آن ماجراي گورستان لائورل هيل كندهكاري شده است. كالما از آن به بعد به شهر مقدس مردگان تبديل شده... مكاني كه آكنده از زندگي است. اما مطمئناً جاي مناسبي براي پيادهرويهاي شبانه نيست.
منبع: مجله داستانهاي دنياي زيرين
1-Laurel Hill
2-Calvary
3-Mission Delores
4-Patrick Riordan
5-Colma
6-Cypress Lawn
حميد اصلاً حواسش به دور اطرافش نبود، دست يه دختره رو كه فكر كنم كه حدود هيجده، نوزده سال بيشتر نداشت رو توي دستش گرفته بود و به صورت اون خيره شده بود. خوب كه دقت كردم تونستم دختره رو بياد بيارم، چندباري توي محلة خودمون دم در خونة حميد ديده بودمش، دوست ميترا خواهر حميد بود. هوا كم كم داشت تاريك ميشد. صندوقي رو كه پشت يكي از بليزرها بود بيرون آورديم و خشابهاي سيتائي رو بين بچهها تقسيم كرديم، ديگه كمكم وقتش شده بود، كلت كمري به كمرم بسته بودم. توي اون هوا خيلي سرديش رو روي كمرم حس ميكردم. چراغ ماشين شيشه دودي يه بار روشن و خاموش شد. ديگه نميتونستم كه تظاهر به نبودن بكنم، حميد بالاخره ميفهميد، ولي اي كاش ميدونست كه چقدر دلم ميخواد كه اصلاً بدنيا نمياومدم تا شاهد چنين صحنهاي باشم . چراغهاي كاميون ها كه پشت سرمون بودند رو روشن كردند، قيافههاي اونارو مث اينكه روز روشن باشه ميديدم، ولي اونا نه، تنها و آخرين تصويري كه ميدند تصوير ضدنور افرادي بود كه لولههاي اسلحهها رو به سمتشون نشونه گرفته بودند. توي اون روشنائي چشاشون چه برقي داشت، ترس توي بعضي از اونها موج ميزد ولي در وجودشون چيزي بود كه ترس رو ميكشت. حميد حالا از نگاه كردن به دختره دست كشيده بود، مستقيم به من زل زده بود، صدام در نميومد، صداي بوق ماشين دودي منو بخودم آورد، يكي فرياد زد، خودم بودم....
- آماده........
- هدف نفرات مقابل.......
چشماي حميد تغيير كرده بود انگار كه صدائي رو كه ميشنيد باور نداشت. چي ميشد كرد اون روزا مردم دو دسته شده بودن، من توي دستة غالب و حميد توي دستة مغلوب.ميدونستم براي چي تعجب كرده، حتماً توي اين مدت دنبال كسي ميگشته كه اونو لو داده. حالا پيداش كرد.فكر اين را نميكرد، درست فكر ميكرد من جاسوس نبودم. اگه يه كم خوب دور و برش رو نگاه ميكرد توي اين درد سر نميافتاد.
براي لحظهاي ناخودآگاه سرم را به سمت ماشين شيشه دودي برگرداندم، براي يك لحظه حميد تونست نيمرخم رو توي نور كاميونها ببيند، دستم رو بالا بردم..
- آتش.................
پژواك صداي گلولهها و بوي باروت تمام مغزم رو اشغال كرده بود، چشاي حميد توي اون لحظة آخر بيتفاوت بود، صداي برخورد هيكلها با زمين در ميان صداي گلولهها محو شد. من مجبور بودم تا صبح اونجا بمونم، هر لحظهاش برام هزار ساعت ميگذشت، اون روز براي اولين بار بود كه چند تار موي سفيد توي موهام پيدا شد.....
قبر يك طبقه عمومي رايگان
قبر دو طبقه دفن روز 120 هزار تومان
غسل بزرگسال 20 هزار تومان
غسل كودك 9 هزار تومان
تدفين بزرگسال 20 هزار تومان
تدفين كودك 9 هزار تومان
ترمه 4500 تومان
تابلوي موقت 850 تومان
مداح 6 هزار تومان
اكو 6 هزار تومان
آمبولانس عمومي هزار تومان
آمبولانس خصوصي(تا 3 ساعت) 3 هزار تومان
كليه خدمات قبر يك طبقه عمومي با %50 تخفيف 40 هزار تومان
كليه خدمات قبر دو طبقه خصوصي 80 هزار تومان
مسجد در اختيار بدون ساكن( 2 ساعت) حدود 45 هزار تومان
مسجد در اختيار همراه با سخنران و مداح جمعاً 90 هزار تومان
مسجد 40 تا 30 هزار تومان
مداح 30 تا 15 هزار تومان
سخنران 30 تا 20 هزار تومان
حداقل هزينه براي تدفين 350 هزار تومان
منبع: روزنه
پ.ن: باشه آقا سيامك يكي طلبت. جبران ميكنم.
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابونهاي شلوغ رو از آدمها خسته كننده خالي ميكنه. اين موقعهاست كه باروني رو از روي چوبرخت برميدارم و زير بارون روون ميشم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون ميزد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب ميگيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونهاي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب ميگفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حسهايي كه يه مرتبه منو در برميگيره اعتماد داشته باشم. سردي قطرههاي بارون با بادي كه ميوزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كمكم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين ميرفتم. مردم اين شهر مثه گربهها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته ميانداختن، خندهام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، ميخنديد ميگفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه ميخواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حسها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.
لئوناردو داوينچي
- مرگ يك نفر، تراژدي و مرگ مليوني، آمار است.
جوزف استالين
- ايستاده مردن يهتر از آن است كه بر روي زانوان زنده باشي.
اميليانو زاپاتا
- همه مي خواهند كه به بهشت بروند، اما كسي نميخواهد كه بميرد.
جو لوئيس
- افرادي هستند كه به راحتي زندگي ميكنند چون كشتن آنها خلاف قانون است.
اد هو
- اگر انسان چيزي را پيدا نكند كه براي آن بميرد، لياقت زندگي كردن را ندارد.
مارتين لوتر كينگ
- تنها مشكلي كه در مورد سخنان پيرامون مرگ وجود دارد اين است كه 99/99 درصد از آنها زنده اند.
جاشوا برانز
من برگشتم نيازي نيس عكسم رو توي روز نامه چاپ كنين.از همه ممنون هركي با بضاعتش يه گُله اميد، به جايي بر نخورد اما واسه من دنيايي بود دستتون درد نكنه،حتي اونايي كه اند نااميدي بودن چيزي توي دستو بالشون نبود، حرفاتون كلي اميد بود واسة خودش. ديگه بي خبر نميذارم برم...
ميگفت، هنوز بعضي شبا حس ميكنم كه توي يه خاطرة قديمي گير افتادم:
چيك چيك چيك چيك، توي اون سلول نمور سگ صاحاب خودشو نميشناخت، لامصب وقتي قطره قطره ميخورد روي سرت، حسش ميكردي كه داره تا اعماق نفوذ ميكنه. يه زنداني كه به يه صندلي بسته شده، نه راه پس داره نه راه پيش، آب چيكه چيكه قطره قطره ميريزه روي پيشونيت. با هر قطره خورد ميشي. اولش عين خيالت نيس، اما بعدش التماس ميكني كه يه جوري تموم بشه، اما كسي به فريادت نميرسه، خودت خسته ميشي، سنگيني هر قطره رو حس ميكني. شوخي نيس، وقتي يادت ميافته به حيات خونتون، اونجا كه آب چيك و چيك از لولة حوض چيكه ميكرد، قطرهها بتون رو سوراخ كرده بودن، حالا مخ تو او زيره، حس ميكني پوستت كرخت شده، حس نداره...
حرفش كه به اينجا رسيد، همه داشتن گريه ميكردن. اما من خندهام گرفته بود، سرش پائين بود، اما وقتي سر بلند كرد، توي چشمام خونده بود كه باورش نكردم توي ذهنم ميگفتم، خب، ميگفتي، چطوري از اونجا در اومدي...
معطلش نكرد، به بغل دستي گفت، عزيزم بقيهاش رو توي يه فرصت مناسب واست ميگم.
توي اين موقعيت به اميد احتياج دارم، كجا ميشه كمي اميد قرض كرد، آهاي با توام، تو كه فعلاً غمي نداري، تو كه ديگه از فردات مطمئني، ميدوني گرسنه نميخوابي يه كم اميد، پست ميدم، خيلي زود. يه امشبه رو به صب برسونه. اگه صب شد ديگه سياه نمينويسم، قول ميدم، آهاي اوني كه اون بالايي، هستي؟ كسي خونه هست؟ من اينجام؟ با اينكه به رنگها اعتقاد ندارم، اما از فردا با رنگ سبز يشمي توي پس زمينه پرتقالي مينويسم. فقط يه امشبه. ميشنفي. هان... من اينجام...
شيرين، سياه، كيميا، كيانا، روشنك ، از روتن كه چيزي نميتونم بخوام... شما يه چيزي بگين...
من همچنان بيدارم، خوابم نميآيد، شايد ديوانگي به سراغم آمده خواب از چشمانم ربوده. اين روزها ديوانگي مسري است، شايد هم جنون گاوي گرفته باشم به هر حال به قول ديوانه، فرقي هم نميكند شما ديوانه باشيد يا بقيه، در هر دو حالت هيچ كس نميتواند بگويد كه كدام درست ميگويد.
Life is mystery
امشب شرلي اينجاست، مثه يه فرشته خوابيده. امروز اومده، كلي باهاش حرف زدم، كلي هم حرف داشتم، اونم همينطور. زنده بودن پوست و استخونش كرده. من ميخواستم بغلش كنم اما ترسيدم، آخه اينقده لاغر و نحيف شده كه به زور شناختمش. اين دو سه خط رو دارم يواشكي مينويسم. الانه كه بيدار بشه. فردا بقيهاش رو مي نويسم....
پ.ن: امشب بايد برم روي كاناپه بخوابم، چون اون روي تخت من خوابيده..
سر بريده
سيمبرق
ساطور
سرنگ
سرب
سم
...
هفتمي كوش، همين جا بود، آهان پيداش كردم:
سونامي
سال نو مبارک ![]()
اين ماجرا حقيقي است، اما به خاطر نميآورم كه آن را كجا يا از چه كسي شنيدهام، اما فقط مي دانم كه حقيقت داره.
پ.ن: يه لحظه خودتون رو بذارين جاي اون عابر...
گفت، فرشتهام!
پرسيد، بالهايت كو؟
گفت، آنها را بريدهاند!
قاضي حرفش را باور نكرد و او را به جرم نداشتن كارت شناسائي به زندان محكوم كرد. وقتي ميخواستند او را بيرون ببرند، دو فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتي بعد قاضي در كتاب هاي قانون به دنبال مادهاي ميگشت كه در مورد تعقيب مجرم در آسمانها باشد .
با يه شكلات شروع شد ...
من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...
گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟!
گفتم، آري.
گفت، از كجا ميآيي؟
گفتم، شهر جادو.
خنديد و گفت، حتماً آنجا كار و بار جادوگران سكه است.
گفتم، نه؛ كيمياگر به وفور يافت ميشود، طلا به مس تبديل ميكنند.
گفت، پس جادوگري!؟
گفتم، آري، جادوگرم، جادوي طلا ميكنم.
گفت، از چه رو آوارهاي؟
گفتم، آنجا، جادوگر آتش ميزنند، مس ميخواهند، دستبند مسي، گوشوار مسي، خلخال مسي... روزگاري همهجا حرف طلا بوده و بس، ميخ طلا، خيش طلا، ديگ طلا، اما...
باز خنديد و گفت، شهر جادو، اسم با مسمائي است!!!
تلخ خنديدم، آري؛ جادوگر گول ميزنند.
سرخي تو از من
شايدم برعكس....
دو طرف خيابون رو بسته بوديم، دو تا از بچهها هم داشتن كشيك ميدادن، تا اگه چيزي شد سريع بهمون اطلاع بدن، آتيش گر گرفته بود، گفتم دستت رو بده به من اگه مي ترسي. كف دستش عرق كرده بود. خط نگاهش رو تعقيب كردم، متوجه پنجره خونهشون شدم، يه نفر پشت پنجره بود، نميتونستم تشخيصش بدم، اما گرمي آتيش بهم جرأت داده بود. پريدن از روي آتيش آزادم ميكرد طوري كه مرزي نميشناختم. دويديم، دستش رو محكم نگرفته بودم، نميخواستم حس كنه كه دارم دنبال خودم ميكشمش، فقط همراهيش ميكردم. وقت پريدن شده بود، حس كردم كه دستش رها شد، وقتي برگشتم، ديدم اونطرف مونده. اما به من نيگا نميكرد روش رو برگردونده بود و داشت به يه نفر ديگه نيگا ميكرد كه اون يكي دستش رو محكم گرفته بود. باباش بود، شرر شعلهها رو توي چشاش ميديدم. باباش گفت كه برگرده خونه. سرش رو انداخت پائين و رفت. دستش به من نميرسيد، سريع ترين راه اين بود كه از روي آتيش بپره، اما خودش رو به صرافت ننداخت. تنها دستش را برايم تكان داد و چيزهايي گفت و رفت. من موندم و شعلهها. پريدن ديگر برايم معنايي نداشت.
كلاغ پر، گنجيشك پر، منم بازي، منم بازي. باشه بيا.
آمادهاي، كلاغ پر، گنجيشك پر، يخچال پر، يخچال كه پر نداره، خودش خبر نداره. ميخواي تو بگي!
قناري پر! مامان پر!! مامان كه پر... چرا داري گريه ميكني. مگه قرار نبود ديگه بهونه نكني، مامان نيست كي مي خواي بفهمي!گريه نكن باشه. اصلاً مامانم پر، خوبه!!! بابا هم پر، منم پر تو هم پر، بخند ديگه...

امروز توي اتوبوس از بغل دستيايم پرسيدم ، ميتونم يه سؤال ازتون بپرسم اونم به خيال اينكه سؤالم خصوصيه گفت، هر چي ميخواي بپرس؟
گفتم به نظر شما، رنگ سفيد توي پس زمينة سياه قشنگتره يا رنگ سياه توي پس زمينة سفيد؟
براي لحظهاي جا خورده بود، اما بعد از مدتي خودش را جمع كرد و برام چيزايي در مورد مضمونها گفت، اما چون ديگه آخر سفر بود، وقت نكرد كه توضيحاتش رو كامل بكنه...
شما چي؟؟؟؟
به نظر شما كدوم يكي از اين دوتا قشنگتره؟



