محمد دیگر سری به اینجا نمی زند.
سراغت را می گیرند، سراغشان را نمی پرسی.
عشقبازی می کنی با هم، تنهایی.
راه می روی، اشک می ریزی، دستی بر شانه ات، نصفه های شب، نگاهش نمی کنی تا مبادا اشکت را ببیند.
حرف می زنی زیاد، شاید هم نه زیاد ، حرف می زنی.
سرما در استخوانت نفوذ کرده، از جایت جم نمی خوری.
شعرها برایت معنی پیدا کرده اند، اما چه؟ نمی دانی.
دوست داری شعر:
" اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازی..." را
بخوانی:
اشک رازیست...
اشک رازیست...
اشک رازی...
...
صبا دلداریت می دهد اما برای چه، نمی داند.
تقصیرش نیست، نمی داند.
اینجا خیلی ها نظاره گرند، صادق، سهراب، دکتر، محمد حسین ، میرزا، پائولو، آندره آ، ماکسیم، آنتوان، لئون، یاستین...
جایی سهراب سرش پائین است، اما جایی دیگر نان و پنیرش در دست می گوید،" دل خوش سیری چند..."
دیگران می خندند، آندره آ گوش می دهد، چشمانش نمی بیند.
دیشب پدر از هفتاد گذشت، یکباره و من نمی دانستم...
دوستم داري؟
اين چه حرفيه که مي زني!
جواب منو بده؟
خوب معلومه، اين که ديگه پرسيدن نداره؟
چقدر؟
واسه چي ميخواي ، چيزي شده؟
نه، حالا تو بگو ميخوام بدونم؟!
قدرش رو ميخواي بدوني يا عددش رو؟
منظورت چيه؟
منظورم اينه که ميخواي بدوني چند تا دوستت دارم يا اينکه چقدر دوستت دارم؟
براي اولين بار در اين ملاقات لبخند بر لب دختر نشست!!!
تعدادش رو بخوام بگم ميشه هوارتا!!! اما بخوام بگم چقدر...
گشت تا از توي جيبه کاپشن چيزي را بيرون آورد.
اينقدر...
اندازه شکلات.
معنی اش رو در آوردم.....
الان می فهمم طرف خیلی راست می گفت خیلی.....
پی نوشت: نشستم فکر کردم، شما هم راست میگین پست قبلی مخاطب خاص داشت....
پی نوشت دوم: کاش می شد همه حرفا رو توی پی نوشت گفت....
| همشهری>صفحه ی سلامت>۱۸/اردیبهشت/۱۳۸۶ |
یادمه بچه که بودم ،وقتی آبی چیزی دست مادربزرگم می دادم می گفت:« پیر بشی».
اون موقع ها که اصلاً نمی فهمیدم چی میگه،
اما الآن هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا مادربزرگم اینقدر منو نفرین می کرد...
البته خیلی دوست داشتم که برای سال نو پست بدم،
واقعاً حقش بود واسه احترام به دوستانی که اومدن تا آپ شدن سال نوی مأمور اعدام رو ببینن هم که شده،یه تبریک کوچولو بگم.کمیسر هم که تو تیکه انداختن در این مورد کم نیاورد.
خلاصه، فکر می کنم یه عذر خواهی به همه بده کار شدم و از همه عذر خواهی می کنم.
البته برای سال نو حتی پست هم تو ذهنم داشتم،اما ییهو دچار خود درگیری شدم
که نتیجه ش هم اینه که نمی گم امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید،چون یه امید بیخوده.حتی اگه همه ی عالمم امیدوار باشن هیچ چیز تغییر نمی کنه تا خودمون نخوایم.
تو این فکر بودم اینا رو پست کنم که به این نتیجه رسیدم اولین کسی رو که باید عوض کنم خودمم،بهتر کُری نخونم و ...(خود درگیری حاد)
یه چیزی هست که مدتیه تو ذهنمه ،دوست داشتم یه موقعی بگم،فکر میکنم الآن بد نباشه،
به نظر من ،
عمده ی رنجی که نوع بشر تحمل می کنه ، حاصل تکرار اشتباهاتیه که اونارو همواره در دیگران می بینه،ولی هیچ وقت در خودش اصلاح نمی کنه.
د.ح.
تبریک سال نو با یک ماه و اندی تأخیر ،اگه فقط یه حسن داشته باشه
اون یه حسن می تونه این باشه که دیگه کسی از شنیدنش حالش بد نمی شه![]()
درست مثل شوخي که يه دوست قديمي وقتي قراره آخرين باري باشه که مي بينيش. درست مثل شکلک
گارسون قهوه تلخ بي شير و شکر بعدش يه ليوان آب بدون مزه که شيرين تر از اون هيچي رو دوست ندارم.
پي نوشت:
مخاطب خاص نداشت!
پي نوشت 2:
تولدت مبارک!!! از خيلي وقت پيش انتظار تولدت رو مي کشيدم اما از روز تولدت تا به الان اينقدر حالم بد بود که ترسيدم به جاي تبريک تولد کارم به گله و شکايت برسه...
پي نوشت 3:
اگه بشه اسمش رو برگشت گذاشت، من برگشتم!!!
پي نوشت 4:
خيلي ها رفتن. خيلي ها ... شيرين اي کاش زودتر برگردي. دلم براي نوشته هات تنگ شده...
-بازم که سر زانو تو پاره کردی
این شلوارتو با اون یکی که زانو انداخته بذار کنار.واست از دبی شلوار آوردم.
خودمم یه سری لباس و خرت و پرت دارم که دیگه به درد نمی خوره،
از بقیه هم بپرس ببین چی دارن بذاریم دم در ،یه بنده خدایی بگیره بپوشه،
ثواب داره.
د.ح.
ثواب داره؟؟؟!!!!!!!
نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق sms ) در ایران
به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .
این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :
1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .
2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .
3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .
4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .
5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .
6 – آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .
شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.
برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ اس ام اس داستان مراجعه کنید.
در رو برام باز می کنن. میرم تو.در رو می بندن.چند قدم که می رم جلو برمی گردم و عقب رو نگاه می کنم.دربون ها بدون توجه به من دوباره مشغول گپ زدن و سیگار کشیدن می شن.دوباره رومو میکنم اونور و راه می افتم...
اینجا امین آباده*،
شهر آدم هایی که خیلی هم با ما فاصله ندارن.
ته دلم یه جوریه.سرم رو به جلو اِ ولی انگار چشمام می خوان فقط به پشت سرم نگاه کنن.به پشت در.
اینجا حتی با حیاط بزرگ و درخت های کهنسال،حتی با غباری که از گذشته ها روش نشسته،صفاشو پشت پرده ای از حسی گنگ گم می کنه.
آدما این تو عجیب غریب نگاهم می کنن.غیر از چند نفر که به نظر می رسه محققی چیزی باشن، فقط یکی جوون به نظر میرسه که اونم داره بهت زده به اطراف نگاه می کنه.شاید قسمت یا ساعتی که من رفتم مربوط به گروه سنی خاصی بوده.
در مورد اون جوون می پرسم.
دکتره.مدرکشو از امریکا گرفته.مدتی پیش برمی گرده ایران و توی یکی از محله های خوب تهران مطب باز می کنه.چند ماه اول خوب سپری می شه تا اینکه یه روز یه بدبخت بیچاره ای واسه بچه اش مراجعه می کنه.موقع پرداخت پول ویزیت منشی باهاش بحثش میشه و این بحث با دخالت اون تموم میشه.
بعد از این اتفاق تا مدتی میره تو لاک خودش،اگر چه خیلی هم طول نمی کشه تا اون روز فراموش شه.
بعد از یه مدت دکتر به طمع سرمایه گذاری تو پروژه ی یکی از آشناهاش ملکشو می فروشه و یه جای جدید رو در حاشیه ی شهر برای طبابت در نظر می گیره.و یه شیفت هم تو یه بیمارستان نزدیک کار می گیره.
اون اتفاق توی مطب جدید خیلی زودتر از مطب قبلی تکرار می شه و این بار فاصله ی هر مراجعه ی بحث برانگیز تا بعدیش خیلی کمتر از اونیه که فراموش بشه.
دکتر به منشیش می سپره که از اونایی که ندارن نصف بگیره،بعد از یه مدت این مقدار تقریباً به هیچی تنزل پیدا می کنه.
همین باعث می شه که این مطب رو همه بشناسن.تعداد مراجعانی که پول نون شبشونم به زور در میارن و از خداشونه که پولشون واسه درمون هدر ندن،روز به روز بیشتر می شه و خیلی از آدم هایی هم که دستشون به دهنشون می رسه از مراجعه به اونجا سر باز می زنن.
بعد از یه مدت وضعیت روحی دکتر رو به وخامت می ذاره.از کار بیمارستانش علی رغم اصرار همه ی دوستانش استعفا می ده و کم کم دنیاش محدود می شه به یه مطب و کلی گرفتار.
کار به جایی می رسه که حتی به کسانی هم که خیلی واضح دستش میندازن یا ازش سوء استفاده می کنن بی اینکه بخواد اجازه ی جولان دادن می ده.منشیش گفته که حتی چند بار شاهد بوده که دکتر به چند نفر دستی پول داده بود.منشی اول تصور می کنه که شاید داره به کسی باج می ده.همین طور کسانی رو دیده که چند بار در هفته مراجعه می کردن،همون هایی که قبلاً به جواب دادن روش های خوددرمانی خودشون ایمان داشتن.
کم کم درآمد دکتر با این روند به صفر می رسه،اما قبل از اینکه عذر منشی رو بخواد منشیش دست به کار می شه و با کمک دوستان دکتر و خانواده ش-که خارج از ایران بودن -اونو به آسایشگاه منتقل می کنن و یکی از دوستانش اونو میاره اینجا تا زیر نظر خودش باشه.
دکتر معالجش می گفت که مراحل درمانی اولیه و اصلی طی شده و اون الآن یه دوره ی افسردگی که گاهی بعد از درمان سراغ بیمار میادو داره طی می کنه،
-البته اون قبل از درمان هم افسرده بود.
خانواده ش هم قراره که اونو به یه جای درست حسابی منتقل کنن.ممکن هم هست که از ایران ببرنش.
* * *
چند لحظه ای بی اینکه حواسم باشه بهش خیره می مونم.تو نگاهش هیچ چیز رو نمی شه خوند.چشماش دارن یه مورچه رو روی درخت تعقیب می کنن.بعد نگاهش میافته رو دیوار و امتداد دیوار رو تا در خروجی دنبال می کنه و روی در فقل می شه.قبل از اینکه نگاهش این ور تر بیادو باهاش چشم تو چشم بشم به خودم میامو آروم راهمو میگیرمم که برم.
از کنارش که رد می شم صداشو می شنوم که داره زیر لب می گه:
آخه لا مسٌب،شاید یکی تو مطب نشسته باشه ...
---------------------------------------------
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
توکز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
---------------------------------------------------------------------------
*امین آباد نام یکی از آسایشگاه های قدیمیه تهرانه
واسه کنکور که می خوندیم برای درمان خل بازی های ما اولین جایی که مدرسای کنکور پیشنهاد می کردن امین آباد بود،
اما حقیقت امین آباد و آدماش و خیلی آبادی های دیگه مثل این، از لوس بازی ها و حرس زدنای بچه کنکوری ها خیلی فاصله داره.
د.ح.
جوجو بالآخره اومدی،ها؟خوب، خوش اومدی.

