تبليغاتX
مامور اعدام
مامور اعدام، تنها بيخيال دنياست كه از مردن افراد ككش هم نمي‌گزد....
عقده
باد سرد تو می آید، بیرون نمی رود، می ماند.
محمد دیگر سری به اینجا نمی زند.
سراغت را می گیرند، سراغشان را نمی پرسی.
عشقبازی می کنی با هم، تنهایی.
راه می روی، اشک می ریزی، دستی بر شانه ات، نصفه های شب، نگاهش نمی کنی تا مبادا اشکت را ببیند.
حرف می زنی زیاد، شاید هم  نه زیاد ، حرف می زنی.
سرما در استخوانت نفوذ کرده، از جایت جم نمی خوری.
شعرها برایت معنی پیدا کرده اند، اما چه؟ نمی دانی.
دوست داری شعر:
" اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازی..." را
بخوانی:
اشک رازیست...
اشک رازیست...
اشک رازی...
...
صبا دلداریت می دهد اما برای چه، نمی داند.
تقصیرش نیست، نمی داند.
اینجا خیلی ها نظاره گرند، صادق، سهراب، دکتر، محمد حسین ، میرزا، پائولو، آندره آ، ماکسیم، آنتوان، لئون، یاستین...
جایی سهراب سرش پائین است، اما جایی دیگر نان و پنیرش در دست می گوید،" دل خوش سیری چند..."
دیگران می خندند، آندره آ گوش می دهد، چشمانش نمی بیند.
دیشب پدر از هفتاد گذشت، یکباره و من نمی دانستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:52  توسط كولوكيلا | 
دوست
 

دوستم داري؟
اين چه حرفيه که مي زني!
جواب  منو بده؟
خوب معلومه، اين که ديگه پرسيدن نداره؟
چقدر؟
واسه چي ميخواي ، چيزي شده؟
نه، حالا تو بگو ميخوام بدونم؟!
قدرش رو ميخواي بدوني يا عددش رو؟
منظورت چيه؟
منظورم اينه که ميخواي بدوني چند تا دوستت دارم يا اينکه چقدر دوستت دارم؟
براي اولين بار در اين ملاقات لبخند بر لب دختر نشست!!!
تعدادش رو بخوام بگم ميشه هوارتا!!! اما بخوام بگم چقدر...
گشت تا از توي جيبه کاپشن چيزي را بيرون آورد.
اينقدر...
اندازه شکلات. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:10  توسط كولوكيلا | 
از نو
یکی می گفت، اگه یه باره خلاص بشی خیلی بهتره تا به استدارج بیفتی. وقتی که این حرف رو بهم زد اصلاً معنی حرفش رو نمی فهمیدم اما گفتم تو راست میگی . بعدش یه علامت سوال گنده اومد توی سرم جا خوش کرد. اینقده کلافم کرد که بلند شدم ببینم که واقعا راست می گه یا اینکه من مثل خیلی از چیزایی که نمی دونم فقط تائیدش کردم....
معنی اش رو در آوردم.....

الان می فهمم طرف خیلی راست می گفت خیلی.....

پی نوشت: نشستم فکر کردم، شما هم راست میگین پست قبلی مخاطب خاص داشت....

پی نوشت دوم: کاش می شد همه حرفا رو توی پی نوشت گفت....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:3  توسط كولوكيلا | 
به بهانه ی روز جهانی تالاسمی
همشهری>صفحه ی سلامت>۱۸/اردیبهشت/۱۳۸۶
خواب‌هاي بي‌تعبير
 
     
  
بيماری - صدف كوه‌كن:
چند ساعت در بخش تالاسمي بيمارستان كودكان مفيد، به بهانه روز جهاني تالاسمي.

مناسبت‌ها گاهي بهانه دستت مي‌دهند تا به دنياهايي پا بگذاري كه نه خيلي دور و نه خيلي نزديك‌اند و شبيه خوابهاي بي‌تعبير مي‌شوند. اين بار نيز روز جهاني تالاسمي، بهانه‌اي است تا پا به بخش تالاسمي بيمارستان كودكان مفيد بگذاريم و يادمان بيايد، اين آسمان چقدر ستاره كم مي‌آورد تا آرزوهاي كودكان شب بيدار را معني كند.

 از در كه وارد مي‌شوي بيمارستاني كه پر از كودك است به اندازه كافي دلگيرت مي‌كند، چه برسد به اين كه تخت‌هاي موازي در اتاقي پر از سكوت را، كودكاني خيره به روياهاي نديده پر كرده باشند و كيسه‌هاي خوني به دستهاي كوچكشان متصل باشد كه با هر قطره‌‌اي كه مي‌چكد كابوسي را تعبير مي‌كند.

بيشتر بچه‌هاي بستري در سنين مدرسه هستند و به دليل بيماري ناگزيرند تا حداقل 2 بار در ماه را از مدرسه غيبت كنند و ساعت‌ها چشم به ديوارها و سقف بيمارستان بدوزند تا توان دوباره برخاستن را بازيابند.

دكتر ارزانيان- رئيس بخش تالاسمي بيمارستان مفيد- مي‌گويد: بتا تالاسمي ماژور يك بيماري است ارثي كه به علت اختلال در ساخت زنجيره بتاي هموگلوبين روي مي‌دهد و حاصل اين اختلال ارثي، كم‌خوني شديدي است كه در محدوده سني 6 ماهگي تا يك سالگي تظاهرات خود را شامل رنگ پريدگي، زردي صلبيه، بزرگي طحال و تدريجاً‌ تغيير چهره به علت برجستگي استخوان‌هاي پيشاني و فك، به وجود مي‌آورد.»

دكتر ارزانيان پس از بازگشت از آمريكا ساليان زيادي را در كنار كودكان مبتلا به تالاسمي سپري كرده و در تمام اين سالها سعي كرده است تا فعاليت‌هاي بخش خون را به سويي ببرد كه آسيب‌هاي ناشي از عوارض درماني به خصوص در كودكان، كاهش يابد.

وقتي در مورد تزريق خون به بيماران از او سؤال مي‌كنيم، مي‌گويد: «براي بالا بردن سطح هموگلوبين خون اين بيماران پيش از اين هر 4-3 ماه يك بار تزريق خون انجام مي‌شد و سطح هموگلوبين را به 14-13 مي‌رساندند، ولي افت بعدي بسيار شديد بود. اما امروزه با تزريق 1 تا 2 بار (5-3 هفته يك بار) در ماه بر حسب عدد هموگلوبين، خون تزريق مي‌كنند.»

اما اين تازه آغاز راه است، قصه اين كودكان از اين جاست كه طعم گس خستگي مي‌گيرد، وقتي مجبور مي‌شوند، ساعت‌ها روي تخت دراز بكشند و خون دريافت كنند و بعد از ده يا بيست بار تزريق يا زماني كه 3 سالگي را پشت سر مي‌گذارند تجمع آهن در بدنشان آنها را مجبور به استفاده از تركيبات آهن‌زدا مي‌كند.

 دكتر شهين شمسيان- فوق تخصص خون و سرطان كودكان- در اين زمينه، مي‌گويد: «استفاده از تركيبات آهن‌زدا براي دفع بار آهن و جلوگيري از عوارض سمي آهن مثل رسوب در پانكراس، تيروئيد، پوست و ... انجام مي‌شود مهمترين تركيبات آهن‌زداي رايج در تمام دنيا و ايران، «دسفرال» يا دي فروكسامين است كه آهن‌هاي جمع شده را از طريق ادرار دفع مي‌كند و براي اين كه اثر بخش باشد ساعت‌هاي طولاني در شب از طريق پمپ تزريق مي‌شود.»

دسفرال نام همان ديواري است كه شب‌ها بر روياهاي كودكان بيمار آوار مي‌شود تا يادشان نماند با عبور هر شهابي، مي‌توانند آرزويي كنند.براي پرواز معصومه دختر 19 ساله‌اي كه بيماري، توان نوجواني كردن را از او گرفته از تزريق دسفرال، زيادي شاكي است: «دسفرال را بايد شبها به وسيله يك پمپ كه سوزن آن كنار نافم وارد مي‌شود، تزريق كنم، دور نافم سفت شده، تاول مي‌زند، آن قدر جاي آمپول‌ها زياد شده كه ديگر نمي‌توانم سوزن را فرو كنم.»

درد غزاله هم كمتر از او نيست وقتي از من سؤال مي‌كند «تا حالا شده 10 ساعت پمپمي به تو آويزان باشد و ده ساعت تنها آرزوي تو به پهلو خوابيدن؟»

- پيش خودم فكر مي‌كنم تنها باري كه به خاطر شكستن پاهايم مجبور بودم كمي احتياط كنم، چقدر احساس بدبختي مي‌كردم و حالا اين تن‌هاي رنجور، هر شب...

دكتر ارزانيان با تأييد طاقت‌فرسا بودن تزريق دسفرال، مي‌گويد: «تزريق زير جلدي دسفرال با استفاده از پمپ، روشي دردناك و غيرقابل تحمل است و به خصوص در محدوده سني بلوغ و نوجواني كه افراد در پي تكميل شخصيت خود هستند، از سوي آنها قابل پذيرش نيست.»

پيش از اين هم خانم حاج علي‌زاده- سرپرستار صبور بخش‌ تالاسمي- گفته بود كه اين تزريق‌هاي طولاني، دريافت‌هاي وقت‌گير خون كه تقريباً‌ هر 6 بار دو روز از وقت بيماران و خانواده‌هايشان را مي‌گيرد به خصوص در بيماران نوجوان، گاهي غيرقابل ادامه است و آنها به همين دليل گاهي تا چهار ماه مراجعه نمي‌كنند و پس از آن با عوارض قلبي شديد و در حالي كه مشكلات عديده‌اي پيدا كرده‌اند، باز مي‌گردند.

 اينجا همان جايي است كه بيماري، عصيان نوجواني را به زانو در مي‌آورد، يعني تو حتي نمي‌تواني اعتراض كني به دردي كه نمي‌خواهي، به تن‌هايي كه جايي براي دوباره سوراخ شدن ندارند، نمي‌تواني اعتراض كني، راهي كه تا نيمه آمده‌اي و مجبوري تا انتها بروي.

دكتر شمسيان شرايط بيماراني كه از مصرف دارو امتناع مي‌كنند را، خطرناك دانسته و مي‌گويد: «امتناع از مصرف دسفرال براي بيماران، ممكن است عوارضي شامل ضايعات جلدي برجسته قرمز رنگ (اريتماتو) در محل تزريق؛ كاهش شنوايي، اختلالات بينايي و... را به دنبال داشته باشد.

 البته نوع ديگري از درمان هم هست كه با استفاده از تركيبي خوراكي به نام L1 يا دي‌فري پرون، روزانه به شكل تقسيم شده در 3 تا چهار نوبت مورد استفاده قرار مي‌گيرد.»

دكتر شمسيان معتقد است: «استفاده از داروي L1، نسبت به تركيب دسفرال، ارجحيت دارد اما وجود يك سري از عوارض، بخصوص وقوع عارضه حائز اهميت كاهش شمارش گلبولهاي سفيد به ميزان 1درصد كه نتيجتاً آزمايش خون CBC هر 2هفته يك‌بار را مي‌طلبد، استفاده از اين دارو را محدود مي‌كند.»

 مسعود كه ظاهر آرامي دارد و چهره‌اش نشانه‌هاي تالاسمي را در خود جاي داده، نيز از مصرف كنندگان L1 است. او كم حرف مي‌زند و مادر كه در تمام اين سال‌ها جور بيماري را با او كشيده، در بين صحبت‌ها گاه به گاه جاي لبخندهاي بي‌رنگ او را پر مي‌كند: «مسعود، هر شب L1 مي‌خورد و هر دو شب يك بار دسفرال تزريق مي‌كند، قرص L1 براي خيلي‌ها تركيب ناخوشايندي است اما مسعود با آن، خوب كنار آمده.»

 وقتي حرف مي‌زند، چشم‌هايش پر از اشك مي‌شود، اين روزها مشكل مادر، درد سوزن‌هاي فرورفته در تن مسعود نيست، درد او نگاه‌هاي اطرافيان است. گله مي‌كند از بيكاري و تعبير نشدن خواب‌هايي كه براي پسرش ديده است، بغض كرده و مي‌گويد: «مسعود روابط اجتماعي خوبي دارد و با دوستانش مشكلي ندارد اما وقتي حسابداري قبول شد، چون كرمان بود، نرفت، در كارهاي آزاد هم كه به خاطر اختلالات جسمي مثل كوتاهي قد به مشكل برمي‌خورد، ازدواج را هم كه بايد فراموش كنيم.وقتي كار نباشد، زندگي تعطيل مي‌شود.»

در اين ميان، مهم‌ترين اتفاقي كه همه اين كودكان، والدينشان و پزشكان معالج منتظر آن هستند، جايگزيني درمان خوراكي جديدي به نام اكس- جيد (X-Jade) است.

دكتر ارزانيان كه در تمام اين سالها، تنها به كمك كردن رنج بيماران تالاسمي انديشيده است اكس- جيد را به عنوان برگي برنده در درمان معرفي كرده و مي‌گويد: «با توجه به مشكلات عديده بيماران بتا تالاسمي ماژور، در طي چند سال اخير، تلاش در جهت ارائه تركيب درماني آهن‌زداي خوراكي با حداقل عوارض به عنوان جايگزين تركيبات دسفرال و L1 صورت گرفته است، نتيجه تلاش ما ارائه تركيب درماني خوراكي به نام اكس- جيد است كه در مقادير حدود20 ميلي‌گرم براي كيلوگرم وزن بدن در كودكان در محدوده سني بالاي 2 سال ارائه شده است و به شكل خوراكي و يكبار در روز خورده مي‌شود.»

دكتر شمسيان هم با اشاره به موثر بودن درمان جديد مي‌گويد: «اين تركيب حدود 4 سال است كه روي انسان آزمايش شده و سازمان غذا و داروي آمريكا (FDA) هم به آن مجوز داده است، اين دارو در حال حاضر در ايتاليا، انگليس و كشورهاي عربي استفاده مي‌شود و عوارضي هم ندارد.»

اما بر سر راه ورود اكس- جيد به زندگي بيماران تالاسميك هم مشكلات زيادي وجود دارد؛ گراني دارو، مثل هميشه بزرگترين مانع براي رسيدن بيماران به رفاه نسبي است.

 دكتر ارزانيان معتقد است: «هر يك گرم از دارو، 45 دلار هزينه دربردارد كه اين گراني، بار مالي براي دولت به همراه خواهد داشت، چرا كه وقتي داروي دسفرال را دولت به شكل رايگان در اختيار بيماران قرار مي‌دهد، وقتي قرار باشد بيماران مثلاً براي يك كودك02 كيلوگرمي كه 1گرم دارو احتياج دارد 45هزار تومان بپردازند، هزينه هنگفتي دربردارد.»

 او راه حل را در اين مي‌داند كه دولت، شركتي دارويي، تحت ليسانس شركت توليدكننده اصلي در ايران تأسيس كند تا هزينه‌ها به شكل اساسي پايين بيايد. او كه از هيچ تلاشي در زمينه ارتقاي سطح رفاه بيماران تالاسمي فروگذار نكرده، چشم به همت دولتمردان و مسئولين دوخته است تا باري كه بر شانه‌هاي بيماران سنگيني مي‌كند را كم كند.

 ***
و ما كافي است داستاني را به خاطر آوريم كه مي‌گفت: ‌روزي قرار بر اين شد كه كساني كه خود را در رنج بي‌پايان مي‌ديدند، دور ميزي جمع شوند، غصه‌هايشان را روي ميز بگذارند تا از بزرگ به كوچك حل شود، هر كسي دردهايش را روي ميز گذاشت تا آخرين نفر! اما زماني كه اين آدم‌ها دردهاي بزرگ ديگران را ديدند، هر كدام بي‌هيچ حرف و نشانه‌اي رنجش را پس گرفت چرا كه درد ديگري بس بزرگتر بود!

 

د.ح.

و برای من هیچ چیزی-دقیقاً هیچ چیزی-برای گفتن باقی نمی مونه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:32  توسط مسافر | 
نفرین

 

یادمه بچه که بودم ،وقتی آبی چیزی دست مادربزرگم می دادم می گفت:« پیر بشی».

اون موقع ها که اصلاً نمی فهمیدم چی میگه،

اما الآن هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا مادربزرگم اینقدر منو نفرین می کرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:33  توسط مسافر | 
سال نو مبارک!!!

 چه زود گذشت،

سال پیش بودااا  پست داده بودم...

البته خیلی دوست داشتم که برای سال نو پست بدم،

واقعاً حقش بود واسه احترام به دوستانی که اومدن تا آپ شدن سال نوی مأمور اعدام رو ببینن هم که شده،یه تبریک کوچولو بگم.کمیسر هم که تو تیکه انداختن در این مورد کم نیاورد.

خلاصه، فکر می کنم یه عذر خواهی به همه بده کار شدم و از همه عذر خواهی می کنم.

البته برای سال نو حتی پست هم تو ذهنم داشتم،اما ییهو دچار خود درگیری شدم

که نتیجه ش هم اینه که نمی گم امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید،چون یه امید بیخوده.حتی اگه همه ی عالمم امیدوار باشن هیچ چیز تغییر نمی کنه تا خودمون نخوایم.

 تو این فکر بودم  اینا رو پست کنم که به این نتیجه رسیدم  اولین کسی رو که باید عوض کنم خودمم،بهتر کُری نخونم و ...(خود درگیری حاد)

 

یه چیزی هست که مدتیه تو ذهنمه ،دوست داشتم یه موقعی بگم،فکر میکنم الآن بد نباشه،

به نظر من ،

عمده ی رنجی که نوع بشر تحمل می کنه ، حاصل تکرار اشتباهاتیه که اونارو همواره در دیگران می بینه،ولی هیچ وقت در خودش اصلاح نمی کنه.

 

د.ح.

تبریک سال نو با یک ماه و اندی تأخیر ،اگه فقط یه حسن داشته باشه

اون یه حسن می تونه این باشه که دیگه کسی از شنیدنش حالش بد نمی شه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:54  توسط مسافر | 
تلخ
تلخي رو دوست دارم.
 درست مثل شوخي که يه دوست قديمي وقتي قراره آخرين باري باشه که مي بينيش. درست مثل شکلک که برام شده مثله خنده تو. هموني که خودت گفتي وقتي مي خندي خيلي شبيه اش ميشي.اما خنده ات تلخ بود خيلي... بهت گفتم اما بازم ديگه هر وقت مي زنم ياد اون خنده مي افتم...
 گارسون قهوه تلخ بي شير و شکر  بعدش يه ليوان آب بدون مزه که شيرين تر از اون هيچي رو دوست ندارم.

پي نوشت:
مخاطب خاص نداشت!
پي نوشت 2:
تولدت مبارک!!! از خيلي وقت پيش انتظار تولدت رو مي کشيدم اما از روز تولدت تا به الان اينقدر حالم بد بود که ترسيدم به جاي تبريک تولد کارم به گله و شکايت برسه...
پي نوشت 3:
اگه بشه اسمش رو برگشت گذاشت، من برگشتم!!!
پي نوشت 4:
خيلي ها رفتن. خيلي ها ... شيرين اي کاش زودتر برگردي. دلم براي نوشته هات تنگ شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:57  توسط كولوكيلا | 
آشغال بریز،ثواب ببر

  

-بازم که سر زانو تو پاره کردی

این شلوارتو با اون یکی که زانو انداخته بذار کنار.واست از دبی شلوار آوردم.

خودمم یه سری لباس و خرت و پرت دارم که دیگه به درد نمی خوره،

از بقیه هم بپرس ببین چی دارن بذاریم دم در ،یه بنده خدایی بگیره بپوشه،

ثواب داره.

 

 

د.ح.

ثواب داره؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:45  توسط مسافر | 
فراخوان

نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق  sms ) در ایران

به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .

این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :

1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .

2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .

3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .

4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .

5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .

6 آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .

شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.

 

برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ اس ام اس داستان  مراجعه کنید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:28  توسط كولوكيلا | 
درد بی درمان

 

در رو برام باز می کنن. میرم تو.در رو می بندن.چند قدم که می رم جلو برمی گردم و عقب رو نگاه می کنم.دربون ها بدون توجه به من دوباره مشغول گپ زدن و سیگار کشیدن می شن.دوباره رومو میکنم اونور و راه می افتم...

 

اینجا امین آباده*،

شهر آدم هایی که خیلی هم با ما فاصله ندارن.

ته دلم یه جوریه.سرم رو به جلو اِ ولی انگار چشمام می خوان فقط به پشت سرم نگاه کنن.به پشت در.

اینجا حتی با حیاط بزرگ و درخت های کهنسال،حتی با غباری که از گذشته ها روش نشسته،صفاشو پشت پرده ای از حسی گنگ گم می کنه.

آدما این تو عجیب غریب نگاهم می کنن.غیر از چند نفر که به نظر می رسه محققی چیزی باشن، فقط یکی جوون به نظر میرسه که اونم داره بهت زده به اطراف نگاه می کنه.شاید قسمت یا ساعتی که من رفتم مربوط به گروه سنی خاصی بوده.

در مورد اون جوون می پرسم.

دکتره.مدرکشو از امریکا گرفته.مدتی پیش برمی گرده ایران و توی یکی از  محله های  خوب تهران مطب باز می کنه.چند ماه اول خوب سپری می شه تا اینکه یه روز یه بدبخت بیچاره ای واسه بچه اش مراجعه می کنه.موقع پرداخت پول ویزیت منشی باهاش بحثش میشه و این بحث با دخالت اون تموم میشه.

بعد از این اتفاق تا مدتی میره تو لاک خودش،اگر چه خیلی هم طول نمی کشه تا اون روز فراموش شه.

بعد از یه مدت دکتر به طمع سرمایه گذاری تو پروژه ی یکی از آشناهاش ملکشو می فروشه و یه جای جدید رو در حاشیه ی شهر برای طبابت در نظر می گیره.و یه شیفت هم تو یه بیمارستان نزدیک کار می گیره.

اون اتفاق توی مطب جدید خیلی زودتر از مطب قبلی تکرار می شه و این بار فاصله ی هر مراجعه ی بحث برانگیز تا بعدیش خیلی کمتر از اونیه که فراموش بشه.

دکتر به منشیش می سپره که از اونایی که ندارن نصف بگیره،بعد از یه مدت این مقدار تقریباً به هیچی تنزل پیدا می کنه.

همین باعث می شه که این مطب رو همه بشناسن.تعداد مراجعانی که پول نون شبشونم به زور در میارن و از خداشونه که پولشون واسه درمون هدر ندن،روز به روز بیشتر می شه و خیلی از آدم هایی هم که دستشون به دهنشون می رسه از مراجعه به اونجا سر باز می زنن.

بعد از یه مدت وضعیت روحی دکتر رو به وخامت می ذاره.از کار بیمارستانش علی رغم اصرار همه ی دوستانش استعفا می ده و کم کم دنیاش محدود می شه به یه مطب و کلی گرفتار.

کار به جایی می رسه که حتی به  کسانی هم که خیلی واضح دستش میندازن یا ازش سوء استفاده می کنن بی اینکه بخواد اجازه ی جولان دادن می ده.منشیش گفته که حتی چند بار شاهد بوده که دکتر به چند نفر دستی پول داده بود.منشی اول تصور می کنه که شاید داره به کسی باج می ده.همین طور کسانی رو دیده که چند بار در هفته مراجعه می کردن،همون هایی که قبلاً به جواب دادن روش های خوددرمانی خودشون ایمان داشتن.

کم کم درآمد دکتر با این روند به صفر می رسه،اما قبل از اینکه عذر منشی رو بخواد منشیش دست به کار می شه و با کمک دوستان دکتر و خانواده ش-که خارج از ایران بودن -اونو به آسایشگاه منتقل می کنن و یکی از دوستانش اونو میاره اینجا تا زیر نظر خودش باشه.

دکتر معالجش می گفت که مراحل درمانی اولیه و اصلی طی شده و اون الآن یه دوره ی افسردگی که گاهی بعد از درمان سراغ بیمار میادو داره طی می کنه،

-البته اون قبل از درمان هم افسرده بود.

خانواده ش هم قراره که اونو به یه جای درست حسابی منتقل کنن.ممکن هم هست که از ایران ببرنش.

 

                                                  * * *

چند لحظه ای بی اینکه حواسم باشه بهش خیره  می مونم.تو نگاهش هیچ چیز رو نمی شه خوند.چشماش دارن یه مورچه رو روی درخت تعقیب می کنن.بعد نگاهش میافته رو دیوار و امتداد دیوار رو تا در خروجی دنبال می کنه و روی در فقل می شه.قبل از اینکه نگاهش این ور تر بیادو باهاش چشم تو چشم بشم به خودم میامو آروم راهمو میگیرمم که برم.

از کنارش که رد می شم صداشو می شنوم که داره زیر لب می گه:

 آخه لا مسٌب،شاید یکی تو مطب نشسته باشه ...

 

---------------------------------------------           

بنی  آدم  اعضای   یکدیگرند      که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار      دگر  عضو ها  را  نماند  قرار

توکز محنت دیگران بی غمی      نشاید که  نامت نهند آدمی

 

---------------------------------------------------------------------------

*امین آباد نام یکی از آسایشگاه های قدیمیه تهرانه 

واسه کنکور که می خوندیم برای درمان خل بازی های ما اولین جایی که  مدرسای کنکور پیشنهاد می کردن امین آباد بود،

اما حقیقت امین آباد و آدماش و خیلی آبادی های دیگه مثل این، از لوس بازی ها و حرس زدنای بچه کنکوری ها خیلی فاصله داره.

 


د.ح.

جوجو بالآخره اومدی،ها؟خوب، خوش اومدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:16  توسط مسافر |